آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۲۵۸۶
۱۰:۳۶

۱۳۸۸/۱۲/۰۱

درياقلي

نویسنده :
زهرا مشتاق



بشكۀ دويست وبيست ليتري كشيده شد روي زمين و از روي دهانۀ چاله كنار رفت. دريا، دو تا آرنجش را رساند به لبۀ چاله وخودش را بيرون كشيد. آسمان هنوز پر ازستاره بود. بدنش را كش وقوسي داد ورفت طرف خلا. فانوس، گلِ ديوار بود. ازشيشۀ دودزده نور كمي بيرون مي زد. دريا زبانش را چرخاند لاي دندان ها وسوي فانوس را با دست راست بالاتر گرفت وراه افتاد ميان سلويچ. سوتي كشيد وگرگي را صدا زد. سگ درشت سياه رنگي ازداخل اتاقك يك آريا، با سرو صدا بيرون آمد.
دريا گفت: « ها، چطوري؟ خوب خوابيدي ها!»
گرگي چرخي زد؛ چمباتمه زد روي زمين؛ با پاي چپ، گوشش را خاراند وزل زد به تاريكي.
« كجايي آقا؟... آقا كجايي؟»
صداي رضا بود.
« چته؟ مو اين جام آقاجون. جايي نرفتُم كه ...»
بستۀ وينستون را ازجيب پيراهنش درآورد. همان يك سيگار را داشت. چوب را كشيد روي گوگرد كبريت وپاكت خالي را مچاله و پرت كرد روي زمين. فانوس را برداشت و راه افتاد طرف بهمن شير.
رضا ازداخل تاريكي زد بيرون. مُفش خشك شده بود بالاي لبش ومثل يك ورقۀ نازك برق مي زد. پيژامه اش را تا نافش كشيده بود بالا ودستش را از سرما كرده بود تو آستينش.
گرگي پارس كرد وآمد طرف رضا وشروع كرد به بو كشيدن.
دريا گفت: « مُفت چرا آويزونه؟» وانگشتش را خاراند روي قي چشم هاي رضا:
« برو داخل لباس گرم بپوش. خو مي بيني سرده، پاييزه.»
رضا گفت: « حالا حالا داخل نخوابيم نمي شه؟ خو ما هم مي رفتيم اهواز، پيش محمد وپري وش.»
« نيست خيلي با زن آقات سازگاري؟!»
« كي اسم هما رو آورده حالا؟»
« محمد و پري وش نه بچه هاي اونن؟»
« اونا هم لنگۀ ننه شون. منو ببر پهلوي ننۀ خودم... يالا يالا ننه خومو مي خوام!»
آب زده بود بالا. بهمن شير، مدِ كامل بود. دريا نشسته بود كنار رود. آن دورها قايقي روي آب رها بود. دريا، فانوس را برد بالا وسويش را زيادتر كرد وشروع كرد به حركت دادن پاندول وارِ فانوس. فكر كرد اگر غريبه اي باشد راه را گم كرده، نور فانوس هدايتش مي كند.
نخلستان ازداخل سياهي شب هم پيدا بود. هوا بوي خرماي شيرين مي داد. دريا چشم دوخت به نخلستان. دستش را فرو برد به آب ومشتي آب به روي صورتش ريخت. يك آن، ازسردي آب لرزه كرد. نخلستان پر ازسياهي هاي چرخان بود. فانوس را گرفت سمت نخلستان. داخل نخل ها پر ازصدا بود. دريا گفت: « بسم الله الرحمن الرحيم» وسرچرخاند سمت سَلويچ.
چند وقت بود رضا بونۀ مادرش را مي گرفت؟ دريا فكر كرد فكر كرد؛ رضاي پنج شاله- نه، حالا شده بود شش سالش- حق داشت بونۀ مادرش را بگيرد؟ فكر كرد مگر خودش را هيچ وقت گذاشتند مادرش را ببيند كه حالا رضا دُم درآورده و بونۀ مادرش را مي گيرد؟
باز زل زد به نخلستان وسياهي هاي پرحرف كه به هرسو مي چرخيدند. ازدور، صداي شليك تك تيرهاي پراكنده هاي شنيده مي شد. باد، صداي ماغِ گاوميش ها را انگار ازچوبيده مي آورد.
دريا، بلند با خودش حرف مي زد: « پروين كه گذاشتم بر ننه ش، خو رضا رم مي بردم رشت، مي نهادم سي مادرش. چي مي شدن، يه خرجي هم سرماه حواله مي كردم حساب بانكي فاطمه؛ ئي بچه رم اسير خودُم نمي كردُم. ننه ش كه ازننۀ پروين عزيزتر نبودن نَ...
دريا آه مي كشد:
« چه كردي با خودت دريا هي !؟... عيال سوم مي خواستي سي چه؟ كجا آقاي محمد وپري وشي يا شوهر هما؟ سه تا زن اسير خودت كردي كه چي؟ خيلي مردي به خيالت؟»
ستاره ها بي رنگ مي شوند. ازآن دست آب، صداي پر قوت خروسي شنيده مي شود.
شهربانو رو خو سني نداشتم بهم دادن؛ دست بالا بگير شونزده عقل رس نبودُم خو. شر... خواستن شرم بخوابونن. جمم كنن. نزنم سر وكلۀ كسي وخودُم لت وپار كنم. وقت زنم نبود خو؛ پروين كه اومد دنيا؛ گه گيجم بيشتر شد. نه آقام داشت خرجم بده، نه من رفته بودم پي كسي. طلاق شهربانو رو خو خود آقاش وآقاي خودُم گرفتن. سواد نداشتم كه بفهمم. گفتن امضا كن بر شناسنامۀ پروين؛ نگو طلاق شهربانو بوده. خودمه گم وگور كردم هفت سال. كي اومد سراغم؟ كي گفت كدوم گوريه دريا؟ بعد هم ننه ئي تخم جن كه خودشم نمي تونُس جمع وجوركنه. اوهم بدبخت بود. نه مزۀ شوهر خوب چشيد، نه بچه داري.خدا بگذره ازم. بچه اش ازگوشه دلش كندم، به او كوچيكي برداشتم آوردم اين جا كه چي؟ زيردست زن آقا؟ خو مگه خودُم كم كشيدُم از زن بابام هي!»
دريا، دست مي كشد به سبيل پر پشتش. سياهي شب، چند هوا كمتر شده . مي ايستد روي پاهايش و فانوس را بلند مي كند سمت رود. قايق، پهلو گرفته اين دست آب. سياهي ها ازدور، حالا شكل آدم هايي هستند كه پرشتاب، توي نخل ها اين طرف وآن طرف مي روند؛ درست انگار كه بخواهند چيز سنگيني را جابه جا كنند؛ چيز سنگيني كه سر وصداي زيادي داشته باشند.
« ئي... شريفي، صبح كه اومد تاير زاپاس بخره، به چيزي يواشكي نهاد داخل جيبش و رفت.»
« شريفي؟»
« ها... فكر كرد منو نمي فهمم.»
« حالا چي برداشت؟»
« صفحه كلاج نهاد داخل جيبِ اُوِرِش.»
« خو چرا همون وقت نگفتي؟»
رضا، نشسته روي زمين وبا نيِ شكسته اي، روي خاك خط هاي درهم مي كشد.
« ها ساكني؟.... كسي كه دزدي مي كند، بدبخته. مو برم يقه يه بدبخت بگيرم كه چه؟ چي بگُمش خو اگه داشت كه نمي اومد سراغ دزدي. صفحه كلاجُ فوقش مي بره مي فروشه. پولش كجا مي ره؟ نه تو دهن زن وبچه اش؟ نه لاي نون پنيرش يه گردو هم مي ذاره؟ خو بذار ببره بفروشه، نوش جونش... نظر بلند باش بچه! ئي حرفارو درز بگير. چشمت ببند وبه منم نگو. شير فهم... نمي شنفم!... شير فهم...»
« ها... ها بله!»
موندم تو ئي نخلا چه خبره؟... مي رن، مي يان. سر، صدا ... چه خبرن؟
صداي كل زدن مياد؛ نالۀ گوسفندي كه مي خوان حلالش كنن، نمي دوم والله...
« فانوس نو نمي ده ببيني؟»
« افتاده به پِت پِت. نفتش تموم نَ. زورش نمونده كه بندازم نخلا رو ببينُم.»
« برم ببينم چه خبره؟»
« لازم نكرده!»
دريا به فكر فرو مي رود. صورتش پر از نگراني مي شود. گرگي، خواب آلوده پيدايش مي شود. دريا طول رود را شروع مي كند به دويدن. گرگي بي هدف پشت دريا مي دود. رضا با چشم هاي گشاد شده، دريا و سگ را نگاه مي كند.
« آقا چي شده؟ آقا آقا، مو مي ترسم. چي شده آقا؟» و شروع مي كند به دويدن.
منازه هاي بلند كوره هاي آجرپزي، در گرگ و ميش هوا پداست ومرداني با كلاه هاي سبز ولباس هاي پلنگي كه لابه لاي نخل ها به تعجيل راه مي روند و وارد كوره پزخانه مي شوند. دريا نعره مي كشد :
« عراقيا، عراقيا!»
گرگي، رو به نخلستان پارس مي كند. دريا، لنگي پاي چپ از ياد مي برد، رضا را درهوا قاپ مي زند وبا تمام نفس مي دود سمت چاله. رضا مثل تكه اي گوشت پرت مي شود توي چاله. بشكۀ خالي دويست وبيست ليتري نفت، دهانۀ چاله را مي پوشاند. رضا در ظلمات چاله گم مي شود. زير تهيگاهش خيس مي شود وبا لكنت، آقايش را صدا مي زند. گرگي روبه دهانۀ تاريك زوزه مي كشد. هنوز صداي تك تيرهاي پراكنده از دور شنيده مي شود.
دريا راه مي افتد داخل سلويچ. از اتاقك هاي كاميون وپيكان وآريا مي گذرد. راهش را كج مي كند. از پشت ياتاقان هاي تلنبار شده و جك ها عبور مي كند. بدنه و موتورها را كه رد مي كند، مي رسد به موتور خودش؛ موتور تريل ياماها؛ قرمز، خوش. دست دريا سوار موتور مي شود. موتور مي غرد وصداي سگ وپسر، در باد سردي كه از بهمن شير مي وزد گم مي شود.

فرياد كر كننده اي در بلند گوي شفيد رنگ پيچيد.
صدا از بلند گويي مي آمد كه انگار تمام قوه هاي دنيا را يكجا در گلو داشت. فلق هنوز آمدن صبح را جار نزده بود. باريكي ماه و چند ستارۀ كم نور را هنوز مي شد درآسمان ديد.
خضائر، ترس زده، با چشمان پرخواب، سر از روي بالش بلند كرد؛ نهيب زد به اسماعيل كه او هم برخيزد.
« خوابيديم وسط خيابان از ترس خمسه خمسه. گفتيم داخل بخوابيم، خمسه خمسه بياد، خو خونه مي رومبه روسرمون نَ. اُم تحسين وبقيه داخلن. هرچي كرديم نيومدن. مرغ يه پا داره. مي گن عمر دست خدا نِ. خودش داده، خودش مي دونه كي پس بگيره...»
« قصه مي بافن خضائر! گم گم مسلح شيد، عراقيا اومدن. ادري شنت آگولن.»
« يا بوي دريا، چي مي گي؟»
« زدن اومدن ئي دس آب. پل زدن روي بهمن شير، اومدن داخل نخلا. بجنبيد مسلح شيد!»
از بالاي مسجد حضرت ابوالفضل، مؤذن صلاي نماز مي زند. چرخ هاي موتور دريا مي چرخد وپيك درشهر سرازير مي شود.
پيك درشهر مي چرخد وصلاي هشدار مي زند. باد، الله اكبر منازه ها را درصداي ترس زدۀ دريا گره مي زند و به دورها مي برد.
« مسلح بشيد، مسلح بشيد مردم. عراقيا، عراقيا، عراقيا اومدن. پل زدن از رو بهمن شير گذشتن؛ داخل نخلان. مسلح شيد مردم، مسلح شيد!»
« دريا چي شده»
« ئي درياقلي نيس! چي شده دريا؟»
« مي گه عراقيا دارن مي يان.»
« مي گن اومدن داخل نخلان.»
« خدا... زنامون تو شهرن، بچه ها ... مردم...»
« دس بجنبانيدن. بيلي كلنگي هرچي داريد برداريد بريم نخلستون. حتم نظاميا سر وكله شون پيدا مي شه برا كمك... يالا يالا!»
مردم دست مي جنبانند؛ با دست هاي خالي؛ به سمت مرز بي دفاع؛ ذوالفقاري فراموش شده. نخلستان تنها؛ بهمن شير از ياد رفته.
دريا مي زند به خيابان سَده. مي رود سمت خانه هاي دو اتاقۀ كاروني. شهر هنوز آدم هايش درخوابند. حنجرۀ دريا هنوز دربلندگوي سفيد رنگ مي دمد. موتور ياماها مي رسد به خيابان اميري. ايستگاه دو، از دور پيداست. دريا دست هايش از گاز دادن مي ماند. سرعت موتور 125، كندي مي گيرد. دريا هنوز در شوك فريادهاي خودش است.
در بزرگ مسجد امام حسن مجتبي باز است. موتور آرام مي گيرد. حياط را نوري كه ازداخل مسجد مي آيد، روشن كرده. گربه اي از حوض، آب مي نوشد. دريا زبانش را به لب هاي يخ زده اش مي كشد. از پشت شيشه، آشيخ مهدي، با لباده وعرق چين، درحالي كه سلام نمازش را مي دهد حرف مي زنند.
دريا كفش هايش را مي كند و وارد مي شود. نمازگزاران دارند مصافحه مي كنند. برادران گذاري، درصف اول نماز، تسبيح به دست با هم حرف مي زنند.
« عراقيا اومدن ئي دس آب، آشيخ، سلام . پل زدن رو بهمن شير. شبونه ريختن تو نخلا. الان اونجان. نه ده نفر، نه بيست نفر، بلكه يه گردان، تيپ؛ داخل كوره هاي آجرپزي ان. با دو تا چشمام ديدمشون حاجي. جان رضا حالا اونجان!»
« تو ئي تاريكي چه طور ديدي داخل نخلا رو؟!»
« متلك بارُم مي كني مسعود گذاري؟ فكر كردي چِشُم مث پاي چپُم لنگه؟ يا دلت مي گه بزن بي خيالي تا دورغ باشه حرف دريا؟ كدومش؟ جيگرت سوخت يا دل رفتن نداري داخل نخلا؟»
مردها، مات، دهان دريا را سير مي كنند. درست انگار كه دست وپاي دريا هم دهاني بزرگ باشد براي گفتن.
مردها تا بجنبند، دريا سوار بر موتور، باز مي تازد. دريا لحظه اي سرمي چرخاند. درغبار وخاك برخاسته ازشتاب او وموتور، جمعيتي سراسيمه مقابل مسجد به اين سو وآن سو مي روند. دريا، تلخ مي خندد.
« آ شيخ، مو منظوري نداشتُم كه دريا زُم رنجيد رفت!»
« دريا حال عادي نداشت. ديديد حال و روزش نَ. ئي حرفا بريزيد دور؛ چشم هم بزنيد، ريختن وسط شهر ئي بي پدر!»
« محمد گذاري! سلاح چي داريم داخل مسجد؟»
« يك كلاش و چند تا آر.پي.چي، والسلام!»
« مردم كه نمي ذارن آبادان بيفتد دس ئي نامرد! . با هرچي كه داشته باشن مي جنگن.»
« ها، بيل... كلنگ، چه فرق مي كنه.»
« نديدي دريا گفت يه فوجن بي پدر!؟»
« هاي! خوشم باشه. يه لشكر باشن. خود تو وراميني! نمي ري خرخره شان بجوي؛ مي ذاري تكه پاره كنن ناموس و شهرمان؟»
« برادر تيموري! بجنب سر و سامان بده مردم، بريم ذوالفقاري سمت نخلا...»
« محمد گذاري! برو سمت خط، جهان آرا پيدا كن، بگوش شيخ مهدي گفته نيرو بفرسته بركمك. بگوش مردم دست خالين نَ. بگوش با بيل كلنگ داريم مي ريم سمت نخلا.»
از دور صداي گريه اي مي آيد. انگار ناغافل، مادري از لئه بي دندان نوزادش، پستان پرشير دريغ كرده باشد. نور به شهر صبحي تازه بخشيده. چند بلبل خرما، هراسان وجيغ زنان درهوا پر مي زنند. مرغي با سر وصداي بلند مي گويد تخمي تازه گذاشته. شهر هنوز امن به چشم مي آيد.
دريا، كند مي كند. خانه ها و ماشين ها آهسته تر ازچشمانش عبور مي كنند. دريا فكر مي كند چرا هيچ وقت ازكسي نپرسيد كه چرا اسم اين خيبان تانكي ابوالحسن است؟ تابلوي حسينيۀ يان چشمه اي ها با رنگ سبزي به آن تندي، هنوز سفت ومحكم، روي ديوار نصب بود.
دريا پاي راستش را مي گذارد روي زمين وچشم مي دوزد به حسينيه. باز محرم است ودريا وقف ده روزۀ امام. ازميان دو حفرۀ گردن، پشت سرخ شده ازضربه هاي زنجير پيداست.
دريا، سياه پوش، در بلندگويي مي خواند:
« فاطمه ديَير آغلار، باشنه قاره باغلار، هاني منيم حسينم؟
نييه دينمه سن، آغلاماسن، داش بو گئجه آغلار، واي مَنيم حسينم!
يئدي كيچيك باش بو گئجه كسيلجه گ »
دريا فكر مي كند چه فرق دارد اهل كجا باشي يا به چه زباني حرف بزني؟ تركي، عربي، فارسي، بعد به صداي كل زدن ها فكر كرد كه قاطي ضجۀ گوسفند رو به ذبح، ازنخل ها شنيده بود.
دريا، تند كرد. پلك زد تا جلوي چشمانش باز صاف شود. از ته خيابان، تابلوي بانك تجارت معلوم بود ايستگاه نه، هنوز خلوت بود. قوه هاي بلندگو، بي رمق، صداي دريا را كش دار به خانه ها مي برد.
دريا رسيد جلوي بانك. سر در، روي پارچه اي سياه، با رنگ سفيد نوشته شده بود: « ستاد جنگ.»
دريا، پله ها را دوتا يكي بالا مي رود.
« ها عامو كجا؟»
« مو درياقلي ام!»
« خو...»
« خو نداره كه ... عراقيا ريختن داخل نخلا، مي گي خو؟»
« عراقيا؟»
« برو كنار عامو بذار، باد بياد، بزرگ تر ازتو اين جا ني؟»
بغض، صداي دريا رقصان كرده. دست هايش ازهيجان لقوه مي گيرد.
« رفتم او سر شهر، هنگ ژاندارمري رِمَ خبر كرد. خيالشان زده به سرم. عراقيا ريختن داخل نخلا، دارن ميان داخل شهر. نجنبيد آبادانم مي ره وردست خرمشهر به محاصره، شير فهم؟»
آدم هاي ستاد با چشم هاي گشاده شده و نه هنوز ترس زده، زل مي زنند به دهان دريا. بعضي با ابروهاي درهم، دريا را دو به شك نگاه مي كنند. دريا چشم هايش ازخشم برق مي زند.
« خونۀ امام جمعه هم رفتم. به حاجي جمي هم گفتم. گفتُمش حاجي، شال وقبا كن كه عراقيا زدن از شط اومدن داخل نخلا...»
« تو كي هستي؟»
« مو درياقلي سوراني!»
« اهل كجايي؟»
« همي شهر كه تو رو خاكش ايستادي. »
« خيلي سرخ وسفيدي. به چشماي ميشيت نمي آد بچۀ آبادان باشي؟»
« جناب عالي كي باشي؟»
« سرهنگ كهتري. »
« تو اگه سرهنگ بودي الان نشسته بودي پشت ميزت، داخل مردم، تو نخلا، ايستاده بودي جلوعراقيا.»
« مرديكه...»
« مرديكه جد وآباد هرچي عراقيه. پاشو بيا دنبالم ببرمت ذوالفقاري، ببين چه طور ازجادۀ خسروآباد زدن تو نخلا. »
دريا چشم مي دراند به چشم هاي سرهنگ. با زبان، نوك سبيلش را مي كشاند به دهان و شروع
مي كند به جويدن. سرهنگ دست به كمر مي زند. كُلت 45 را داخل غلاف چرمي جابه جا مي كند. دستي مردانه به پشت دريا مي زند وبا هم از پله ها سرازير مي شوند.
دو جيپ نظامي از پي دريا راه مي افتند سمت ذوالفقاري. دريا هنوز مي لرزد. قوۀ نيم جان بلندگو، غرش موتور وجيپ ها را در هوا پخش مي كند. دريا، پر سر وصدا مي راند. ياماها انگار كه درهوا پرواز بكند، ازمحلۀ جمشيدآباد مي گذرد. نخلستان از دور پيدا مي شود. زمين از پوكه هاي خالي فشنگ برق مي زند. آسمان زير آتش خمپاره از روز هم روشن تر است. كمي دورتر، ازجايي آتش زبانه مي كشد. درياقلي، لرزان، تندتر مي كند.
« رضا!...»
جمعيت موج مي زند. انگار همۀ آبادان جمع شده باشد كوي ذوالفقاري. خمپاره اي درفضا نفير مي كشد ودرست ميان فاصلۀ دو جيپ، در دل زمين از هم مي گسلد. انفجار، سرهنگ و همراهانش را از جيپ پرت مي كند بيرون. دريا كشيده مي شود روي خاك، و موتور واژگون، چرخ هايش هنوز درهوا مي چرخد.
حسن بنادري، سينه خيز، مي كشد سمت جيپ ها. سرهنگ هنوز گيج انفجار است. بنادري دست راستش را دراز مي كند سمت سرهنگ.
« سلام سرهنگ كهتري؟ بنادري هستم، فرمانده سپاه آبادان.»
« چه خبره اين جا؟»
« شبونه پل زدن از رو بهمن شير گذشتن. شما چه طور خبردار شديد؟»
سرهنگ رو مي كند به دريا. دريا، دورتر، خميده، تك مي كند سمت سلويچ، نصف سلويچ دارد مي سوزد. هنه جا بوي مشماي سوخته مي آيد. انگار همه چيز دارد در آتش ذوب مي شود.
بشكه هنوز روي دهانۀ چاله است . دريا با تمام زورش بشكه را پرت مي كند كنار. بشكه پرت مي شود روي زمين و غلت مي خورد سمت زبانۀ آتش. رضا با چشم هاي خشكيده، درهم ومچاله، دريا را با شماتتي كودكانه نگاه مي كند. دريا زير چشمش شروع به پريدن مي كند. گوشۀ سبيلش را شروع مي كند به جويدن و داخل چاله مي شود. چاله بوي تند ادرار مي دهد. دريا با بغض، رضاي خيس را درآغوش مي كشد.

دم ژاندارمري شلوغ است. چند تا درجه دار دارند يك توپ 106 را داخل يك جيپ روباز، جابه جا مي كنند. محمد رضا به ساعت مچي دستش نگاه مي كند؛ ربع ساعت مانده به يازده . پاش را از روي گاز بر مي دارد و پارك مي كند كنار ژاندارمري. سرش را ازپنجرۀ وانت مسقف بيرون مي آورد و با يك سرباز حرف مي زند.
« چه خبر از ذوالفقاري؟»
« مي بيني كه، 106 داريم مي بريم اونجا. يه 106 داريم، دو تا كلاش، والسلام! چند تا هم كلت كمر من وچند نفر ديگه، خلاص!»
« نيروي كمكي هنوز نرسيده؟»
« نيروي كمكي كجاست؟ تو ئي ژاندارمري، چهار تا اسلحۀ درست وحسابي پيدا نمي شه؛ اون وقت سير كن با دوربين، تانك دارن، توپ دارن، نفربر زرهي... مردم بيچاره با بيل كلنگ رفتن جنگ تن به تن... از بچه هاي جهادي؟»
محمدرضا نگاهي به آرم جهادسازندگي روي وانت مي كند كه از ميان گل خشك شدۀ روي ماشين، هنوز پيداست.
« نه، امدادگرم، ازبچه هاي گروه مجتبي. ئي وانت ويكي ديگرم از جهاد گرفتيم كرديم آمبولانس. مجروح ازخرمشهر مي آوريم بيمارستان شير و خورشيد... چه مي زنه بي پدر... مي رُم جلو. ماشين خاليه. كسي مي خواهد بياد؟»
« نه، ازشطيط نرو جلوتر. پخشن داخل ذوالفقاري. بگيرنت، خلاص!» موتورسواري از دور، پرگاز مي راند. محمدرضا چشم هايش را ريز مي كند. دريا، سوار برموتور، جعبه اي مهمات وسط پاهايش گذاشته وتند مي راند. رضا ازپشت، دست هايش را قلاب كمر دريا كرده و سفت نشسته است.
دريا، كند مي كند.
« احوال محمدرضا فرخي نژاد؟»
« شنيدُم گل كاشتي دريا! جان محمد تو بودي خبر كردي عراقيا ريختن داخل نخلا؟»
« نمياد بم؟»
« اسباب شرمندگي بچه هاي آبادان كا!»
« عا، مو چهل وشيش سالمه. تو هنوز به دنيا نيومده، مو ازشيش سالگي تو ئي شهر بودم. مو بيشتر از توصاحب شهرم كا!»
« ها والله، بر منكرش لعنت!»
رضا هنوز دست هايش، قلاب پشت درياست.»
« سلام كردي عامو، رضا؟»
« س س س سلام!»
« سلام به رو ماه نشُسته ات... ها پس رضا رِ اين جا نگه داشتي كه چه؟
روونش مي كردي اهواز نَ.»
« خودش خواس بمونه خو. مو كاريش ندارم. نمي سازه با زن آقاش وبچه هاش.»
« شنيدُم فرامرزُم زده اهواز؟»
« ها، هما وبچه ها رو او بردن. برده شان گذاشته سي ننه بو آش.»
« ئي چيه رو پات، شدي رزمنده؟»
« ها، جعبه مهمات، مردم دس خالين نَ... مي ياي؟»
« پِ بمون جونت وآمبولانس دودستي سفت نگه دار... خطر چيه مرد؟ بزن تو گوش ترس، ترس بترسون ازخودت. بيا جلو، مردم دست تنهان.»
دريا مي زند به راه . محمد رضا سوييچ را مي چرخاند و استارت مي زند. جيپ با توپ 106، راه مي افتد ازپس آمبولانس. كاروان از قلب شطيط مي زند به ذوالفقاري.
باد، نفير گلوله ها را پژواك مي دهد. خمپاره اي سوت كشان، جايي دورتر، سرنخلي را قطع مي كند. باد، شيون و صفير گلوله، با هم مي آورد. ذوالفقاري زير آتش مي خواهد جان بدهد.
دريا مي ايستد. رضا را هل مي دهد سمت سلويچ وخود با جعبۀ مهمات، با حالت خميده، تك مي كند جلو، پشت تلي ازخاك. سرهنگ كهتري با دو سرگرد ديگر نقشه اي را نگاه مي كند.
« ببينم به اين منطقه خوب واردي؟»
« شما نشوني خمۀ خودت ممكنه گم كني هيچ وقت؟»
« از روي نقشه مي توني موقعيت اين جا رو تشريح كني؟»
« مو ازاين كاغذ سر درنميارُم. سواد درست حسابي ندارم. دو كلاس رفتم مكتب، چهل سال پيش، هيچ يادم نمونده. مو نفشۀ خودُم دارُم.»
« دريا، تكه اي چوب از روي زمين برمي دارد و روي راه شني، نقشۀ خودش را ترسيم مي كند.»
« ئي آبادان، شكل يه نيمروي پخش شده داخل تاوه. مو اين جاييم راست آبادان، ئي سمت پايين.»
« جنوب شرقي...»
« ها. همون كه تو مي گي. ئي كوي ذوالفقاري، بالاش رودخونۀ بهمن شير، پايينش جادۀ خسروآباد. حالا عراقيا چي ؟ پل زدن رو بهمن شير، اومدن تا جادۀ خسروآباد؛ يعني اين جا. اينم بگم، اين جا جزيره س نَ، چرا؟ چو ئي طرف، اي پايين اروندروده. بايد بكشيمشون عقب. برونيم شون او دست آب، خلاص! حالا چرا ئي كلاه سبزا زدن به كاهدون؟ تو بگو سرهنگ!»
« به كاهدون نزدن. اين جا رو نگاه كن! اين راه آبي رنگ رو مي بيني دريا؟ اين خورموسي است. حتماً اسمش شنيدي؛ انگشتت بكش پايين، راست مي رسي به خليج فارس.»
« اونا اين جا رو مي خوان؛ تسلط به اورند وبه چنگ آوردن شمال خليج فارس.»
سرهنگ به فكر فرو مي رود ونيش خندي مي زند.
« هه... ولابد بندر امام وماهشهر... كور خونديد كثافتا!»
« اين جايي دريا؟»
« ها، بيا داخل! محمد رضا فرخي نژاد امدادگر، رزمنده... سرهنگ كهتري و رفقا!»
« فرماندۀ لشكر 77 خراسان شمايي؟»
سرهنگ سرش را به علامت تأييد تكان مي دهد.
« مو از گروه مجتبام. ازبچه هاي گروه علي پور؛ برادر اكبر علي پور.»
« تو محاصرۀ خرمشهر ملاقاتشون كردين جناب سرهنگ!»
يكي ازسرگردها مي گويد . دريا خنده زنان به حرف مي آيد.
« خو، مو فكر كردم رفقات لالن نَ جناب سرهنگ؛ ازبس سر جنباندن و هيچ نگفتن!»
سرهنگ، كجكي مي خندد ونگاه مي كند به سرگردها. هردو سرگرد، با هم زانو عوض مي كنند وعبوس، دهان فرخي نژاد را نگاه مي كنند.
« مقرمون درست بيست روز پيش، روستاي مارِدِ بود. عراقيا زدن ازسلمانيه اومدن، ماردم رد كردن، پل زدن رو كارون، اومدن ئي دست آب. تك مي زدن ما اونجا بوديم. سرهنگ صمدي و تكاوراشم بودن. مي شناسين سرهنگ صمدي؟»
« هوشنگ صمدي؟»
« ها، مال نيرو دريايي. نيروي دريايي ارتش. ديدنش خو، چاقه. گلاب به روتون، ازدل پيچه واسهال داشت تلف مي شد. برادر علي پور گفت: فرخي برو به دادش برس! محل نمي كرد. خو گفـتُمش سلام، دلتون درد؟ گفت دكتري مگه؟ گفتم: نه، يه چيزايي سرم مي شه. چار تا ديفنوكسيلات دادمش، گفتم شما به خاطر وزنتون، هر چارتار باهم بخوريد. گفت چه ربط داره به وزنم؟ گفتم: داره. شما بخوريد! نمي دونم خورد يا نه. هفتاد- هشتاد تا تكاور داشت. برادر علي پور مي گفت اگه ئي به خاطر دل درد، بزنه بره پشت، هشتاد تا نيرو از دستمون پريدن.»
يكي از سرگردها گفت:
« مگه اون هشتاد نفر ديگه هم اسهال داشتند؟»
« آره، چه اسهالي!!... مو چند تا موشك و آر.پي.جي بيشتر نداشتيم؛ دشتُم صاف. قرار شد بچه ها با همون مهمات جلو تانكاي عراقيا رو بگيرن تا من وبرادر عليپور برگرديم شهر، خبر اومدن عراقيا رو بگيم به مردم.»
توي شهر، با دو تا كاتيوشا داشتيم مواضع عراقيا رو مي زديم. رفتيم كه بگيم حواسشون باشه، يه وقت گير نيفتن، رسيديم ايستگاه هفت، ديديم تو تاريكي، تكاورا، دوتا دوتا، زدن به بيابون، دارن ميان داخل شهر. ماردم تصرف كردن ئي بي پدرا. خو نداشتيم؛ نه تجهيزات، نه نيرو، نه امكانات. كشيديم عقل تا ايران گاز؛ پشت خونه هاي فرهنگيان. شهر زير آتش بودن. گفتيم تدبير چيه اگه تانكا بزنن بيان داخل شهر؟ برداشتيم سي- چهل كاميون خاك آورديم، اينا رو كپه كپه نهاديم رو زمين، گفتيم اگه تانكا اومدن، مجبور بشن هي جا عوض كنن، هم معطل بشن، هم صفحه كلاجشون صدمه ببينه. كه خب خوشبختانه نيومدن. حال زدن از پشت روستاي مدن، بالاي ميدون تير، وارد نخلا شدن.
لحظاتي بي حرف سپري مي شود. دريا دست به جيب پيراهن مي برد. سيگاري درمي آورد و آتش مي زند. يكي از سرگردها انگشت نشانه اش روي نقشۀ راه مي رود. سرگرد ديگر نيم خيز شده، دوربين به دست، كلاه سبزهاي نخلستان را سير مي كند. باد سرد ازجايي دور، صداي اذان با خود مي آورد.
دريا سيگارش را لاي دو انگشت دست چپ گرفته وبا انگشت شست، گوشۀ سبيلش را داخل دهان مي كشد وريز ريز مي جود. سرهنگ، دست به شقيقه هايش مي كشد كه زير كلاه، سرش را مي خاراند و رو مي كند به دريا:
« تو زير وبم اين جا رو خوب مي دوني. بلد ما باش... بيا، مراقب خودتم باش!»
و كلت 45 را با غلاف راز مي كند سمت دريا؛ دريا، بي حرف، غلاف تمام چرم را گل شانه وكمر مي كند. بيرون خاك تلنبار شده، صداي گفتگو مي آيد. انگار كه صداي زني هم داخلش باشد. دريا از خاكريز مي جهد بيرون! محمدرضا دنبالش.
« ئي كه احمد آقاجريه!؟»
« آقاجري؟»
« ها؛ مسئول بهداري سپاه. او فولكس نگاه كن! سقفش شطرنجيه. آمبولانس هواپيمايي يه خو.»
دو تا دختر جوان با مانتو وروسري سياه ايستاده بودند به جر وبحث با آقاجري.
« سلام برادر آقاجري. مشكلي پيش اومده؟»
« عليكم سلام!»
« سلام.»
« سلام، خوبي آقا دريا؟»
« سلامتي، اتفاقي بر خواهر!؟»
« خوهرا اومدن بر كمك به زخميا؛ خواهراي جنبش مسلمانان مبارزن. مو مي گم اين جا مناسبشُن نيس بمونن. ناامنه.»
« اگه زبنونُم لال، اين جا هم سقوط كند مث خرمشهر، تكليف چيه؟ كجا فرار مي كنين از دست ئي بي ناموسا؟ بريد خواهرا، نمونيد اين جا . به صلاحتون نيست.»
« اين جا زخمي زياده. شهيد هم داريم مي ديم. نه كه كمك شما احتياج نباشه؛ چرا، هس. اما برادراي امدادگر اين جا هستن. شما بريد بيمارستان شركت نفت. بيمارستان شير وخورشيد. حمل مجروحا وجسدا به عهدۀ ما، درمون و دفن ازشما. بيراه مي گم محمدرضا؛ برادر آقاجري؟»
دخترها، بي حرف، با سرهاي پايين، راه مي افتند سمت آمبولانس.
شهر زير رگبار آتش مي سوزد. نخلستان بوي خرما سوخته مي دهد. پرنده اي جيغ زنان، با بال هاي سوخته ازنخلي بلند سقوط مي كند. پاييز بـا سردي استخوان سوزي، خود را تثبيت مي كند. باد لحظه اي قرار نمي گيرد و زمين بهت زده، خود را تثبيت مي كند. باد لحظه اي قرار نمي گيرد وزمين بهت زده، تن به شخم بي گاه تانك ها مي دهد.
از نخلستان، صداي كل زدن هيچ زني به شادي شنيده نمي شود. گاوميش هاي بي آغل، هراسيده از رگبار كر كننده، ديوانه وار، ماغ كشان به هرسوي، تنها مي گريزند.
مردان دش داشه پوش عگال بر سر، با بيل وكلنگ، سينه به سرب مي دهند. زني با عباي سوخته، كودك شيرخوارش را درآغوش گرفته وبا دست ديگرش دختركي ژوليده را پابرهنه ميان نخل ها مي دواند. جاپاي دخترك، لكه هاي سرخ خون پيداست. تمام نخلستان نعرۀ بلندي است كه انگار هيچ وقت، ديگر پاياني نخواهد داشت.
سرهنگ صدايش را رها مي كند داخل گوشي بي سيم چي.
« ازسهره به تيهو... بگوشي تيهو؟»
« بگوشم سهره، شرمنده ام!»
« شرمندگي تو به چه درد من مي خوره؟ كبوترا اين جا همه زمين گير شدن. اگر ارزن نيست، گندم كه مي تونيد بفرستيد. كبوترا تشنن. مي گن هم جنساي ما كي از راه مي رسن؟»
« كبوترا راهي شدن سهره. بايد تا حالا رسيده باشن. دووم بياريد ارزنم مي رسه. درمي آييم از شرمندگيت سهره جان!»
سرهنگ با خشم گوشي را مي دهد دست بي سيم چي ومي زند جلو. بي سيم چي عقب سرش مي رود.
دريا، پاسداري كول كرده و خميده مي رود سمت آمبولانس محمد رضا.سرهنگ دلش ريش مي شود. گلوله نصف صورت مرد بوده.
دريا لحظه اي كنار سرهنگ مي ماند.
« ازسمت خودي هم خمپاره مي خوره به بچه ها. داستان چي؟ حواست جمع كن سرهنگ!»
سرهنگ سينه خيز مي كشد روي زمين. با دوربين نگاه مي كند سمت نيروهاي خودي. ازجا بلند مي شود ودرپناه نخل ها به عقب مي دود.
« خبردار!»
« آزاد! اهل كجاييد چشم بادومي ها؟»
« بچه بجنورديم. سربازاي تيپ قوچانيم. دو قبضه هم خمپاره داريم.»
« ديده بان داريد اون جلو؟»
« نه قربان!»
« بدون ديده بان گلوله تونو روونه مي كنيد كجا؟»
« سمت رودخونه قربان!»
سرهنگ نعره مي كشد:
« سرباز! اين رودخونه مال عراق نيست. بهمن شيره. مال خودمون. عراقيا لابه لاي نيروهاي خودي پخشن. لابد منم دو تا نخل اون طرف تر برم، به خيالت دشمنم وكله ام رو منفجر مي كنيد. بلند شيد بريد جلو!»
خورشيد، تمام تنش را كرده بود داخل بهمن شير. آب ازقرمزي غروب مثل يك ورقۀ شفاف برق مي زد. دشمن بي هيچ ملاحضه اي تيربار آتش از نخل ها برنمي داشت.
ازتاريك- روشن هوا، ستون خط شدۀ چند نيرو كه به جلو مي آمد، پيدا بود. دريا نيم خيز شد. سرهنگ اسلحه اش را آماده كرد.
« خوب واردي!»
« ناوي وظيفه بودم.»
« كجا خدمت كردي؟»
« ناو نفت كش، ازناوگان خليج فارس»
« كدوم حوزه؟»
« حوزۀ هفت؛ كسي داري اون جا؟»
سرهنگ، لب هايش به نشانۀ خنده باز مي شود.
« روي كشتي پلنگ تا حالا بودي؟»
« بار اولي كه دريا زده شدم، داخل همي كشتي پلنگ بودم. زود زدم به خدمت. سجلدم دست كاري كردم، شدم بيست ويك ساله. قيافم داد مي زد دست بالا چارده، پونزده... رفتُم ديگه، سخت نگرفتن. با آقام وزنش نمي ساختم. خونه زندان بود واسم. فراري بودم از همه شون؛ آقام، زنش... لاكردار پونزده تا بچه برآقام آورد. از ننۀ خودم يه خواهر دارُم؛ فاطمه همون دهات خودمون شوهرش دادن. زن بزرگيه حالا. شوهر، بچه.»
« اهل كجايي؟»
چشم هاي دريا برق مي افتد. نگاه مي كند به سرهنگ و مي خندد.
« هرجا كه تو رو خاكش بايستي.»
سرهنگ به قهقه مي خندد.
« خيلي ناكسي دريا! خوب قاپ آدم مي دزدي.»
« نوكرتم. انگار صد ساله مي شناسمت سرهنگ. اصليتمون از يان چشمه اس؛ طرفاي شهركرد. بلدي اونجاهار؟»
« مي دونم، اون طرف اصفهان، شهركرد. استان چهارمحال بختياري.»
« ها؛ اين جا پالايشگاه سال 1291 تأسيس مي شه. از همۀ ايران، مهاجر سرازير مي شه بر كار. آقام و سه تا عاموم، مي زنن مي يان آبادان. هم ولايتي يا گفته بودن آبادان كويته، برو تو خيابوناش پول پارو كن. يه سالي زن وبچه شون يان چشمه، مي يان اين جا، مي شن كارگر شركت نفت. خونه زندگي به هم مي زنن، دست زن وبچه شون مي گيرن مي يارن اين جا.»
ستون نيروي خط شده نزديك تر مي شود. نيم رخ علي پور از سايه- روشن غروب پيداست.
« سرهنگ كهتري! برادرا اعزامي از كميته هاي تهرانن. اومدن بر پاكسازي.»
بچه ها رو داغون كردن. ازصبح، يا زير آتش خمپاره بوديم يا توپ.
سرهنگ دستش را دراز مي كند.
« كهتري هستم. ديگه داشتم مأيوس مي شدم. فكر كردم تهرانيا يادشون رفته روي نقشه، شهري هم به اسم آبادان وجود داره!»
« داوطلب زياده تهران، سرهنگ! همۀ شهرها؛ چه مردم، چه نظامي. رييس جمهور اجازه نمي ده نيرو اعزام بشه. ما تاكتيك بني صدر رو نمي فهميم. برادر جهان آرا حنجره ش پشت بي سيم پاره كرد . آخر شم...»
صداي مرد كميته اي مي لرزد. گوشۀ سبيل دريا، خيس وشور مي شود. دريا به آسمان نگاه مي كند وفكر مي كند تاريكي چه قدر مي تواند در مرد بودن مردها سهم مهمي داشته باشد.
سرهنگ مي گويد:
« آقاي علي پور از برادران عملياتي سپاه هستن. به ما كمك زيادي كردن. زاه وچاه اين جا رو خوب مي دونن. مي سپرمتون به ايشون. به امان خدا!»
منوري، تاريكي شب مي شكافد. آسمون ازدُم منور، رنگ بنفش به خود مي گيرد. زمين و آسمان با هم، روز مي شوند. خمپاره هاي درشت تخم مرغي شكل، سرگردان، جايي منفجر مي شوند وپيكري ازهم متلاشي مي كنند. شب طولاني و سرد در راه است. از تمامي نيزار و نخلستان، صداي ناله به آسمان بلند است.
رضا هنوز خپ كرده، در آغوش دريا خفته است. پاهاي كوچكش را جمع كرده، ميان پاي گرم پدر نهاده و آرام نفس مي كشد. دست هايش، دو مشت كوچك، پيراهن دريا در خود مچاله كرده است. ترس از رفتن دريا؛ نبودن دريا در كنارش.
دريا، مشت هاي كوچك از هم باز مي كند. دو دست كودكانه، روي زبري موكت رها مي شود. رضا زير پتو گم مي شود. دريا مي خواهد نور هم كه آمده، رضا باز خواب باشد وجنگ را نبيند.
دريا، دست درحلب بزرگ فرو مي كند، خرماهاي سفت وچسبيده به هم را دانه دانه باز مي كند.
سحر، هنوز خروس زنده اي بود كه آواز صبح بخواند و زني كه گرسنگي مردها را تاب نياورد. خستگي شان را دل ديدن نداشته باشد، و با چشم هاي خيس، در گرگ وميش هوا، آب به آرد بريزد، نمك بزند، آتش به هيزم و تنور بيندازد ونان داغ به طبق بگذارد؛ طبق را با نان هاي برشته وداغ بگذارد روي سرش و هي كند ميان نخلستان، سمت سلويچ دريا، و مشام ها را از عطر نان به جان بياورد.
و دريا، دست درحلب بزرگ فرو مي كند. خرماهاي سفت وچسبيده به هم را دانه دانه باز مي كند. زن، با عباي افتاده روي شانه هايش، با شلۀ سياه، اشك هايش پاك مي كند. هر نان را چهار لت مي كند ودريا، خرماهاي براق وسياه را لاي نان ها، لقمه مي كند ومي نشاند كنار هم. سيني لقمه ها روي سر دريا وسليمه بالا مي رود. هردو، راه مي كشند سمت كُپه هاي بالا آمدۀ خاك. دست ها، در هوا به لقمه هاي نان سلام مي دهند. خرماها از داغي نان، شيره مي اندازند. چند خروس، دورتر، آواز شكرگزاري صبح سر مي دهند. مردها بر تلي ازخاك كنار رود، وضو مي گيرند.
نخلستان در سكوت محض ناله مي كند.از سنگر كهتري، كورسويي پيداست. دريا داخل مي شود. سرهنگ با برادر علي پور، زير شعلۀ فانوس، روي نقشه اي خم شده اند وحرف مي زنند. دريا فكر مي كند چه قدر كلمۀ سرهنگ به سرهنگ مي آيد وبرادر علي پور، اگر برادر اول اسمش را بگيرند، انگار نامش چيزي كم دارد.
دو درجه دار ديگر، به آمدن دريا، نيم خيز مي شوند. سرهنگ كه گرم عليك مي دهد، درجه دارها آرام مي گيرند.
« بشين دريا! داريم خط درست مي كنيم.»
فركانس بي سيم، موج مي گيرد. بي سيم چي گوشي را مي دهد دست سرهنگ.
« بگوشم تيهو... از سهره به تيهو... به گوشم!»
« خدا قوت سهره! كبوترا رسيدن؟ ارزنا كه رسيدن سر حال شديد؟»
« مُشتلق بده تيهو. دستت درد نكنه، چه كبوترايي، چه ارزناي دونه درشتي! تا يك صبح، همۀ كركسا رو رونديم عقب. زمين پاك پاكه ولي هنوز كمين كردن، مترصد فرصتن. حواسشون باشه هنوز كبوتر و ارزن لازم فراموشتون نشه!»
« به روي چشم سهره جان، خدانگهدار!»
سرهنگ، چشم مي چرخاند. صورتش غرور وخستگي با هم دارد. دل مي دهد به چشم هاي ميشي دريا.
« سفيدي چشم هات كجا رفته مرد؟ ازخستگي زياد يا طاقت بي خوابي نداشته؟»
« نوكرتم سرهنگ! هرچي باشه ترس نيس. دريا زده تو گوش ترس، ترسُ ترسوندم. ئي رضا رو بفرستم اهواز، خيالت تخت، تا آخر باهاتم!»
« لاف آباداني مي زني يان چشمه اي؟»
« دريا اگر مرد، مُرد نشم باعث افتخار مي شه.»
« برفكرش لعنت، بزن قدش!»
« مخلصيم آقا، نوكرتيم!»
سرهنگ، خنده ازلب مي گيرد. برادر علي پور، سنگيني تن به زانوي راست مي دهد. دو درجه دار خستگي به پاي ديگر مي دهند. سمت چپ سينۀ هركدام، نامشان با خطي سياه و خوش نوشته شده است: حسن امير ارجمندي، ابراهيم بانژاد.
« شماها همه تون خيلي جوونيد. تجربه اي كه من دارم حالا مونده تا بش برسيد. اما يك چيز هميشه يادتون باشه؛ درجنگ، خبرهاي تلخ وشيرين مثل دو لبۀ يه شمشير، بغل گوش همند. كاريش هم نمي شه كرد. اين ذان جنگه. خودتون شاهد بوديد، ديديد، من...»
سرهنگ سعي مي كند به خودش مسلط شود، صدايش را صاف مي كند.
« من نمي دونم چرا خدا به اين يه تيكه خاك، به اين مردم، اين طور نظر لطف انداخت... من ... من آدم خرافاتي نيستم. پدرم، پدر پدرم هم نظامي بودند. اما از ديروز صبح كه اين جوونمرد همه رو خبر كرد، تا خود ساعت يك صبح، كه اين آشغالاي كثافت رو رونديم عقب، اون دست اب هيچي نداشتيم. دست خالي بوديم. با چند تا كلاش وخمپاره و دوتا 106 كه نمي شد جنگيد. براي همينه كه اسم خدارو مي يارم...
ياري مردم همه البته بود. خوب دست به دست هم دادن. مردم با غيرتي داره جنوب، خوشم اومد. زن و مردش فرق نداره. غيرت، مال جونداره. جوجۀ يه پرنده رو هم بخواي از لونه اش برداري، مادر غيرت مي كند، نوك مي زند، مي خواهد چشمات رو ازكاسه دربياره. اما حرفم چيز ديگه اس. خبر بده هنوز مونده ...»
سرهنگ، دست دست مي كند. لب هايش را به هم محكم فشار مي دهد. ابروي چپش را بالاتر
مي گيرد. زير چشمي دريا را سير مي كند. دريا، گوشۀ سبيلش را آرام مي جود. ارجمندي و بانژاد، چشم دوخته اند به دهان سرهنگ.
برادر علي پور مي گويد: « حواسمون جمع ستون پنجم باشه، ها؟»
« كدوم جنگه كه ستون پنجم نداشته باشه برادر؟ نشونم بده! اين مجاهدين احمق هم شدن ستون پنجم مملكت خودشون. عقلشون رو خدا زايل كرده، نمي بينند، نمي فهمند... يعني، يعني تشخيص نمي دن فرق بين متجاوز و متجاوز رو. حرفم يه چيز ديگه است علي پور... ديروز صبح، وزيرنفت، تو روستاي سادات اسير شد؛ چند نفر بودند.»
علي پور نيم خيز مي شود. اشك يادش مي رود كه درچشم هاي يك مرد مي خواهد بجوشد. علي پور لب هايش جمع مي شود.
« تندگويان؟ محمد... محمدجواد... كي، كجا... دروغ شايد؟»
« راديو عراق همون ديروز اعلام كرد. اخبار خودي هم تأييد كرده... جنگ نابرابريه؛ عراق هم متجاوز، براي همين بايد حواسمون جمع كنيم.»
دريا، به ساعت روي دستش نگاه كرد؛ تقويم عدد ده را نشان مي داد. آتش دشمن آرام گرفته بود. عراقي ها دوباره برگشته بودند آن دست آب نهر پر از جسد هاي ازهم گسيخته بود. زمين، زخمي وشهيد وهلاك شده را يكسان در دل خود جاي داده بود.
بايد چشم مي دواند گرگي را جايي دراين بلبشو پيدا مي كرد. رضا تا صبح بهانۀ گرگي را گرفته بود. فكر كرد كاش ديروز گرگي را هم همراه رضا در آن چاله براي محفوظ ماندنش حبس مي كرد!
دورتر، فرخي نژاد و آقاجري را ديد كه زخمي ها را كول مي كردند، مي نهادند داخل آمبولانس.
« چه پلي زدن بي پدرا! مكانيزه. داخل آب باز مي شه . تيكه تيكه پل زدن، نيگا، سيمانش از ايناس كه تا داخل آب مي ريزن سفت مي شه. همين كه يه شبه تونستن بيان ئي دست آب... چه تجهيزاتي، ماشيناشونُ!»
« خسرو امينيان! چي مي گم دم گوش دريا؟ احوال آقاي عموچي، نه بابا، معدلتون اين جا هم از18 زده بالا! سلام دريا، با هم كلاساي ما چه كار داري؟»
« برو ديپلم ردي، برو غنيمت جنگي جمع كن!»
« ها خسروجان، چرا كه نه؟ مو جنازۀ عراقيا جمع كنم جاي غنيمت، تو وعموچي، لودر و 106؛ بد نيست نَ؟»
همگي مي زنند به خنده، محمدرضا، دست دراز مي كند وبا هم شاگردي هايش روبوسي مي كند.
« چاكر آقا عموچي، چاكر آقاي امينيان!»
چند نفر، سه- چهار نخل را مي خوابانند روي عرض رودخانه. پل مكانيزۀ عراقي ها درانفجارهاي پي درپي وعقب نشيني آنها از بين رفته. نخل ها پلي دراز وباريك مي شوند. بچه ها دو تا جيپ ويك دستگاه لودر را، بسم الله گويان از روي نخل هاي پل شده، عبور مي دهند.
امينيان وعموچي يك توپ 106 را كول كرده اند ونفس نفس زنان مي آورند داخل نخل ها. تك تيرهاي پراكنده هنوز درآسمان چرخ مي زنند.
« خو چرا ئي همه محنت! مي ذاشتيد همون دست آب مي موندن؟.»
« عقل كل، شاگرد اول! اومديم دوباره ناغافل پيشروي كردن و زدن ئي دست آب، اون وقت نمي يان تشكر كه آقا دستت درد نكنه وسايل ما رو آن قدر خوب نگه داشتي!؟»
« برادراي مسجد حضرت ابوالفضل، برادراي مسجد مشيدآباد، بياييد كمك نَ. خفه شديم از بو گند ئي جنازه هاي عراقي. حاج حسنُ ببينيد، خجالت بكشيد. كم بريد سراغ مال دنيا!»
« احوال حاج حسن سليماني؟ خدا خيرت بده حاج حسن. بوي تعفنشون نخلا رَم داشت ازپا در مي آورد. ما كه جاي خود داريم.»
حاج حسن ازپشن ماسك پارچه اي، سر تكان مي دهد. چشم هايش مي خندد ولولۀ بلند سمپاش را مي گيرد روي جنازه هاي عراقي. سمپاشُ پمپ مي كند وگرد سفيد رنگي روي اجساد را مي پوشاند. بچه ها دست وپاي جنازه ها را با لباس هاي پاره شدۀ خودشان مي بندند ومي كشانند داخل نهر بي آب. خسرو با لودر روي اجساد خاك مي ريزد. چند نفري آن طرف تر با بيل روي اجساد بو گرفته خاك مي ريزند.
« بچه هاي خودمونو چي كار كنيم، ببريم سردخونۀ بيمارستان؟»
« چار سرخونه؟ يه راست مي ريم بهشت رضا. ننه باباي همه مون كه نيستن خو. خودمون بايد كارا رو راست وريس كنيم. فقط مال شهراي ديگه رو مي بريم سردخونه. اسماشونو بنويس روي كاغذ، با پلاكاشون چك كن!»
خط تثبيت مي شود. محور ذوالفقاري بعد از چند ساعت سر وشكل مي گيرد. نيروهاي پدافند حالت دفاعي به خود مي گيرند. صياد شيرازي با نيروهايش از راه مي رسد.
« برادرا! پس خط كارون كه دست آقاي فضلي. ايستگاه هفت رو، خط آقاي كلهر پدافند مي كند. مسئوليت خط بچه هاي اصفهان با برادر مرتضي قرباني. مي مونه اين منطقۀ سه راهي آبادان؛ جادۀ آبادان- ماهشهر به سمت ذوالفقاري؛ پدافند اين منطقه با بچه هاي سپاه آبادان.
بين ايستگاه هفت وبچه هاي اصفهان يك روستاست؛ فياضيه2. درست اين قسمت: شمال آبادان؛ منطقۀ مهمي كه مي تونيم حركت دشمن را از اين جا زير نظر داشته باشيم. تكاوراي نيروي دريايي وبچه هاي گارد ساحلي ارتش هم اين جا هستن، دهانۀ خليج فارس؛ حدوداً مي شه 60 كيلومتر. نكته اي براي گفتن به نظرم نمي رسه. توكل همۀ ما به خدا!»
« چي كار مي كني علي بي غم؟»
« اسلحه هاي ئي بعثي هاس. ازتو گلا جمع مي كنم، تميزشون مي كنم دست بچه هاي خودمون. دست خالي ان خيلي هاشون نَ... چه خبر ازشهر؟»
« مردم دارن مي رن. شهر داره خالي مي شه. زنا رو به زور مي فرستن مردا. مي گن مي خوايم بمونيم سر زندگيمون، داخل شهر خودمون... سعدوني رو ديدم...»
« سعدوني فوتباليست؟»
« ها، نشسته بود رو صندلي هاي گران شاپوري، داشت مثل زنـا گريه مي كرد . مي گفت حاضره بميره ونبينه آبادانم مثل خرمشهر سقوط مي كنه.»
« دريا، چه خبر از اوراق فروشيت؟»
« نصفش دود شد رفت هوا. نمي بيني افتادم به جون ماشيناي درب و داغون ئاي بي پردا؟ اگه همۀ ماشيناشونم غنيمت برادرم، باز نمي شه سلويچ خودم.»
« تو كه دست دلباز بودي دريا! يه چيزم بذار واسۀ ما. مي گن ثوابه از جنگ، رزمنده غنيمتي برداره.»
« بيا اي جك روسي هم مال تو!»
محمدرضا جنازۀ يك عراقي را براي بستن پاهايش تاب مي دهد.
« بيا اينم غنيمت مو!. عجب سرنيزه اي داشته ئي بي پدر. اينا چيه اين جا دراومده، وسط ئي خاك وخل... يا علي... بياييد اين جا نَ. سير كنيد سير كنيد چه غنيمتايي يافتم مو.»
« دخيل...دخيل...دخيل علي خميني!»
« چي كار مي كني؟»
« مي خوام يه خشاب حرومشون كُنم. مي خوام مغزشون بريزم داخل دهنشون!»
« اينا اسيرن نَ. اسيرو كه نبايد كشت.»
« اينا اسيرن؟ اين كثافتا اسيرن؟ پس چرا خودشون نو قايم كرده بودن تو خاكا. چرا ني گذاشته بودن داخل دهنشون. ترسيده بودن خفه شن برن جهنم؟ يا منتظر شب بودين كثافتا. بزنين تو دل نخلا، برين او دست آب، ها؟»
و با نوك پوتين، محكم لگدي حوالۀ دهان وصورتشان مي كند . دو مرد در خود مچاله مي شوند وبه خود مي پيچند.
احمد آقاجري، ايستاده روي يك بلندي، با بچه هاي گروه امداد حرف مي زند. تانك هاي گريختۀ دشمن، ازاين دست آب پيداست؛ و كلاه خودهاي آهني كه زير آفتاب پاييزي برق مي زنند. بين دو سمت، آتش بسي ناگفته برقرار است. انگار عقبۀ آن رگبارهاي تند، اين آرامش خاكستري زير آتش بايد باشد.
« فُر مساقاي بي پدر چه منظم كار كردن! رو آخرين اصول مهندسي. ببين نخلا رو چه با نظم قطع كردن! تا لب رودخونه شن ريزي كردن اينو چرا نبردن؟ با همين بيل ميكانيكي، كانال زدن ها! خواستن نفر، رو سطح زمين راه نره. همۀ نيرو از داخل كانال رد مي شدن.»
سيركن اين جا كاظم! داخل جيپ فيولاها، دو تا مرغ سربريدۀ پرنكنده گذشته بودن، بر ناهارشون بي پدرا بريونش كنن. اِاِاِاِ... عيدي بيا اي داخل ببين! چه غارتي كردن خونه زندگي مردم؛ طلا، پول، ساعت، عروسك، فرش، تلويزيونم برداشتن بي پدرا! اي فلان فلان شده هاي كافر. ئي گوشواره ها رو سير كن كاظم، خونيه!...»
« محمود، ئي چيه؟»
« كدوم؟ ... ماسكه ديگه.»
« ماسك چي ؟»
« فكر كنم ماسك غواصي باشه. ولي نمي دونم اي خرطومي براي چيه؟ اين فيلتر چيه؟ چه جالب! تاش كه مي كني، داخل خودش جمع مي شه. زيپ مي خوره مي شه يه بستۀ كوچك.»
دريا از دور پيدايش مي شود. با اُوِري سبز رنگ؛ همان شلوار جين آبي رنگ هميشگي ويك كلاه آهني گشاد. فانوسقه و كلت 45 را حمايل كرده وبا شتاب نزديك مي شود.
« محمدرضا... محمدرضا فرخي نژاد. كجايي نَ؟ ايستادي شعر مي بافي با كاظم عيدي. سرهنگ تركش خورده. كولۀ كمكاتُ وردار بيار داخل خاكريز! خورده داخل نشيمنش، خجالت مي كشه حرفشُ بزنه. اما خونريزي داره. حالش خوش نيس. مو نميام داخل سنگر. خودت برو يه كاريش كن!»
« مو كه دكتر نيستم دريا! بايد بره شيرو خورشيد. جراحي شه، بيهوش شه.»
« خو برو يكي رو بردار اين جانَ. كمت مياد؟»
دريا مي رود سمت آقاجري.
« خسته نباشي ، سلام!»
« خسته دشمن! چه خبر دريا؟»
« مي گُم يه فكر به حال اين مجروحا بكنيد. هرساعت خو زيادتر مي شن. نگاه نكنيد، يكي دو ساعت آتيش بس مي دن. شروع كه مي كنن، بي پدرا ديگه انگار دلشون نمي ياد تمومش كنن. يه بند مي ذارنمون زير آتش.»
« داشتم به بچه ها همين مي گفتم نَ. گروه عمليات دارن چوبيده را آماده مي كنن. نيس لب بهمن شيره، قرار شده لنج ها اونجا آماده باشن. بردن مجروحا يا آوردن مهمات وغذا وچيزاي ديگه، ازچوبيده شده. خو نزديك ترين راه امن به ماهشهر، همين چوبيده است. مسير پدر روهم بچه ها دارن درست مي كنن براي نشستن هلي كوپترا. اولويت اول براي استفاده از هلي كوپترا، مجروحان. آوردن نيروهاي تازه نفس، مهمات. سه تا اتوبوسم بچه ها صندلي ياش درآوردن براي حمل مجروح... خدا خيرت بده دريا! خوب به فكري. مردم تو جنگ بي قرار مي شن، تو تو جنگ قرار گرفتي! عجيبه كاراي خدا دريا، عجيب...»
« درياقلي سوراني، دريا...»
« ها، چيه صدات ول كردي تو نخلا محمدرضا؟»
« خواستم بگم اوامرتان اجرا شد جناب فرمانده دريا!»
« فرمانده بوات ناكس!»
وبا خنده مي زند پشت فرخي نژاد.
« رفتم تكنسين اتاق عمل با لباس جراحي آوردم بالاسرش. راه نمي داد سرهنگ، خجالتش مي شد. گفتم: خجالت نداره سرهنگ، بكش پايين ئي دكتره، دكتر محرم نَ. دكتر گفت چيز مهمي نيس. درآورد تركش؛ قد يه عدس. فقط بايد هر روز پانسمانش عوض كنم.
- دست درد نكنه محمدرضا. جبران كنيم ان شاءالله!»
- ان شاءالله تركش خوردن شما.
وهردو مي زنند زيرخنده.
« رضا كجاس، نفرستاديش بره؟»
« تاب مي خوره بر خودش اين دور و بر. عادت كرده ديگه بي ئي سر و صداها. فقط بي تابي ئي گرگي رو مي كنه. هرچي گشتم ئي دور و بر پيداش نكردم.»
« شايد خلاص شده تو ئي انفجارا... ولي رضا رِ بفرس بره گناه داره، عقل او نمي رسه. مو كه مي فهميم.»
« ها. قبول دارم. پيغوم فرستادم واسه ايرج؛ پسر عاموم، گفتمش بياد رضا ببره بذاره پهلو آقام. سر وكله ش پيدا مي شه ئي چند روزه.»
دريا، راه مي كشد ميان نخل ها. سوتي مي زند وباز گرگي را صدا مي كند. ازسمت گورستان صداي شيون زن ها به گوش مي رسد. دريا فكر مي كند روزي كه بميرد، تشييع كنندگانش خسته نخواهند شد. صد قدم برنداشته، مي رسند وسط قبرها. بعد به رضا فكر كرد. اگر مي مرد تنها دلواپسي اش رضا بود. كاش گذاشته بود رضا حداقل يك بار مادرش را مي ديد! عكسي هم حتي از او نداشت كه نشانش دهد. شايد ازآن خانه بار كرده، رفته باشند. راستي رضا چه مي شد، اگر دريا مي مرد؟ رضاي بي قرار، رضا كه مثل خود دريا بود.
رسيده بود سلويچ. صداي گريۀ رضا مي آمد. تك كرد داخل.
كنار چاله، رضا، گرگي را بغل زده بود ومي گريست. دريا سير كرد. گرگي دست هايش از انفجار رفته بود. روي شكمش چيز كوچكي برق مي زد. دريا خم شد روي گرگي؛ دست برد به چيز براق. تركش هنوز داغ بود. دريا دست كشيد روي چشم هايش. سگ هنوز زوزۀ خفيفي مي كشيد. بدنش با لرزشي خفيف داشت رو به سردي مي رفت.
رضا با بغض گفت: « خودش كشونده تا اين جا؛ از داخل نخلا. نگاه، بدنش زخم خاليه. با پاش خودش كشونده زمين. نگاه آقا، نگاه!»
دريا، سبيلش را كشاند داخل دهانش و شروع كرد به جويدن. سبيلش شور بود.
گرگي، خيره، نگاه دريا كرد. رضا، سر گرگي را بلند كرد وكاسۀ آب را گرفت سمت دهانش. سگ پوزه به آب زد. زبانش را درآورد ودر آب رها كرد. رضا با بغض، كاسه را پرت كرد روي زمين وبلند گريست. سگ چشم هاي خيسش را دوخت به رضا. پارس كوتاهي كرد. و رو به نخلستان، جان داد. دريا، بي حرف، سگ را نهاد داخل چاله. اولين مشت خاك را رضا ريخت رويش. مشت دوم خاك را دريا. شبي به درازاي يك قرن، براي دريا، پسر وسگ آغاز شده بود.
ميكروفن، درست جلوي دهان دريا قرار مي گيرد. گزارشگر مي گويد:
« آمده ايد آقاي سوراني، شروع كنيم؟»
دريا، دست دست مي كند. سبيلش را با شست وانگشت نشانه، مي كند داخل دهانش و سنگي را با نوك پا، پرت مي كند طرفي.»
رضا با چشم هاي تخس، تكه اي نان خشك سق مي زند و دريا را نگاه مي كند.
« اين چراغ قرمز كه روشن شد،... اصلاً من به شما اشاره مي كنم، شروع كنيد صحبت كردن...
آماده ايد؟ مي ريم براي ضبط سه، دو، يك!...»
دريا، سربلند مي كند.
« نمي شه كس ديگه اي حرف بزند؟ مو چيزي ندارم كه بگم.»
« مي گن آبادان رو شما نجات داديد، چه طور حرفي نداريد بگيد؟»
« مو كه آبادانُ نذاشتُم رو كولم ببرم يه جاي ديگه! شهر سرجاشه نَ...
« مو فقط آدماي ئي شهر وخبر كردم گفتم بجنبيد، دست بجنبانيد، دشمن زده به آب ريختن داخل نخلا، همين، از او به بعدش هرچي شده، مردم كردن. نذاشتن شهر ازدس بره. نه كه خاك مهم باشد، خاك رو آدمايي كه روش زندگي مي كنن، بزرگ مي كند... مو تو ئي پانزده بيست روز، با بچه هاي ارتش زياد گشتم. با سرهنگ كهتري رفيق شدم. نقشۀ ايران رو او نشونم داد .شكل يه گربه بود. سرهنگ گفت نقشۀ ايران، اول يه شكل ديگه بوده. ولي هربار تو ئي مملكت جنگ شده، يه تيكه ازاين نقشه كم شده، اِنقدر كه همين يه گربه مونده. مو اون شب خيلي فكر كردم... آرزو كردم جنگ كه تموم شد، ئي گربه دست نخورده بمونه... همين!»
دريا ازمعركۀ آدم ها، راه مي كشد به بيرون. رضا مثل بچه گربه اي كوچك راه مي افتد دنبال دريا. دريا با كيسه اي پر از شيشه هاي كوچك آب، مي رود سمت خاكريزهاي خط.
« ها، سقاباشي، آب تازه آوردي! خدا آب كوثر نصيب كنه، خنك هست يا نه؟»
« بنوش بنادري جان! از ئي آبا كم گير مياد؛ آب معدني. يخم آوردم براتون. خدا بركت بده ئي كارخونۀ يخ سازي. كار گراشُ نذاشته جنب بخورن. خط توليدش به راه. به كارگراش گفته جنگ، كارخوۀ يخ سازي هم لازم داره.... برادرا، كمپوت، كيك، خُبُز، مربا، هرچي كه بخواين، تو ئي كيسه پيدا مي شه.»
« شنيدم كميتۀ ارزاق زدي دريا؟»
« صورت برادري كرديم؛ بُنشن وبرنج وخواربار، پنير، قند، شكر، چاي، كمپوت، كيك، هرچي كه داشتن. نوشتيم از مغازۀ كي، چي برديم. آذوقۀ تمام شهر وجيره بندي كرديم. چاره اي نبودنَ.»
« دريا، مي گم چه طوره براي اينكه برادراي رزمنده ازخجالت دربيان، مجسمتُ بسازيم، بزنيم وسط همي ذوالفقاري. اسم اين جارم عوض كنيم بذاريم كوي درياقلي. چطوره نَ؟»
« خوب فكريه بنادري جان، جنگ مغزامون خوب انداخته كار!»
دريا، بلند مي خندد. ژ- سه اش را مي گذارد روي زمين؛ دريك كمپوت سيب را باز مي كند وشروع مي كند به خوردن. دريا مي نشيند روي بلندي خاكريز؛ آتش ناگهان باز باريدن مي گيرد.
دستي ازآن سوي آب، روي ماشه اي مي چكد وخمپاره اي در آسمان، چون پرنده اي آهني، به پرواز درمي آيد. ازشدت انفجار، از بلندي خاكريز سقوط مي كند. ران پايش را چيزي داغ مي سوزاند ودر گوشت فرو مي رود. سيب ازچاقوي قبادنيا، به خاك كي افتد. آب نيم خورده، ازدست دريا به زمين مي ريزد. رضا با چشم هاي راه گرفته، درسكوتي كركننده، تنها نگاه مي كند. درنخلستان هنوز باد پاييزي مي وزد.
محمدرضا و آقاجري، تن دريا را به روي برانكارد مي گذارند. رضا با بهت، درعمق همان سكوت مي دود. تكۀ نان خشك هنوز ميان دستش است. دريا بهوش است و مي خندد.
در بيمارستان شير وخورشيد، پاي دريا در سپيدي گچ فرو مي شود. تنها سفيدي رانش، كه هنوز تركش درخود مهمان دارد، باز مي ماند.
دريا، سوار برلنج، جايي ديگر بايد برود. چشم هاي دريا به جستجوي رضاست. از ميانۀ لنج، شهر دودآلود پيداست. جايي دورتر، لوله هاي نفت درآتش مي سوزد. دريا مي پرسد: «شب يا روز، محمد رضا؟» محمدرضا نگاه به آسمان مي كند. پرنده اي سياه درآسماني سياه تر، هراسان پرواز مي كند. تمام شهر بوي نفت مي دهد. دريا، سربلند مي كند وچشم به راه مي دوزد. درجادۀ خالي هيچ پسر كوچكي پيش نمي آيد.
محمدرضا، الكي بغض مي كند. مي گويد:« مي گم دريا... مي گم مي خواي يه آهنگ برات بخونم دل واشه؟...»
« ها رضا، بخوون»
« دريا دريا دريا، عشق مو دريا، دريا دريا دريا، عشق مو دريا، دريا دريا دريا، عشق مو دريا...»
« همينشُ فقط بلدي بخوني، بقيه ش بلد نيستي؟...»
لنج، لنگر ازآب مي گيرد و روي بهمن شير كف آلود جاري مي شود. درجادۀ خالي هنوز هيچ پسر كوچكي پيش نمي آيد.
در بيست و هشتمين روز از پاييز سال 1359، دربهشت زهراي تهران، كسي روي گواهي فوت يك مرد متوفي، چنين مي نويسد:
در بيست وهشتمين روز ازپاييز سال 1359، دربهشت زهراي تهران، كسي روي گواهي فوت يك مرد متوفي، چنين مي نويسد:
« نام متوفي: درياقلي، نام خانوادگي: سوراني، نام پدر... نام مادر... شمارۀ شناسنامه.... صادره از... تاريخ تولد.... سن: چهل ساله، شغل... تبعيت: ايران، محل وقوع فوت: بيمارستان سينا، خيابان... كوچه... پلاك... نوع بيماري: آسيب شديد احشاء از مواد منفجره، پزشك معالج يا بيمارستان: دادسراي تهران، نام خانوادگي... شمارۀ شناسنامه... صادره از... ساكن... بخش... خيابان... كوچه... شغل... محل شغل...»

امضاء معرف: امضاء صادركننده:
سازمان متوفيات گورستان هاي تهران
جمهوري اسلامي ايران


ازاين مرد ناشناس كسي چيزي نمي داند. تاريخ فوت او 25 آبان ماه 1359 نوشته شده است و جلوي كلمۀ شمارۀ فيش و مبلغ، قيد شده است: دستوري.
برگه هاي تقويم و حافظۀ چند گوركن پير در بهشت زهرا، مي گويد: درياقلي در دهمين روز ازماه محرم، درست در ظهر عاشورا، روي دست هاي عزاداري حسيني، تشييع و به خاك سپرده شد.
دستۀ عزاداران ترك زبان بوده اند وپسربچه اي جلوي دسته، در حالي كه پيراهن سياهي به تن داشته و دو حفرۀ گرد ايجاد شده در لباس، پشتش را برافروخته نشان مي داده، زنجيرزنان مي گريسته است.


دوم اسفند هشتاد و دو


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه