آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۲۳۰۱
۱۰:۲۷

۱۳۸۸/۱۱/۲۷

دوپيرمرد

نویسنده :
اكبرصحرايي



دو پيرمرد، « سياه هوشيار» توي روستايي از توابع نورآباد ممسني تنش به خاك رفته اما پيرمرد دوم احمد كشميري هنوز زنده است. گاه با بدن سكته زده اش مي آيد به پادگان امام حسين مقر لشكر 19 فجر تا شايد با ديدن دوستان باقي مانده ي دوران جنگ، خاطره ي آن سال ها را به ياد بياورد. مواقعي هم پاسدار جواني، يا سربازي از راه مي رسد و از روي كنجكاوي زل مي زند به پيرمرد كه زير سايه ي درختان زيتون اطراف ميدان صبحگاه پادگان خستگي در مي كند!
گرگ و ميش هوا، فرمانده عاليكار روي تپه ي 100 پيچ و تاب مي خورد و بي سيم بسيجي جوانش را دنبال خود مي كشد، فرياد مي زند:
« ماشين هاي غنيمتي رو منهدم نكنيد... بايد زخمي و شهدا رو حمل كنيد... آماده براي برگشت!»
غباري از دود و دولاغ تپه را احاطه كرده است . هنوز از دور دست صداي درگيري پراكنده به گوش مي خورد. آني گلوله ي خمپاره اي روي تپه كنار افراد گردان امام مهدي زمين مي خورد. همهمه و فرياد بلند مي شود.
- زخمي شرم!
- امدادگر!
« وثوق عباسي» و« خليل قطاربند» دو امدادگر گردان فرز خودشان را مي رسانند به زخمي!
- كجات تركش خورده؟
- پهلوم، دستم شده پُر خون!
- ببينم...
- آخ دست نزن! يواش قمقمه رو كنار بزن!
- نترس! اين بري بشو ببينم... قمقمه ات هم تركش خورده! خاك تو سرت!
- چرا فحش مي دي؟ مي خندي!؟
- بلند شو ببينم! خون كجا بود، آب قمقمه اس!
- تو رو به خدا راس مي گي؟
- خودت رو جمع كن و گرنه به هم مي گما!
- وثوق، جون كاكات چيزي نگيا! زشته! فكر كردم تركش خوردم.
« رضا پور خسرواني»، « رسول قائدشرفي» به همراه مجيد سپاسي از راه مي رسند. سپاسي خودش را مي رساند به عاليكار و چند تا از فرماندهان گروهان.
- كسي جا نمونه. مي روم جلو جاده ي شني رو بررسي كنم براي برگشتن.
مجيد بي سيم چي را برمي دارد و به طرف گردان امام حسن و تپه ي 120 حركت مي كند. گردان تنها 1 شهيد و 2 زخمي داده است.
گروه 4،5 نفره ي مخابرات به دستور ابراهيمي شروع مي كنند به باز كردن تجهيزات مدرن مخابرات دشمن. تجهيزات مخابرات عراق بسيار پيش رفته است و تا به حال هيچ كس از نيروهاي مخابرات نديده اند. تجهيزات الكترونيكي مخابرات را باز مي كنند و بين افراد گردان تقسيم مي كنند تا به عقب ببرند.
ابراهيمي وقتي براي جمع آوري وسايل مخابرات داخل سنگر بعدي مي شود، سرباز دشمن به طرفش تيراندازي مي كند و تير به پايش مي خورد. چند نفر از نيروها با صداي تيراندازي از راه مي رسند و سرباز عراقي را به رگبار مي بندند. گرماي هوا و مسافت زياد كم كم خودش را نشان مي دهد و دهان نيروها خشك مي شود. ابتكار آبليمو ريختن توي قمقمه به گردان امام مهدي هم سرايت كرده است و نيروها تشنه شده اند و دنبال آب مي گردند. هرچند افراد در حمله به مقر تراجل چشم هاي شان افتاده بود به صندوق هاي خنك نوشابه و از آن خورده بودند اما نوشابه از تشنگي آن ها نكاسته بود. حالا غصه ي تانكر آب بزرگي را مي خوردند كه توي حمله به مقر النزيحه، آن را به هدر داده بودند. آن ها هرچه دنبال شير تانكر گشته بودن، شيري پيدا نكرده بودند، غافل ازاين كه عراقي ها از سر تانكرها آب برمي دارند. درآن موقع كسي ساده ترين راه را انتخاب كرده بود و با اسلحه ي كلاش تانكر را بسته بود به گلوله تا زود به آب برسد. بيشتر آب تانكر ريخته بود روي زمين ماهوري و به سرعت در دل زمين فرو رفته بود.
هوا رفته رفته روشن مي شود . دود و غبار تپه را گرفته است. هنوز گاه خمپاره اي توي هوا مي تركد! نوعي نگراني توي چهره ي افراد گردان هويدا مي شود. عاليكار معاونش قنبرزادگان را صدا مي زند.
- بابا علي، با سپاسي تماس بگير!
- خودش داره مي آد!
سپاسي عرق ريزان به همراه بي سيم چي از راه مي رسد.
- جعفر، سريع نيروها رو جمع كن و از همون شيار مالحه كه اومديد، برگرديد. دستور آقا نبيه!
- جاده ي شني چي شد؟
- جاده قابل تعمير نيس. گردان فتوت نتونسته اونو آزاد كنه!
قاسم مهدوي خودش را به جمع مي رساند.
- مي تونيم به فتوت كمك كنيم و سمت چپ رو پاك سازي كنيم و بهش دست بديم!
سپاسي مي گويد:
« ازسمت شما نمي شه پيشروي كرد. 4،5 كيلومتر سيم خاردار وموانع و ميدون مينه! تا دشمن آماده ي پاتك نشده، نيروها رو برگردونيد!»
- ماشينا رو چيكار كنيم؟
- منهدم كنيد! كسي جا نمونه. يا الله...
تك تيرانداز محمد علي سياقان از راه مي رسد و مي گويد:
« ابراهيمي رو كه زخمي بود، انداختن تو ماشين جيپ عراقي و رفتن طرف جاده ي شني.»
سپاسي مي گويد:
« تا ديرنشده برگردونيد اونا رو. مي رن تو ميدون مين. اون نقطه دشمن بدجور مقاومت مي كنه. غير قابل نفوذه!»
مختار مظفري و اكبر اكبرپور مامور مي شوند و مي روند سمت نيروهاي مخابرات و ماشين جيپ اما خيلي زود برمي گردند و مي گويند:
« فقط جيپ رو ديديم! 4 تا تايرش سوراخ بود.»
قنبرزادگان فرياد مي زند:
« غنايم رو منهدم كنيد... برمي گرديم به طرف شيار!»
ولي نوري جانشين اول عاليكار از راه مي رسد.
- حاجي عاليكار! همه جمع شدن، الا دسته ي ناصر وراميني! چيكار كنيم حالا؟
- يه لحظه وقت تلف كنيد، عراق راه شيار رو مي بنده و همه فاتحه! ما گردان رو حركت مي ديم تو شيار، تو با چند نفر بمونيد و اونا رو پيدا كنيد بعدش تند خودتون رو به ما برسونيد. خيلي معطل نشيد، ممكنه اونا الحاق كرده باشن به فتوت.
هنوز هم از طرف تپه ي 120 و 100 تيراندازي پراكنده به گوش مي رسد! گردان كه به ستون شكل مي گيرد، يكي از پيرمردهاي گردان سياه هوشيار با چهره ي برافروخته و سرخ شده كه تا حد زيادي توانش را از دست داده است، جلو مي آيد به زبان لري مي گويد:
« بابا علي، عمليات يعني چي بيد؟»
قنبرزادگان با زبان مي كشد روي لب داغمه بسته اش.
- مي خواسي چي بشه؟ عملياته ديگه!
پيرمرد كه له له مي زند، مي گويد:
« يي سو همه ي بچه ها شهيدا آبيد! همه مجروح آبيد!»
قنبرزادگان نگاهي به اطراف مي اندازد.
- براي همين اومديم عمليات. تكليفه!
پيرمرد كه انگار از شوك بيرون آمده باشد، زانو مي زند و گريه مي كند. مهدوي جلو مي رود، زير بغلش را مي گيرد.
- حبيب ابن مظاهر بلند شو!
برقي توي چشمان پيرمرد مي دود. فرمانده ي جوان مي گويد:
« مي خواي اسير نشي، بلند شو!»
پيرمرد گويا كه نيرو گرفته باشد، يك دفعه بلند مي شود. خودش رو مي تكاند. با انگشت مي زند روي سينه اش و با لهجه لري مي گويد:
- گه يي خورن! يي سو، مو اسير وا؟!
مي رود و هي تكرار مي كند:
- كُره، مو اسيرا وا !؟ هيهات من الذله...
كشميري پيرمرد خياط گردان خودش را مي رساند به سياه هوشيار و مي گويد:
- ها بارك الله! حالا شد عمرم!
هر 2 پيرمرد مي خندند و طرف شيار مي روند.



منبع: خيلي خيلي محرمانه(بازخواني داستاني عمليات قدس 3 لشگر19 فجر)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه