آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۲۲۹۳
۰۹:۴۰

۱۳۸۸/۱۱/۲۷

حوري خانه عجيب

نویسنده :
اكبر صحرايي



بالاي در خانه ي او چراغ خطر قرمز بود! گفتم: « با اين چراغ، خونه ات شده قبل خونه ي گانگسترها و سياست مدارهاي گردن كلفت فيلماي سينمايي!» ويلچر را جلو راند. دست را نقاب آفتاب كرد، خنديد. « داخل رو ببيني، نظرت عوض مي شه!» دو لنگه ي در آبي آرام با بازوي الكترونيكي باز شد؛ حياطي ساده و محقر جلو چشمم سبز شد. شنيده بودم توي تيم جانبازان فارس، بسكتباليست قابلي است ولي نمي دانستم وكيل خوبي هم شده. و همسري كه معلم فيزيك است . 2 فرزند كوچكش غافلگيرم كرد! زندگي اش شد سوژه اي براي داستان كوتاهم : « حوري خانه ي عجيب!» گفتم:
« ياد هنرستان محمد رضا شاه به خير!» خنديد با آن خط بزرگ زخم گوشت آورده ي صورتش.
« طاغوتي، بگو هنرستان طالقاني!» سال 61 توي جنگ كه ديدمش، بچه بود و هنوز مو توي صرورتش سبز نشده بود. گفت: « يادته توي منطقه ي عين خوش، گولم زدي و همون جا پرونده تشكيل دادي و عضو سپاه شدم؟»
محمدرضا الهي: منطقه ي عين خوش و موسيان سندش رو زدن پشت قباله ي لشكر 19 فجر. من رودخونه ي ميمه تا ابوقريب و شيارهاي منطقه رو بارها و بارها رفته ام و شناسايي كردم، حتا از بومي هاي منطقه اون جا رو بهتر مي شناسم. جايي نبود كه نرفته باشم. تابستونا گرما بيداد مي كنه! جاهايي را كه توي منطقه آب بارون ذخيره مي شه، مثل كف دست بلدم. منطقه ي بيات نفتيه و هميشه زمينش حالت پف پفي داره! بعضي جاها كه زمين و صخره ها سفت بود، آب بارون به خصوص تو فروردين و ارديبهشت زير صخره ها جمع مي شه و حالت بركه ي كوچكي به هم مي زنه. تو اون جهنم سوزان، از جاي پاي آهو و حيواناي ديگه، آب رو پيدا مي كردم. آب شيرين بود و براي دست شستن و رفع خستگي بد نبود.
مشكلاتي شناسايي كم نبودن اون جا! نيروهاي گردان ها رو از جنوب كه 300 كيلومتري فاصله داشت، يه دفعه مي آوردن توي منطقه اي كه پُر بود از شيار، ارتفاع و تپه هاي بلند و كوتاه! مشكل عمليات تو اين جور مناطق، گم شدن نيرو بود. توي شيارها كافي بود يه 2 راهي رو اشتباه بري تا اسير بشي!
يه وقت با « محمد دريساوي» خدا بيامرز، رفته بوديم شناسايي. يه 2 راهي رو اشتباه رفتيم. اون شب به اندازه ي دست روي زمين كشيديم. بالاخره چند بار دست مون توي مدفوع تازه حيوون خورد و تونستيم جاي پاي خودمون رو پيدا كنيم و برگرديم!
منطقه شوره زار بود. پا مي گذاشتيم روي زمين، فرو مي رفتيم. بارون كه راه مي افتاد شيارهاي زيادي به وجود مي آمد. شيارها از بالا سرازير مي شن و مي ريزن به رودخونه ي ميمه. شيارها و ارتفاعات مثل انگشتان دسته! اگه مچ تا ابتداي انگشتان رو بلندي ارتفاع در نظر بگيريم، شيارها مي شن شكاف هاي بين انگشتان. تو منطقه اي كه قرار بود عمليات قدس 3 انجام بشه، افراد سنگر كمين ژاندارمري با وجودي كه با عراق خيلي فاصله داشتن، اما مي ترسيدن با ماشين آب بيارن.
دبه ي آب رو مي دادن دوش سربازها تا ساعت ها توي شيارها راه پيمايي كنند و آب به كميناي خودي برسونن. وقتي اين وضعيت رو ديدم، دلم براي اونا سوخت. شناسايي كه مي رفتيم و از جلو سنگر كمين سربازاي ژاندارمري رد مي شديم، آب تعارف مي كردن. تشنه بوديم اما چون مي دونستيم سخت آب به بهشون مي رشه، دلمون نمي اومد از آب اونا استفاده كنيم. به فرمانده شون گفتم:
« شما كه مي بينيد عراقيا با ماشين آب مي برن، چرا شما با ماشين آب نمي بريد؟!»
- نمي شه!؟ ماشين رو مي زنن!
- گردن من،بياين با هم آب مي بريم.
از شك و 2 دلي بيرونش آوردم و با فرمانده ي خط ژاندارمري راه افتادم. تانكر اونا رو پر از آب كرديم و رسونديم سنگر كمين. وقتي منبع اونا رو آب كرديم، از خوش حالي بال درآوردن. بيچاره سربازا يه هفته تو كمين مي موندن و آب براي خوردن ندوشتن؛ چه برسه براي توالت رفتن. گرماي بالاي 60 درجه هم غوغا مي كرد. زماني كه راه باز شد و ماشين آب مي برد، حمام هم گرفتن. منطقه پوشش گياهي بوته هاي مناطق خشك رو داشت و از نظر حيوانات بيشتر آهو، بز كوهي، روباه و جوجه تيغي و اين جور چيزا داشت. آب رودخانه ي ميمه شور بود. دليلش عبور آب از منطقه شوره زار بود.
تو شيار ميمه كه حركت مي كرديم، چند راه مي شد. به بچه هاي گردان امام علي آموزش داده بوديم كه توي رفتن هم ديگه رو گم نكنن. تو شيار « ناصر نوروزي» رو گذوشتم جلو گردان و خودم بارها مي رفتن و مي اومدم تا بچه ها گم نشن . شيار تاريك و خلاء هوا بود. 2 متر فاصله كافي بود هم ديگه رو گم كنن. شب عمليات يه وقت متوجه شدم ستون گردان وسطش بريده! با 1000 زحمت رفتم و زنجيره ي پاره شده ي گردان رو وصل كردم. اون شب از گرما و خستگي بچه ها زود آب شون رو مصرف كردن و خودم ديدم كه چند نفري حتي تيربارشون رو انداختن زمين.
فرداي عمليات قدس 3 يكي از بچه ها انگار ديوانه ها مي خنديد! فكر كردم موجي شده. بهش گفتم:
« چرا مي خندي؟»
دوبار خنديد و گفت : « بشين تا برات بگم. ديشب تو شيار كه مي رفتم، از بس آب خوردم، ادرارم گرفت. داشتم مي تركيدم! براي خلاصي از ادار، 2 جون گرفتار شده بودم. تو شيار مي ايستادم براي ادرار، عقب مي افتادم و تازه جلو بقيه هم زشت بود. فكري به سرم زد . تو صف، همون طوري كه راه مي رفتم، آهسته زيپ شلوارم رو كشيدم و ريز ريز خودم رو خلاص مي كردم. توي حس خوش تخليه، نفر پشت سرم زد روي شانه ام.
- كاكو!
- تند گفتم:
« چيه؟»
- قمقمه ات سوراخه و داره ازش آب مي ره!
نفس راحتي كشيدم و گفتم:
« عيبي نداره كاكو، من 2 تا قمقمه دارم!»
هر دو با هم خنديديم.
اينا كه برات تعريف كردم، شوخي نبود، كسي نمي تونست لحظه اي توقف كنه حتا براي ادرار كردن! بروم سر اصل مطلب. براي شناسايي قدس 3، 2 گروه شديم. من و نوروزي يه گروه، شيخي و رياضت گروه دوم. شب داخل شيار مالحه مي شديم و وسط سيار كه دو راه مي شد. سمت راست رياضت مي رفت و سمت چپ من. تابستان بود و هوا گرم. نماز صبح كه مي خونديم، از خط خودي مي دويديم تا قبل از روشن شدن هوا برسيم به آخرين ارتفاعي كه به مرز عراق نزديك بود. از بالاي ارتفاع ديده باني مي كرديم. آفتاب پشت سر ما بود و خط دشمن رو خوب مي ديديم. روز با دوربين مناطق و راه هايي كه مي شد به خط عراق نفوذ كرد رو شناسايي مي كرديم. حساب مي كرديم كجا تيرباره، كجا تانكه، ميدان مين و مقرها كجا هسن، اگه از فلان سنگر نفوذ كنيم، ديدش كمتره.
يه روز ستواني كه فرمانده ي خط ژاندارمري بود، اومد توي ديدگاه شناسايي ما. از دوربين نگاه كرد و گفت:
« آقاي الهي يه جاي خوب براي نفوذ پيدا كردم!»
- كجا؟
دوربين رو گرفت و روي ارتفاع، جايي رو تو خط عراق نشون داد.
- جلو خط دشمن، اون سيم هاي خاردار بازه . جاي مناسبيه براي نفوذ.
سري تكان دادم و گفتم:
« جناب سروان! شب مي آي تو منطقه ي دشمن يه دوري بزنيم؟»
از ستوان هاي خوب ژاندارمري بود، گفت:
« حرفي نيس!»
شب حركت كرديم و رسيديم خط عراق. ستوان رو بيشتر جلو بردم. دستش رو گرفتم و گذاشتم روي سيم خاردار.
- جناب سروان! مي دوني اين چيه؟
- سيم خاردار!
- اين همون جاييه كه صبح نشونم دادي!
اولين باري كه شب رفتم شناسايي تپه ي 194، چشمم افتاد به شياري كه مستقيم مي خورد بالاي تپه. قرار بود يكي يكي شيارهاي فرعي رو كه مي خورد به تپه ي 194، بررسي كنيم تا ببينم كدوم از اين شيارها و آبرفت ها به بالاي تپه مي خوره. خوشبختانه اولين شياري كه از سمت راست يال رد كردم خورد پشت تپه ي 194! البته شيار رو اتفاقي پيدا كردم. به راحتي و بدون هيچ و مشكلي تا 50، 60 متري قله مي رفتم. مي شد گردان رو بدون هيچ دردسر تا نزديك قله برد. يه شب « مؤمن باقري» معاون واحد شناسايي رو بردم و راه به آن خوبي رو نشونش دادم.
دشمن كف شيارها و آبروفت ها رو مين مي كاشت اما اين شيار مين هم ندوشت. عراقيا ميدان مين منظم فرش مي كردن و همين كار رو براي ما آسان مي كرد. 2 رديف مين برمي دوشتيم، نقشه ميدان مين لو مي رفت. حساب كردم ديدم تنها ضعف و راه نفوذ همين شيار! عراقيا وقتي روي ارتفاع مستقر مي شن، همه چيزشان منظمه؛ ميدان مين، سنگر ديده باني، سيم خاردار و استحكامات اونا حرف نداشت. اما اين شيار استثنا بود! مي تونستيم نيروها رو تا 50 متري عراقيا ببريم. تنها مشكل ما روي بال تپه ي 194 يه سنگر كمين بود كه بايد شب حمله از بين مي برديم. با بررسي معلوم شد سنگر توي نقطه ي كوره و ديد كافي روي ما، نداره. اگه سنگر رو كمي جلوتر زده بودن، همين نقطه ضعف پوشيده مي شد و يه نيرو نمي توانست نفوذ كنه. حالا چرا عراق با اون همه حساب و كتاب چنين اشتباهي را روي 194 انجام داده بود، به نظرم حساب نمي كرد نيروهاي ايراني بخوان از اين شيار كه آخرين حد تپه بود، نفوذ كنن. زير همين سنگر كمين، ميدان مين بود به عمق 30، 40 متر. ما بايد به عرض يه متر، معبر باز مي كرديم. دور تا دور تپه ميدان مين بود. حتا پشت سر خود عراقيا و ارتفاع يه معبر بيشتر نبود براي رفت و آمد! از پشت هم رودخونه ميمه بود با صخره هاي تيغه اي مطمئن. همون جا رو هم مين كاشته بودن و توي شيب ملايم تپه، ميدون مين و موانع سيم خاردار بود . بايد سنگر رو مي زديم و ميدان رو به عرض يه متر در 40 متر معبر باز مي كرديم. كار به حدي روي روال بود كه مندني سيدي فرمانده گردان امام علي رو بردم تا آخر شيار، نزديك دشمن. سر تكان داد و گفت:
« گرفتن تپه، مث آب خوردنه!»
تنها مانع ما وجود تعدادي سنگر دشمن بود كه سمت راست ما روي يال تپه بود كه بايد براي اونا تعدادي نيرو مي گذاشتيم.
شباي شناسايي گروه ما 5 نفره بود. 3 نفر تأمين مي گذوشتيم و 2 نفر جلو مي رفتيم. اولين باري كه شناسايي رفتم. يكي از بچه هاي كم تجربه رو تأمين گذاشته بودم تا دور نخوريم. وقتي برگشتيم، ديدم خوابه! گوشش رو گرفتم.
- نگفتي دشمن مي آد خودت و مارو اسير مي كرد؟!
گفت:
« ما نخودي هسيم. نيروهايي رو كه به دردتون نمي خوره، مي گذاريد تامين!»
وقتي برگشتم عقب، طرف رو ردش كردم رفت! باز 2 تا نيرو خوب و شيطون دوشتم به اسم « مرتضي روزي طلب» و« احمد شيخ حسيني». هر وقت مي گذاشتم تامين، خاطرم جمع بود كه برگردم، سر پست شون نيستن و جيم فنگ شدن! به بار توي دل دشمن گذاشتم مراقب ما باشن، مطابق هميشه، وقتي برگشتم، ديدم نيستن! رو كردم به رفيقم « كاظم دريساوي».
- آي نامردا !
- كي ؟ چي شده؟
- مرتضي و احمد رفتن سر كمپوتا !
- برسيم لااقل تو خوردن شريك بشيم.
عادتم بود توي شناسايي ها چند تا كمپوت خنك گيلاس با خودم مي آوردم و نزديك دشمن چال مي كردم. موقعي كه خسته برمي گشتيم، مي خورديمش! مثل برق خودمون رو رسونديم جايي كه كمپوتا خاك بود. آفتاب زده بود و گرما بيداد مي كرد. خاك رو پس زدم و چشمم افتاد به كمپوتا كه دست نخورده بودن! به دريساوي نگاه كردم.
- پس اين دوتا جانور كجا رفتن!
- اسير نشده باشن!؟
- زبونت رو گاز بگير!
- به اندازه ي خوردن كمپوتا صبر مي كنيم، نيومدن مي ريم دنبال شون!
سر كمپوتا را باز كرديم و خورديم و قوطي رو كه زمين كه انداختيم، سرو كله شون پيدا شد . قوطي خالي كمپوتا رو كه ديدن، ما رو بستن به بد و بي راه!
- فرار كرديد و اومديد تنهايي مي خوريد، خيلي نامرديد!
- نه به خدا! شما كجا بوديد؟
- آفتاب افتاد رومون، رفتيم يه كمي اون طرف تر!
- خودتون مقصريد! سابقه داريد! مي خوايد حالا عق بزنيم؟



منبع: خيلي خيلي محرمانه(بازخواني داستاني عمليات قدس 3 لشگر19 فجر)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه