پنج شنبه هاي جنگي

آن پنج شنبه ي جنگي كه مطابق معمول هر هفته، اين بار بعد از دو سال و چند ماه براي تشييع جنازه ي چند نفر از مفقودين شهداي عمليات قدس 3 رفته بودم، « محسن نبائيان» را ديدم. نشانه بود؛ با آن ميله ي فلزي دور طرف شقيقه اي كه بيرون مي آمد و روي سر به هم متصل مي شد. ميله محافظ چند مهره و نخاع له شده ي او بود. عمليات والفجر 10، بعد از پرت شدن تويوتا به داخل دره ي ملخور، معجزه آسا زنده ماند و معجزه آسا پرفسور اعرابي با عمل جراحي، نخاع و مهره هاي او را ترميم كرد. محسن نبائيان حالا با درچه سرداري دوران بازنشستگي خود را به دور از هياهوي روزمره، صرف فعاليت هاي ديني و خيريه مي كند!
بابا علي گفت:
« بعيد مي دونم بتوني كلامي از زبون حاج محسن بنائيان بيرون بكشي!»
ـ نيروي عادي كه نبوده! جانشين دوم لشكر بوده!
ـ حاجي هشت سالي كه تو جنگ بوده، نه مصاحبه كرده، نه حرفي زده!
ـ آخه چرا؟
اعتقادات خودش رو داره!
ت بابا علي! خاطراتش مال خودش نيس!
ـ بي خود وقتت رو تلف نكن!
ـ فوقش قبول نمي كنه و يه تجربه كسب مي كنم. شنيدم ديدگاهش نسبت به بقيه، متفاوته!
ـ چيزي از سردار، كاسب نمي شي، خود داني!
شماره موبايل او را از بابا علي گرفتم. ابتدا مقدمه بافي كردم:
«...حاج محسن...مي دوني كه بايد تاريخ جنگ رو نوشت. فارس هس و يه عمليات مستقل قدس3!خيلي از لشكراي ديگه شايد از ما بيشتر تو جنگ نبودن اما تاريخ نگاري و ثبت وقايع و چاپ كتابشون خيلي از ما جلوترن. الان تو تاريخ مكتوب جنگ از اين عمليات فقط چند صفحه ي كلي نوشته شده! در حالي كه حاشيه ي قدس 3، جريان چند نفري كه تو بي آبي با « رسول قائد شرفي» چند روز تو دل دشمن سرگردان بودن،خودش چند تا كتاب مي شه از اون نوشت و ...»
ـ حاج نبي و قاسم هستند، مي توني از اونا بپرسي . موفق باشي!
چنان آب سرد را ريخت روي سرم كه فهميدم حق با بابا علي است. ابتدا دلگير و ناراحت شدم، اما هر چه زمان گذشت بيشتر به او علاقه مند شدم . محسن مثل خود جنگ، غير قابل پيش بيني بود..
ـ قمقمه ها رو از آب خالي كنيد!
ـ آقاي عاليكار! قمقمه ي خالي، اونم تو گرماي 60 درجه؟!
ـ درست شنيديد.
ـ تا كي حاجي؟
ـ يه ماه بايد آموزش ببينين، ...تازه امروز مي شه 20 روز! تو روزاي باقي مانده بايد 3 مرتبه بدون آب كار كنيم و هفته ي آخر بايد فشار به حداكثر برسه!
ـ قمقمه هاتون رو بيرون بياريد... آبش رو خالي كنيد روي زمين! فرمانده ي دسته ها بيان جلو!
ـ بله!
ـ بريد قمقمه هاي نيروهاتون رو امتحان كنيد خالي باشه...بابا علي هر كي قمقمه اش رو خالي نكرده بود از صف بكش بيرون!
ـ حاجي يي 5، 6 نفر قمقمه شون رو خالي نكرده بودن.
ـ مگه دستور رو نشنيدي؟
ـ چرا ؟ تحملم براي تشنگي كمه!
ـپرسنلي! اين رو تسويه حساب كن!
ـ نه آقا! من اومدم براي عمليات! بيا، آه..خوبه! اينم آب!
ـ فايده ايي نداره! رد شدي مومن خدا!
ـ تو چرا خالي نكردي؟
ـ بابا علي مي دونه كليه درد دارم
ـ ديگه بدتر! اينم تسويه حساب!
ـ حاجي خيلي از خود راضي هسي!
بابا علي انشگشت روي بيني خود گذاشت و او را به سكوت دعوت كرد.
ـ هيس!
ـ چي چي هيس! ما با پاي خودمون اومديم جنگ! شما فكر مي كني فقط خودت و 4تاي دور برت مي تونين بجنگين!
عاليكار جلو رفت و گفت:
«مؤمن خدا اين جنگه! اگه شب عمليات از بي آبي كليه ات به درد افتاد و وبال گردن بقيه شدي و چند نفر رو به كُشتن دادي، چي؟ها!؟ يا اونايي كه تحمل تشنگي رو ندارن، تلف شدن، مي دوني يعني چي؟ باز هم بگم؟ حالا من از خود راضيم يا تو؟»
ـ آقاي عاليكار
ـبريد تصويه حساب كنيد از گردان. بابا علي!
ـ بله حاجي!
دهانش را مي برد نزديك گوش او و آهسته مي گويد:
« تعدادي رو مأمور كن تو مسير هر كي توانايي نداره رو شناسايي كنن.»
منبع: خيلي خيلي محرمانه(بازخواني داستاني عمليات قدس 3 لشگر19 فجر)