شيارمالحه

خبرنداشتم كتاب كه تمام مي شود، مجتبي مينايي فرد به عنوان كارشناس نظامي، دوبار به وسواس و دقت، نوشته ها را مي خواند و ضمن تاييد مطالب كلي آن، سر بعضي مسائل با هم اختلاف نظر پيدا مي كنيم؛ اما ختم به خير مي شود. به جاي زخم افقي گردن مجتبي خيره مي شوم. زخمي تكراري... بعد از پايان جنگ در مانورهاي نظامي روي كله قندي دشت جفير، كنارش ايستاده بودم كه خمپاره ي 81، سينه كش كله قندي فرود آمد. صداي آخ و همهمه! كمرش تا خورد ودست روي گردن گذاشت. از بين انگشت هاي او فواره ي خون بيرون زد. خون كم كم شُر كرد روي جنازه ي سرهنگ قاسمي كه با تركش كه از گردن مجتبي عبور كرده بود، مغزش متلاشي شده بود. فردا توي بيمارستان امام خميني اهواز بعد از عمل با چند نفر بالاي سرش شوخي مي كرديم كه خانم پرستار قد بلندي داخل شد وتركشي به اندازه ي انگشت اشاره، به او تحويل داد.
مجتبي مينايي فرد:«... رودخانه اي ميمه از داخل ايران مي آمد و دو پاسگاه بيات ايران و الطيب عراق رو ازهم جدا مي كرد. آب رودخانه ي ميمه ازچند شيار بزرگ تغذيه مي شد. شيارهاي بزرگي كه آب ريزهاي جبال الحمرين و ارتفاعات پايين اش بودند و در فصل بارندگي به رودخانه ي ميمه مي ريختند. شياري كه بين اين شيارها براي بچه ها مهم بود ودر عمليات قدس 3 سر زبان افتاد، شيار مالحه بود. رودخانه در فصل گرما وتابستان كم آب بود وشيارهاي منتهي به آن خشك كه البته در فصل بارندگي پُرآب مي شد.
ازداخل همين شيارهاي خشك مي رفتيم شناسايي. سمت چپ رودخانه ي ميمه تا زبيدات مدت ها خط پدافندي لشكر 19 فجر بود. دست راست رودخانه گردان 907 ژاندارمري خط پدافندي داشت و به صورت پاسگاهي مستقر بودن! استقرار نيروهاي ارتش توي خطوط پدافندي با ما، متفاوت بود . سپاه خاكريز مي زد و پشتش سنگر مي ساخت تا آخر. اونا پاسگاه داشتن. البته منطقه ي عملياتي قدس 3 اجازه ي خاكريز زدن نمي داد. هرجا عراق پاسگاه داشت، ارتش هم بود و بين ارتفاع و
پاسگاه ها را با موانع و مين مسلح مي كردن. هماهنگي هاي اوليه توي خط ژاندارمري سخت بود. آمديم و با همين گروه شناسايي كوچك پنج نفره توي شهر دهلران مستقر شديم. توي يكي از خانه هاي شهر كه به دليل بمباران و آتش توپ خانه ي دشمن تقريبن خالي از سكنه بود! توي شهر تك و توك ادارات دولتي باز بود.
70 كيلومتري شهر الطيب عراق، پادگان مهمي بود به نام خالد ابن وليد كه مركز آموزش نيروهاي مخصوص عراقي بود. بخشي از نيروهاي جيش الشعبي ( مردمي) اون جا آموزش مي ديدن. منطقه ي قدس 3 به اين دليل هم مهم بود. عراق روي چند منطقه خيلي حساس بود، يكي خطوط دفاعي مقابل بصره بود. ديگري چزابه و توي جبهه ي مياني هم، ميمك بود. ايران هم درست دست روي همين نقاط حساس مي گذاشت و حد وسط اين مناطق، عمليات هاي ايذايي انجام مي داد. هدف عمده ي عمليات هاي ايذايي يكي حفظ آمادگي نيروهاي يگان هاي رزم بود. دوم هم ضربه به دشمن بود. عملياتي قدس 3 يكي ازاهداف عمده ش همين بود كه فرصت استراحت و بازسازي رو از نيروهاي عراقي بگيره و دشمن رو روي منطقه حساس كنه. مثال: درحالت عادي سكون جبهه، اگه شما با دوربين خط اول جبهه ي دشمن رو نيگاه مي كردي بعد از مدت ها نگهبان از تپه بالا مي آمد. حالا اگه منطقه حساس مي شد، عراق هم حساس مي شد. اون وقت اگه ما يه تيپ مي برديم توي منطقه، دشمن مجبور بود يه لشكر ببره. اگه يه عمليات توي منطقه انجام مي گرفت تا 2، 3 ماه دشمن مجبور بوده آتيش اون جا رو تامين كنه، نيرو تقويت كنه. مثال تو عمليات والفجر 10 كه از مريوان به داخل خاك عراق انجام شد، اوايل عراق جدي نگرفت. ظفر 7 شروع شد. بعد اسمش شد والفجر10، خود ما هم باورمون نمي شد كه بتونيم وارد دشت دجيله بشيم! عراق اون موقع يه تيپ هم نيرو نياورد!
ولي به محض اين كه عمليات گسرتش پيدا كرد، يه سپاه رو از جنوب كشيد و اورد جبهه ي غرب و مقابل ما چيد . اين جا به جايي ها سيستم و تاكتيك نظامي دشمن روبه نفع نيروي خودي بهم مي زنه. هم توانش رو تحليل مي بره و هم روحيه ي نيروها رو خورد مي كنه. خود ما باشيم يه دفعه از گرماي جنوب بريم توي سرما و برف غرب،چي مي شه؟ نيرو از منطقه ي سرد بايد بره تو گرماي 60 درجه ي جنوب! اين ها تاثيراتي مهمي بود كه رو ماشين جنگي عراق مي گذاشت. عاملي ديگري كه باعث شدف منطقه ي دهلران انتخاب بشه، گرماي وحشتناك آن بود. دهلران منطقه اي فوق العاده گرم بود!
توي بازديد و شناسايي هاي ابتدايي كه از منطقه داشتيم درنهايت محور بيات حد فاصله رودخانه ي ميمه تا الطيب عراق پذيرفته شد. منطقه ي الطيب عراق جبهه هاي غربي عراق رو به هم وصل مي كنه. از سمت العماره كه به سمت شمال بيايم، ميرسيم به شهر الطيب، ازآن جا عبور بكنيم،
مي رسيم به شهر «علي شرقه» و «علي غربي» . اين دو شهر مثل مهران و دشت عباس ايران مهم هستن. درسته كه از نظر بافت شهري كوچك هستن اما از نظر نظامي مهم هستن و مي شه گفت محل استراحت عمده قواي عراق هستن. تو فصل هايي كه عراق عمليات نداشت، نيروهاش رو تو پادگان ها و شهرها استراحت مي داد يا تداوم آموزش مي گذاشت تا آمادگي رزم خودشون رو حفظ كنن.
4 نفر شديم و اومديم منطقه، من، مجيد سپاسي، سيد محمد عاطفه مند و حلال كريمي كه عناصر محور بودن با يه جيپ اومديم. مثل امروز نبود كه هر كس بخواد مأموريت انجام بده، 10،20 تا ماشين درخواست كنه، 50 تا آدم رديف كنه. اون موقع 4،5تايي مي شديم و با حداقل امكانات مي رفتيم وبه محور تاكتيكي تشكيل مي داديم. يه مخابراتي، يه پيك، يه نيروي عملياتي و يه نفر هم اطلاعاتي! 4،5نفر. برات گفتم كه از گرما يخ رو خرد مي كرديم و جاي ناهار مي خورديم! از گرما نمي شد غذا خورد.
اومديم دنبال هماهنگي با ژاندارمري. قرار بود ما توي خط اونا كار كنيم. خوب اونا هم ضوابط خودشون را داشتن. كار از نظر هماهنگي سخت بود با اونا! اومديم جلوتر از خط ژاندارمري يه سنگر راه انداختيم تحت عنوان، ديدگاه! ديدگاه ديدباني رو مي گم، نيروهاي ژاندارمري هم حساس شده بود كه:« قضيه چيه؟تو اين منطقه 4 تا پاسدار، شق و رق دنبال چي هستن؟»
و همين كار ما رو مشكل تر مي كرد. چرا كه اون موقع هماهنگي و يكدلي خيلي خوبي بين نيروهاي ژاندارمري و سپاه نبود. البته بودند افسرها و سربازهاي كه خيلي خوب با ما همكاري مي كردن. با هر مكافاتي بود، جلو رفتيم و سنگر ديدگاه رو زديم. چيزي حدود نيم ساعت بايد از خط ژاندارمري جلوتر مي رفتيم. جاده شكلي بود كه مي خورد تو خط ژاندارمري و بسته مي شد. از خط اونا مي گذشتيم و درامتداد جاده به سمت دشمن ميرفتيم. توي همين جاده ي شني شركت نفت كه جاده بيات
مي گفتن، تلفات ميدون مين زيادي داشتيم. اوايل جنگ كه عراق از منطقه ي سومار، ميمك و دهلران پيشروي مي كنه، بيشتر دشمن، همين جاده و اطرافش رو مين گذاري مي كنن. روزهاي اولي كه رفتيم شناسايي، تعدادي رفتند روي مين تا فهميديم كه منطقه آلوده است! اولين نفر قاسم جوكار از بچه هاي شناسايي بود كه رفت رو مين و پاش از زير زانو قطع شد. وقتي صداي كپ خفيف مين بلند شد، خودم را بالاي سر جوكار رسوندم. دست پاچه و نگران گفتم:
« چي شد قاسم؟»
خونسرد گفت:
« پوتينم رو پيدا كن بيار!»
نگاهي به پايش كردم كه از زير زانو قطع شده بود و جاش ريش ريش بود. با هم شوخي داشتيم اما درآن موقعيت از دستش لجم درآمده بود :گفتم:
«خونه خراب پات قطع شده، تو داري حرف پوتينت رو مي زني!»
لبخند زد و گفت:
«تحمل دوتا داغ روباهم،ندارم!»
بغض و خنده پيچيد توي گلويم. هر دو را باهم خوردم و پيشاني قاسم را بوسيدم!
ببخشين اگه ناراحتت كردم. من كم گريه مي كنم،نتونستم جلو خودم رو بگيرم. همين الان هم كه به روحيات بچه هاي زمان جنگ، مثل جوكار فكر مي كنم، بي اختيار تنم شروع مي كنه به لرزيدن...بگذريم!
به مرور 6تا از بچه هاي شناسايي و تخريب رفتن رو مين. غير از اين تو مدت يه سالي كه خط پدافندي دست ژاندارمري بود، اونا هم تعدادي پا قطعي داده بودن. ميدون مين چيزي حدود 20 متر عرض داشت كه به علت بارندگي و حركت مين ها توي 5،6سال، مسافتي حدود 500 متر مربع رو آلوده كرده بود. مين ها بيشتر روي همون جاده ي شني بيات كاشته شده بودن. ناچار كار متوقف شد. تصميم گرفتيم اول مسير جاده و اطراف رو از مين پاك سازي كنيم، بعد شناسايي!»
منبع: خيلي خيلي محرمانه(بازخواني داستاني عمليات قدس 3 لشگر19 فجر)