آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۲۱۸۸
۰۵:۵۰

۱۳۸۸/۱۱/۲۷

زنگ كاروان

نویسنده :
اكبر صحرايي



گرفتار بود و وقتش كم! راي اول مردم شيراز را داشت براي مجلس. مثل زمان جنگ هنوز خاكي بود و دلش نمي خواست كسي را برنجاند. فرمانده ي جوان، لاغر و قد بلند زمان جنگ، حالا تبديل شده بود به مرد با تجربه و ميان سالي كه چند كيلو اضافه وزن داشت. چند بار وقت مصاحبه تعويق افتاد. بار اول خودم نپذيرفتم. قاسم مهدوي فرمانده ي گروهان زمان جنگ كه حالا مسئوليت دفتر مجلس او را داشت، گفت:« حاجي گفته نيم ساعت بيشتر وقت ندارم، اونم توي بستني فروشي... جاده ي بوشهر! بعدش با شهردار جلسه داره... قبلش هم...» چند هفته گذشت، خبري نشد! موبايل او را گرفتم.بارها خاموش بود و گاه هم اشغال! بالاخره يك بار نوار ضبط شده، پاسخ داد: « شما با صندوق صوتي... تماس گرفته ايد... پيام بگذاريد...» پيام گذاشتم: «... حاجي نبي! اگه كتاب تموم شد ونظرات شما ثبت نشد، بعد...» چند ساعت نشده، موبايل زنگ خورد. صدا گرم و صميمي نبي رودكي بود، مثل هميشه! « با مهدوي تماس بگير، هفته ي ديگه كه مي آم شيراز، اولين جلسه ام، براي تو!» ...
يك ساعت مانده به ظهر، مجتبي مينايي فرد گوشه ي ذهنش مي رود به صداي نوحه ي صادق آهنگران كه ازبلندگوي محوطه ي پادگان شهيد دستغيب اهواز پخش مي شود و بي اختيار با نوحه همراهي مي كند:« ... اي مسافرها، قافله اي حركت مي كند، صداي زنگ اين كاروان از غرب و جنوب به گوش مي رسد...»
نبي رودكي فرمانده ي لاغر اندام لشكر 19 فجر، مي زند روي شانه ي مجتبي.
- هوشت به منه! بيا جلو ديگه!
مجتبي هيكل تپلش را مي كشد كنار نقشه منطقه ي عملياتي. با چفيه عرق دور گردنش را مي گيرد.
- خيلي گرمه! يه كولري بگذاريد تو اتاق جلسات. شربتي، خاك شيري، آب يخي...
نگاه معني دار فرمانده را كه مي بيند، شاخه ي حرفش را عوض مي كند با اشاره به نوحه ي آهنگران مي گويد:« عجب حسن اتفاقي! بفرما آقا نبي، داشتي مي گفتي!»
نبي رودكي فرمانده ي لشكر انگشت باريك و كشيده اش را روي ارتفاعات 120، 137، 194، 100، رودخانه ميمه و شيار مالحه مي گذارد.
- بايد منطقه رو از نو، به دقت شناسايي كنيد! با يافته هاي جديد... استعداد نيروي دشمن، موانع، استحكامات و همه چيز با وسواس مورد شناسايي قرار بدين... آب وهوا، موانع طبيعي و غير طبيعي ونمي دونم هرچي ديگه كه خودت صلاح مي دوني.
مجتبي چانه اش را مي خاراند و مي گويد:
« آقا نبي، سركار نيستيم كه؟»
رودكي دستش را از روي نقشه ي كالك برمي دارد. كالك با صداي خش دار، تند لوله مي شود. به چشم هاي ميشي و صورت گرد و گوشت آلود مجتبي خيره مي شود.
- جناب آقاي مجتبي فرد، آخه الان وقت شوخيه؟!
- آقا نبي تا به حال ده بار منطقه رو شناسايي كرديم!
- تكليفت رو انجام بده!
- چند تا تيم، ببرم؟
- سه، چهارتايي لازم داري، از بهترين نيروهات!
- كي حركت كنيم؟
- همين الان!
- الان؟!
- ها بله!
- تداركات و امكانات؟
- با جعفري هماهنگ كن، يادت باشه بدون سرو صدا!
- جعفري! آقا نبي اين نون وشام مون رو بده، بايد خدا رو شكر كنيم!
فرماندهي لشكر مي زند روي شانه ي پهن مجتبي.
- هماهنگي شده! امروز چه روزيه؟
- يك شنبه!
- تاريخ؟
- خوب دوم ارديبهشت شصت وچهار.
- دو روز ديگه گزارش مي خوام! يعني كي؟
- دو روز؟!
- شنيدي، دو روز ديگه! مي خوام با دست پُر برگردي مينايي فرد!
مجتبي با تاني ومكث، مي ايستد و خيره مي شود توي چشم هاي سياه فرمانده.
رودكي مي گويد:
« چيه؟ دل دل مي كني، حرفت رو بزن!»
- ساعت چنده؟
- يعني نمي دوني؟!
- چرا من نمي دونم، فكركنم شما نمي دوني!
لبخند روي لب فرمانده مي آيد.
- حرف دلت رو بزن، شكمو!
مجتبي دستي روي شكمش مي كشد و مي گويد:
« قربون فرمانده ي چيز فهم!»
فرمانده مي خندد.


منبع:خيلي خيلي محرمانه (بازخواني داستاني عمليات قدس3 لشگر19 فجر)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه