آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۱۴۰۲
۰۸:۲۲

۱۳۸۸/۱۱/۱۸

ريحانه

نویسنده :
اصغراستاد حسن معمار



سال ها گذشته بود.
- بابا، شما اينجا هم بودي؟
مرد درآينه به پشت سر نگاه كرد و چفيۀ مرطوب را بر صورتش كشيد. ريحانه و زيور- دخترش – در لهيب گرما بال بال مي زدند. برگشت و چفيه را به ريحانه داد.
- خيلي سال گذشته، ولي هنوز آن روزها را خوب به ياد دارم.ريحانه بي تاب تر از مادر و خواهرش بود، درجاي خود آرام نمي گرفت. گردن كشيد . روبه رو، كنار، پشت سر.
زن كنار مرد، چشمي در يادداشت هاي جبهۀ مرد و چشمي در خاكريزهاي فرو خورده داشت. بيابان از هرسو به او فشار مي آورد و او مي كوشيد در چارچوب ماشين، خود را آرام نشان دهد. زيور چشمان روشنش را به پدر دوخت.
- بابايي، پس چرا راه نمي افتي؟ خسته شدم.
مرد سر تكان داد و دندۀ ماشين را جابه جا كرد. بيابان كه به سال ها سكوت عادت كرده بود، غبار از تنش برخاست. در خاطراتش چهرۀ مرد، پوشيده در غبار از راه مي رسيد.
- سال شصت وپنج با تانك ازاين جاده مي گذشتم.پشت همين پيچ، ناگهان با مردي روبه رو شدم كه با آرپي جي در وسط جاده ايستاده بود.
ريحانه سر از پنجره بيرون آورد و به بالاي تپه نگاه كرد. زيور به جلو خم شد و شانۀ مادر را فشرد. مادر برگشت و صورت عرق كرده اش را بوسيد.
- فاصله ام با او فقط پنجاه متر بود. فكرم به هيچ جا قد نمي داد. دو تانك ديگر پشت سرم، خود را درجان پناه كوه پنهان كردند. من ماندم و مردي كه با يك آرپي جي مقابلم ناگهان سبز شده بود. تانك را نگهداشتم. مرد ماشين را از حركت انداخت. زن قطره هاي درشت عرق را در خطوط چهرۀ مرد، روشن تر از قبل ديد.
سال ها گذشته بود.
- مي توانستم حال و روز فشنگ گذار تانكم را حدس بزنم: صورت برافروخته، چشم هاي از حدقه درآمده. طبيعي بود، جوانتر ازمن بود و بعد از دورۀ آموزشي به واحد تانكي كه فرماندهي اش با من بود، اعزام شده بود. حق هم داشت، كار همه كس نبود كه درميان يك تن مواد منفجره بتواند آرامش خود را حفظ كند. ازپشت بي سيم داخلي تانك، صداي نفس نفس زدنش را مي شنيدم.
ريحانه در ماشين را باز كرد. خم شد و آهسته به جلوي ماشين رفت و يكدفعه سر پا ايستاد. مادر را انگار برق گرفت. به عقب پريد و زيور را هم با خود كشاند. ريحانه دو دستش را روبه آنها دراز كرده بود.
مرد گفت:
- اشهدم را گفتم يا نگفتم. حتماً گقتم كه بعد از آن چشم بستم و خود را به خدا سپردم.
مادر روبه شيشۀ جلو پيش آمد. ريحانه دست هايش را تكان داد.
مرد گفت:
- تنم يكدفعه داغ شد. انگار كوهي از آتش از بالاي سرم گذشته بود. عرق كردم.
فكر كردم مثل بچگي ها روي پشت بام دراز كشيدم و شهاب سنگ ها را دنبال مي كنم. موشك هم چون شهاب از بالاي سر تانك گذشته بود. چيزي كه هيچ كس تصور نمي كرد. تانكي به ابعاد دو متر وهشتاد سانت در شش متر طول در پنجاه متري ات باشد و تو با موشك نتواني آن را بزني!
چشم باز كردم. زنده بودم. با اسلحه از تانك بيرون آمدم. بوي باروت در مشامم پيچيد. آرپي جي زن مرا كه ديد، اسلحه اش را انداخت و فرار كرد. فشنگ گذار هم از تانك بيرون آمد.
مرد ازماشين پياده شد. به اطراف چشم دوخت. ريحانه نبود. و زن، ناآرام نگاهش را متوجه او كرد. گرما از كوه و دشت بر او مي باريد.
- باز اين دختر...
و يكباره دستي بر شانۀ مرد نشست. برگشت. ريحانه بود.
- آن روز دشمن ترسيد و فرار كرد. ولي من هيچ وقت فرار نمي كنم. چون اصلاً دشمن شما نيستم. بفرماييد!
و چفيه را به پدر داد. مرد سربالا آورد. خورشيد چون سال هاي دور با گرمايش به او سلام كرد.
مرد دست در دست ريحانه قدم برداشت. زيور و مادرش دركنار ماشين به آنها نگاه مي كردند . مرد لبخند زد و گفت: برويم، هنوز خيلي جاها مانده كه بايد ببينيم.
نسيم برجاي پايشان گذشت. بيابان مرد را شناخت. بارها با تانك اش تن او را لرزانده بود.
سال ها گذشته بود و مرد در راه آشناي ديرين، پيش مي رفت.


منبع :كتاب آلبوم عكس مجموعه داستان كوتاه/ اصغر استاد حسن معمار(ناشر انتشارات هزاره ققنوس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه