آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۱۳۹۳
۰۸:۰۴

۱۳۸۸/۱۱/۱۸

دوران بقا

نویسنده :
اصغراستادحسن معمار



-دوران بقا چو باد صحرا بگذشت، تلخي و خوشي و زشت و زيبا بگذشت...گذشت، گذشت. هي صبح، هي شب، برو ، بيا، بگير، ببند، آخرش چي، شديم پا ركابي اُتول تورج خان! خطي ميني بوس حضرت عبدالفظيم...
دم در وايسا، داد بزن: دولت آباد، حرم،...آخر شب هم راننده كف دستم يه چيزي بذاره بگه:عزّت زياد، خوش اومدي! اون وقت تو، اينجا جلو من، صمّ بُكم نشستي و هيچي نمي گي . پس من بايد با كي درد دل كنم. راننده كه تو فكر دخل شبه. مسافر ها كه به فكر رسيدنن. پس من...اون وقت ها سالم بودي، اقلاً يه چيزي، يه وقتي هاي بلغور مي كردي.مي شد فهميد داري حرف مي زني؛ ولي حالا مدت هاست زبانت بند اومده. صبح مي گم سلام، كج نگاهم مي كني. ظهر مي گم سلام، خسته نباشي. دست هاي پينه بسته ات رو نشونم مي دي. شب كه جفت پاهام ديگه مال من نيستند، عوض خسته نباشي،سنگين سنگين نگاهم مي كني.نه سلامي، نه عليكي، نه حتي لبخندي! مگه من چه كارت كردم. بد كردم از شهرستان آوردمت پايتخت. برات اتاق گرفتم. آب گرم، آب سرد، يخچال، كولرو ..شدي خانم خونه. گيرم حالا تو موشك بارون بود. خب باشه هميشگي كه نبود، تموم شد. حالا گيرم مادرو خواهرت تو موشك بارون از دنيا رفتند. دوره اي بود، تموم شد. حالا كه ديگه جنگ نيست، دورۀ گل و بلبله! ديگه ترس از آسمون نداريم. بي خيال آسمون و زمين..
خداييش باهات بد تا كردم . تو 46 متر گفتم بهت سخت مي گذره. اثاث رو انداختم رو اين تن عليلم و با كلي قرض و قوله، آوردمت تو رهني 70 متري. ته يه كوچۀ گل و گشاد بن بست.
حرف نمي زني، لااقل يه لبخند كوچولو كه مي توني . اين كه ديگه ربطي به مريضيت نداره. غم وغصۀ عالم هم رو دلت باشه، با يه تبسم كه واسه دلخوشي من مي زني، مي توني يه بي كس و كار چون مني رو خوشحال كني . مي دونم كه مي توني...
...نترس بابا، آژير آمبولانس بود. بالاخره نزديك اتوبان اتاق داشتن، اين چيزها رو هم داره، آهان، بالاخره چشمت راه افتاد. رو طاقچه چيه؟ ...از دنيا رفتن گلنار كه ديگه تقصير من نبود. خب جنگ بود، تو رفته بودي ديدن مادرت دزفول، بعثي ها هم به شهر موشك زدن...حالا من بايد تقاص پس بدم؟! كار اون از خدا بي خبرها بود كه عين اجل معلّق پيداشون شد. دين و ايمان كه نداشتند، فقط به فكر دنيا و پول بودند و يه ارباب زبون نفهم بهشون دستور مي داد كه ديديش آخر سر اربابش هم اونو محاكمه كردو بعد به دارش كشيد!
وقتي دشمن وارد خاكمان شد، منم كه رفتم جلوش. يادت رفته؟تو مي رفتي بيمارستان كمك مي كردي . منم همراه بچه هاي رزمنده بودم. حالا بعدش مجبور شدم بيام عقب، جاي خود داره...
...اي بابا تو كه اين قدر ترسو نبودي!توپ بچه ها بود كه به پنجره خورد.جنوب شهره ديگه، بچه هاش جاي بازي ندارند...
...خدارو شكر، بالاخره از جا بلند شدي.يه جاموندن كه نشد كار . نه خدا رو خوش مياد، نه بندۀ خدا رو كه من باشم!
-مادر...
خدايا!خدايا!...يعني دست مي شنوم. تو داري حرف مي زني.حرف...
فردا بايد به تورج خان بگم، دنبال يه شاگرد ديگه بگرده. مي خوام با هم بريم پيش مادرو خواهرت..بله، چَشم، سراغ گلنار هم مي رويم. بالاخره اون هم شهيد ماست!


منبع :كتاب آلبوم عكس مجموعه داستان كوتاه/ اصغر استاد حسن معمار(ناشر انتشارات هزاره ققنوس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه