اي دل

شايد اگر بگويم: دل تو دلم نبود، نتوانم آنچه را كه درآن لحظه وجودم را به تب و تاب كشانده بود، بازگو كنم. اما حس مي كردم، همۀ من درآن لحظه فقط دل بود كه مرا از فاصلۀ خانه اي كوچك درجنوب شهر به اينجا ، شهر خدا رساند و از ميان «باب علي» گذراند و در ابتداي پله هايي كه پايين مي رفت،مرا به سجده كشاند و بي كلام، چشم هايم را پراز اشك كرد. حس خاصي داشتم...
...چند ثانيۀ اول نمي دانستم چه اتفاقي افتاده. فقط خاك بود و خاك.همه جا را به رنگ سبز مي ديدم. بعد حس كردم فكّام سنگين شده و نمي توانم حرف بزنم. مي دانستم اتفاقي افتاده. انفجاري صورت گرفته...» اما جزئيات ماجرا را نمي دانستم. وقتي دست به صورتم كشيدم، تمام دستم پراز خون شد. خواستم همراهانم را كه چند قدم از من پيش افتاده بودند، صدا كنم كه ناگهان در مقابل چشمانم پرپر شدن آنها را ديدم...
تعادلم را از دست دادم. با صورت به زمين خوردم. درد تمام وجودم را پر كرد. گرماي شديد، سوزش زخم ها را بيشتر كرده بود. همه جا دود و آتش بود و خمپاره هاي دشمن مرتب خط را مي كوبيد. خواستم خودم را روي زمين، به سمت پل كه امنيت بيشتري داشت بكشم،ديدم پاهايم تكان نمي خورد. فكر كردم كه حتماً قطع نخاع شده ام!به زحمت سرم را بالا آوردم و نگاه كردم؛ جاي پاهايم خالي شده و چاله اي كه پشت پايم قرار داشت، پراز خون شده بود. انگشت هاي دست چپم، زمين را چنگ زد. كمي جلورفتم. چشم هاي غبار گرفته ام، دو پوتين را ديد. دقت كه كردم، متوجه شدم يكي از آنها كف ندارد. آن طرف هم، يك ساق پا، درست مثل پاهاي پشت ويترين لباس فروشي ها، منتها داراي ضربان و جنبش و رگ هاي داراي حركت افتاده است.
اول گفتم نه، اينها مال من نيست! بعد كه كمي دقيق شدم، ديدم ساق پايم كه قبلاً رخمي شده و آن را پانسمان كرده بودم،آنجا افتاده است. همه چيز آنقدر سريع بوده كه پاها بريده شده بود! با ديدن باند روي پا، باورم شد كه پاي خود من است كه آنجا افتاده. گفتم توكل به خدا، با دست خودم ار زير پل مي كشم. وقتي دست راستم را انداختم كه سينه خيز بروم، يكدفعه دستم چرخيد و در مقابلم افتاد. متوجه شدم كمي پوست به باقي ماندۀ دستم آويزان است كه درآن گرماي شديد بدجوري اذيتم مي كرد. با پنجه هاي دستم آن را جدا كردم و انداختمش كنار. خواستم خودم را جلوتر بكشم، ديدم بدنم اصلاً ياري نمي كند. ضربان قلبم ناگهان تند شد و همه چيز مقابلم رنگ باخت. بلند گفتم :يا زهرا! و پيشاني به خاك رساندم. اما دلم هنوز زنده بود. دنبال آن بودم...
سربلند كردم و بلند تر از قبل گفتم يابن الزهرا!
نور ناگهان به چشمم ريخت. ديدم يك آقايي با لباس رزم كنارم ايستاده و به من نگاه مي كند. جذب او شدم. دستم را آرام جلو بردم و به پايش زدم. گفتم: برادر! اين اطراف كسي نيست به داد ما برسد؟ جوابي نداد و به رويم لبخند زد. دوباره گفتم:آقا، خيلي درد دارم. با سر به من اشاره كرد. ناله ام بلند شد.گفتم:آقا، يعني نمي خواهي مرا همراه خودت ببري؟دونفر كه صورت هايشان هاله اي از نوربود، كنارم آمدند. يكي از آنها پايين پايم و ديگري بالاي پايم ايستاد. اقا هم همچنان بالاي سرم ايستاده بودند...
..دلم ، سرم را لرزان بالا اورد. خانۀخدا به يكباره در چشم هايم پرنور و پر عظمت ظاهر شد. دلم، وجودم، همه چيز سرريز شد. پاهاي مصنوعي ام، گرماي سنگفرش ها را حس نكرد، اما من وجودم را پر از آتش ديدم. پاهاي غريبه ام، خون گرم و آتشين قلبم را در تاروپود خودش حس نمي كرد، اما همان خون به من توان داد كه سر بالا بياورم و بگويم: اللهم عجل لوليك الفرج...
- حس كردم كه يكدفعه از زمين بلند شدم و تا نزديك سينۀ آقا بالا آمدم. سرم را برگرداندم. نگاهي ديگر به آقا انداخته و گفتم: آقا، خيلي درد دارم...
همينطور كه داشتم از آقا دور مي شدم، ديـدم ايشان يك چفيه دور گردنشان است...
... انگشت هاي لرزانم شكاف كعبه را مي جست، چشم سرخ شدۀ شرطه به رويم خيره شد و چفيۀ سرخش صورتم را پوشاند. لگد محكمي به پهلويم زد. بر زمين افتادم. نفس كم آوردم...
... لگد محكمي به پهلويم زده شد، نفسم براي لحظه اي بند آمد. يكي از بعثي ها گفت: اين زنده ست! دوباره لگدي به پهلويم كوبيدند. نفر دوم گفت: امتحان كنيد، ببينيد زنده ست؟! نفر اول جلو آمد و نوك اسلحه اش را گذاشت زير شكمم و مرا به پشت انداخت. نفر دوم گفت: خلاصش كن! در دلم افتاد كه امام زمان(عج) را صدا كنم. لحظه اي بعد، نزديك قلبم يكدفعه سوخت. بعد نفر دوم پايش را گذاشت روي صورتم و چرخي به آن داد. هرچه زير پايش سنگريزه و گل بود، به صورتم فرو رفت و بيني ام از داخل شكست. ديگر نفسم بالا نمي آمد. نفر اول يقه ام را گرفت و چند قدمي كشيد و بعد روي زمين رهايم كرد. آخرين كارش لگد محكمي به سرم بود...
... پايين چادر، سنگ هاي خانه نمايان بود. صورت گُر گرفته ام را بر آنها گذاشتم و به ياد يازهرايي افتادم كه در روز عرفه گفته بودم...
دست بزرگ شُرطه مرا بيرون كشيد. نگاه كردم، جاي پاهايم خالي شده بود. همانطور در ازدحام زائرين خود را جلو كشاندم. پاهاي مصنوعي از من دور مي شدند. پايين حجرالاسود بودم، حس كردم يكدفعه از زمين بلند شدم و بي هراس از نگهباني كه بالاي حجرالاسود بود، چهره در چهرۀ سنگ دوختم. همان عطر را داشت. صورت برآن صورت آسماني دوختم. و آن را بوييدم و بوسيدم. برگشتم، روي پاهايم ايستاده بودم. دست راست مصنوعي ام را بالا بردم و گفتم الله اكبر و نگاهم به مقـام ابـراهيم دوختـه شد.
زني از كنارم گذشت. صدايش را اندكي بعد شنيدم. گفت: آقـا، شما را مي بيند و درد شما را هم مي داند!
سر بالا آوردم. از كنار ديوار كوتاه حجر اسماعيل مي گذشتم. چند پرنـده بالاي خانه بودند. قمري بودند يا ابابيل؟!
شنيدم كه مي گفتند: قل لله الحمد، قل لله الحمد، قل لله الحمد...
منبع :آلبوم عكس مجموعه داستان هاي كوتاه /اصغر استاد حسن معمار(انتشارات هزاره ققنوس)