آلبوم عكس

انگشتان لرزان مرد برسطح ناهموار ديوار لغزيد. چشمانش خيس بود و اشك درميان گرد وغبار موهاي سپيد صورتش، نقش انداخته بود. حس مي كرد اشياء اتاق جان گرفته اند و ناآرام به سوي او مي آيند.سر بالا آورد. درهر گوشه، نگاه نگران همسرش به او دوخته شده بود: هميشه همينجا وقتي خانه، يعني دو اتاق كوچك و آشپزخانه بالاي پله ها را تميز مي كرد، پشت به پشتي مي داد و نگاه روشنش را به او مي دوخت. جوانتر كه بود وبعدازظهر از كار در روزنامه برمي گشت، زن به سويش مي آمد و گرم نگاهش مي كرد.
- « سلام آقا، خسته نباشيد. امروز چي كار كردي، چي نوشتي؟»
مرد كنار پشتي نشست. انگشتانش او را جست وجو كرد. گرمي اش را حس كرد. شانه هايش تكان خورد. روي طاقچه، زن ميان قاب عكس كه روبان سياهي از بالايش گذشته بود، به او لبخند مي زد. آب دهانش را به زحمت قورت داد و دست بر پشتي خود را بالا كشيد. صورت بر قاب گذاشت.
- اقدس، بعد از سالها با هم بودن، امشب شب اولي تنهايي تو و منه. تو درآن تاريكي گور ومن اينجا كه بي تو گور تنهايي منه... مي خواستن نگذارن امشب تنها باشم، اما من خواستم عين تو باشم. تك و تنها با نكير و منكر خودم!
ونگاهش به آلبوم عكس كنار آينۀ قديمي افتاد. آن را برداشت. جلدش سياه و گوشۀ آن پاره شده بود. همراه زن بارها آن را از اول تا آخر نگاه كرده بودند...
آلبوم را برسينه فشرد و به كنار پشتي برگشت.ورق زد.
بالاي صفحۀ اول، عكس كوچك سياه و سفيدي بود. كودك شيرخواره اي كه رو به دوربين نگهش داشته بودند.
اشك درچشمان مرد جوشيد.ورق زد.
كنار برادر ناتني بزرگش ايستاده بود. تابستان بود و بلوز و شورت پوشيده بود. پشت سرشان درخت هاي سرسبز پارك شهر بود و دركنار پايشان نرده هاي كوتاه استخر.
پايين صفحه، عكس خانوادگي بود. چاق شده بود و درآغوش پدر، كه كت وشلوار راه راه پوشيده بود. مادر هم بود، سرزنده و شادمان. خواهر كوچك تر هنوز نبود وبجاي او، برادر ناتني رو به دوربين سركج كرده بود.ورق زد.
عكس رنگ و رو رفته اي بيرون افتاد. كلاس اول بود و پدر بعد از گرفتن كارنامه، برايش كلاه و اسلحۀ پلاستيكي خريده بود و او را براي گرفتن عكس روي چارپايۀ عكاس دوره گرد نشانده بود. و او بجاي صاف نشستن، يكدفعه از روي چارپايه بلند شده و اسلحۀ پلاستيكي را رو به دوربين نشانه رفته بود.
- « هميشه عاشق تير وتفنگه آقا، نگاه كن. بچه هم كه بود، عشقش همين چيزها بود. قرار مي گذاشت پنج بار سورۀ حمد رو مي خوند و 5 ريال ازمن مي گرفت و مي رفت مي داد به تيرانداز دوره گرد. وقتي برمي گشت خونه، مي گفت چند تا تير جايزه هم زده. آخه تيراندازيش خوب شده بود.»
گرما در اتاق پرسه مي زد. برخاست. ازكولربادي بيرون نمي آمد. در يخچال را باز كرد. چراغ آن خاموش بود. و درون آن شيشه هاي خالي آب، بشقاب برنج نيم خورده و پلاستيك سبزي گنديده اي ديده مي شد.
- كجايي اقدس، ببيني حال و روزم رو... اون چند روز كه بيمارستان بودي، اينجاها به هم ريخت.پلاستيك داروها را ازجاي خالي تخم مرغ ها بيرون كشيد. شير آب را باز كرد، قطره اي پايين چكيد. بيشتر بازكرد، آبي نيامد. كف دست برآن كوبيد و داروها را با خود به اتاق آورد. گرما از درونش بالا مي زد. كنار آلبوم نشست. انگشتان لرزانش جلو رفت. پنداشت در دريايي طوفاني غوطه ور شده و آلبوم تكه چوبي ست كه به آن مي شود چسبيد و خود را بالا كشيد.ورق زد.
چند عكس 4×6 در كنار هم بودند. عكسي كه براي ثبت نام در دبستان ميرداماد انداخته بود، با موهاي بلند . عكس پدر هم بود، با سبيل كوتاه و كلاه شاپو بر سر. و مادر، محكم و استوار؛ مثل هميشه. مثل آن روز كه دست او را گرفت وپيش حاج آقا ميردامادي برد. گفت: من ماهي هشت تومان بيشتر نمي توانم بدهم. باباش كارگر چاپخانه ست وبه غير از او، بچه شوهر هم دارم.صداي ماشين هاي چاپ، بلند و زنگدار در گوشش پيچيد. دوباره شنيد:
- « باباش كارگر چاپخانه ست... باباش...»
به اقدس گفته بود:
- « لبۀ كاغذها تيز بود ولي بوي مركب كه از كاغذهاي چاپ شده بلند مي شد، همۀ سختي كار فراموش مي شد!»ورق زد.
ظهر بود . همراه پدر به مسجد آمده بود. صف بچه هاي بسته شده بود. امروز نوبت او بود كه پيشنماز باشد.ورق زد.
سيزده بدر بود و او با دوچرخه اش كنار مادر وپدر و خواهر كوچكش كه درآغوش مادربود، ايستاده بود. پشت سرشان مزرعۀ يونجه بود. و دختركي كه نيمرخي از او در تصوير آمده بود.
- « يعني اين همه راه از سه راه افسريه تا مسگرآباد را با اين دوچرخه اومدي، براي چي؟!»
دست روي قلبش گذاشت.
ورق زد.
مقابل كارگاهي نشسته بود. چند نفر با لباس كار كنارش بودند. سوزشي درانگشت شصتش پيچيد. حس كرد كه بار ديگر انگشتش ميان تيغ بالابر و جرثقيل سقفي، له مي شود. آن را كشيد. قطره هاي عرق ميان خطوط صورت و سر بي مويش لانه كرده بود.
ورق زد.
موهاي سر و صورتش بلند شده بود وكنار جوان ها ايستاده بود. اسلحه دستش بود ولبخند مي زد. پشت سرشان سنگر بود، با گوني هاي خاك و پرچم هاي سرخ وسبز.
گرما، آتش جنوب را پيش چشمش زنده كرد... نفس اش سنگين شد همه جا را تاريك ديد. درافق، گلوله هاي رسام، دل شب را مي شكافت وتابش منورها، هوا را روشن مي كرد. درسنگر ديده باني، روي خاكريز بود. رعد وبرق، گاه ابرهاي تيرۀ آسمان را نمايان مي كرد.
همرزم نوجوانش مرتب نارنجك مي انداخت...
چشم به رو به رو درخت و تكبير گفت. درنگاهش، شعله ها به آرامي اوج مي گرفتند.سر كه پايين آورد، نور سبزي مقابلش قد كشيد. از سنگر بيرون افتاد و روي خاكريز سُر خورد. باران بر صورتش بوسه زد... وقتي او را به جيپ رساندند، گرماي تركش ها ازميان رفته بود. و درد نيشتر خود را بر دست و پا و صورتش فرو مي كرد.
پلاستيك داروها را پيش كشيد. آن را روي فرش خالي كرد. قرص ها و كپسول ها جورواجور بود. به ياد نياورد كه موقع درد قلب، كدام را مي خورد.
دست لرزان اقدس به سويش دراز شده بود.
- « قرصت اينجاست اصغرآقا. بازهم كه تند رفتي، عصباني شدي. كمي آرومتر... آقا رو كه فراموش نكردي...»
صورت تبدارش برخنكي آلبوم نشست. چهرۀ روشن اقدس با چشمان آبي و لبخند هميشگي، در تاريكي نمايان شد. چشم گشود. تصوير زن در مقابلش بود. در كنار بازارچه ايستاده بودند. سمت راستشان، گنبد طلايي حرم آقا ديده مي شد. لبخند زد وسر بالا گرفت. پرچم بالا گنبد در چشمانش تاب خورد. خود را ديد كه صورت بر ضريح گذاشته، شانه هايش تكان مي خورد.
قطره اشكي ازگوشۀ چشمان نيمه بازش به ميان صورت خاكي راه باز كرد. دست لرزانش بر زمين فشرده شد.
- سلام آقا، ... الله اكبر!
دست ها را پايين آورد.
- بسم الله...
زانوانش لرزيد. خم شد. نشست. آلبوم عكس مقابلش بود. سه نفر كنارش نشسته بودند. توكلي و عزيزي و غيوري، كوچك تر ازهمه. درخط سوم نبرد بودند. جايي كه قبضه هاي خمپاره مستقر بود. و رودخانۀ كم عمقي از كنار مقر مي گذشت.
نزديك ظهر، محمدتقي را ديد. كنار رودخانه نشسته بود و با چشمان پر اشك به آب نگاه مي كرد.
گفت: سلام، خلوت كردي اخوي... التماس دعا!
- گفت: سلام، دارم روضۀ علي اصغر مي خونم.
- چرا علي اصغر؟
گفت: آخه من هم مثل علي اصغر شهيد مي شوم!
دست برشانه اش گذاشت.
- نمي فهمم!
گفت: اگر قول بدهي به كسي نگويي، برايت تعريف مي كنم.
- قول مي دهم. ولي تو را كه به خط نمي برند، چطور شهيد مي شوي؟
گفت: همينجا، كنار قبضه هاي خمپاره همراه توكلي وعزيزي. آنها هم براي كمك مي آيند. يك ناشناس هم با ماست. يكدفعه گلوله اي در آسمان ظاهر مي شود. من آن را مي بينم. گلوله كنار ما به زمين مي خورد. بعد تركش بزرگي گلوي مرا مي بُرد!
مرد، دست برگلويش گذاشت.
- يا علي اصغر!
وهمه جا را به رنگ خون ديد و بعد مه سبز كه جاي آن را به آرامي گرفت. ازميان مه، آوايي چون صداي رود شنيد. جويباري كه به رود مي پيوست.
- سبحون قدوس، قدوس قدوس...
آدم هاي عكس ها را كنارش ديد. با همان لباس زرم كه جاي تركش ها به رنگ خون ديده مي شد. حس كرد كه از زمين كنده مي شود. دست ها را بالا آورد. نور به درونش راه مي يافت. شنيد كه گفت:
- الله اكبر!
- بابا، اينجا كه چيزي پيدا نيست. شما كه مي گفتي عمو ...
- عموچي، خب چراغ رو روشن كن تا ببيني. چرا من پيرمرد رو اذيت مي كني!
- من كه نمي دونم كليدش كجاست!
انگشتان پيرمرد بر سطح ناهموار ديوار لغزيد. چشمانش خيس بود. كليد را يافت. نور اشياء اتاق را نمايان كرد. دختر جيغ كشيد.
- بابا، عمو اونه!؟
جلو رفت. مرد صورت برآلبوم عكس خوابانده بود. دست بر پيشاني اش گذاشت. او را برگرداند.
بسته هاي قرص وكپسول زير تنه اش بود.
- انگار بازهم دير رسيدم. مثل وقتي كه براي ديدن خواهرم اومدم، اما گفتي مي تونم او را در ابن بابويه ببينم! داداش اصغر ببين، داداش ناتني ت پيرمرد شده. خيلي پيرتر از تو و با دخترش براي ديدن تو اومده.
و دست هاي برادر را درميان انگشتان چروكيده و لرزان خود گرفت.
- بلند شو مرد! ديگه كسي نمي تونه بين ما اختلاف بيندازه. اصغر اين طوره، اكبر اون طوره. گذشت پدر بيامرز. بلند شو نگاه كن، من اون آدم سابق نيستم. سرم به سنگ خورده، آقا دستم رو گرفت، آدم شدم. حالا اومدم گذشته ها رو جبران كنم. مي دونم دير شده، اما تو ديگه دست رد به سينه م نزن. از اول ما جور ديگري بزرگ شديم. حالا كه پير شديم، بگذار مثل بقيه زندگي كنيم. ازاين به بعد تو اكبري، بزرگي و من اصغر، كوچيك تو!
دختر جلو آمد.
- بابا، كاري بكن!
پيرمرد دست در جيبش كرد. دستمال سپيدي بيرون آورد. آن را بوسيد و روي چشمان برادر گذاشت.
- دعا كن دخترم!
لب هاي دختر تكان خورد. و پيرمرد چشم درچشم تصوير آن چهار رزمنده دوخت كه هنوز بالاي سر برادر بود. لحظاتي گذشت. ناگهان جنبشي در ميان انگشت ها راه افتاد. پيرمرد به صورت برادر خيره شد.
- چه كشيدي تو ...
انگشتان لرزان مرد، دستمال را لمس كرد، بوييد. برادر را ديد و كنـارش انگار خواهر كوچك تر را كه دوباره كنارش بود، با همان چهرۀ گرم و دوست داشتني.
- شما ... اينجا... دستمال... چه عطري!
و لبخند زد و دست دردست برادر نيم خيز شد.
پيرمرد گفت:
- هيئت كه مي روم، دستمال همراهم هست. آقا نظر مي كنند و من اشكم را با آن پاك مي كنم. بوي عطر مال آن اشك هاست.
و عكس را به دست مرد داد و دستمال را گرفت.
- رفقايت هم اينجا هستند، ببين!
منبع : البوم عكس اصغر استاد معمار