آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۰۷۳۳
۰۸:۱۶

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

پلاتين

نویسنده :
طيبه گوهري



-حالا خيالت راحت شد؟ بيا تحويل بگير. بيا يه مشت استخون و تحويل بگير و براش خرما خيرات كن و فاتحه بخوان. »
پيرمرد پك آخر را مي زند و نيمۀ سيگار روشن را پرت مي كند پشت سرش
بدري بس كن. محض رضاي خدا بس كن .بذار بعد بيست سال ما هم مثل همه آروم بگيريم.»
صداي طبل و نوحه مي آيد. هر دو مي نشينند روي سكويي. مردها سينه مي زنند و آسمان تكه –تكه پيدا مي شود و دوباره گم مي شود . ستون سياه پوش از جلوشان حركت مي كند....چيزي زير چشم هي
پُف كردۀ زن آماس كرده بود.
-چرا قبول كردي؟چرا يه مشت استخونو جاي پسرمون قبول كردي؟
خرفت شدي پيرمرد؟! اصلاً بذار بهت بگم اگه تو هم مثل پدراي ديگه براش آستين بالا زده بودي و اون دختري رو كه مي خواس براش گرفته بودي حالا كارمون به اين جا نمي رسيد.»
روي شقيقه پيرمرد رگ هاي آبي ضرب مي گيرند. باد با خود غبار مي اورد.
-زن تو را به خدا زبون به دهن بگير چرا همش مي خواي دنبال مقصر بگردي بالاخره كه چي؟»
-اين استخونا مال بچۀ من نيست« شريف» .«امير» ما تيرش خطا نمي رفت، از بچگيش گنجشك روتو هوا مي زد. عرضه داشت يه گردان رو فرماندهي كنه.»
صداي آژير و صداي هليكوپتِر نزديك به جمعيت، به هم مي پيچد صداي زن را با خود مي برد . صداي مرد مي آمد.
-اگه دستم، هم بود الان استخوناش تو اون جعبه بود. منم عقل كردم خودم و دست شماها ندادم. جون داشتي يه بچه بي بابا رو بزرگ كني؟ طاقت داشتي سايۀ مرد ديگه دو روي سر عروست و بچه ش ببيني ...؟»
دهان پيرمرد كف كرده بود. زن از دهان نفس كشيد و مشمئز از حرف ها و نفس هنوزناشتاي پيرمرد؛ سرش را عقب بردو چادرش روي سر ميزان كرد.
-به اين قبله قسم « امير» ماست. پلاك هم داشت كم لجبازي كن. به مادراي ديگه نگاه كن دريغ از يه قطره اشك !»
زن صورتش را سمت رديف تابوت ها كه با پرچم ايران پوشانده شده بودند، چرخاند . دو رديف هر رديف ده تا و بعد به قبرهاي دهان كشانده نگاه كردو به زمزمه گفت:
« مگه يه مشت استخون چقدر جا مي خواد؟»
جلوي تابوت ها عكس شهداي جنگ بود. بين صورت هاي آشنا « امير » مثل سابق داشت به دعواي زن و شوهر نگاه مي كرد. زن سر زير انداخت . بگو مگويشان را بارها ديده و هميشه جانب مادر را گرفته بود، اما حالا نگاهش توام با دلخوري بود. زن خواست بلند شود قاب عكس را از جلوي تابوت خالي بردارد و برگردد خانه. با خودش گفت:
« اگه زنش داده بود نمي رفت پاگير مي شد اگه هم مي رفت ناكام نبود مي تونس يه پسر داشته باشه تا زير تابوتشو بلند كنه. يه زن كه جوندار براش شيون بكشه»
صداي فكرش بلند شد:
-گريه هم جون مي خواد سر و چشم مي خواد كه ندارم. نفس مي خواد. بيست سال چشم براهي نفسم و بريده شريف!
پيرمرد خودش را نگه داشت، مي خواست سر حرف را بخواباند.
-پس بلند شو . بلند شو بريم تو جمعين براي پسرمون گريه كنيم. بعد هم بريم اتاقشو جمع كنيم و بديم دست...»
زن چشم غره مي رود. چشمانش خشك خشك است! دوباره براق مي شود و لجباز، چشم درچشم پيرمرد مي گويد:
«دلم مي خواد تا قيام قيامت درش بسته باشه و مهياي «امير»باشه.بهت كه گفتم بچۀ من لقمۀ مرگ نبود.بِبُر بود.دست به تير داشت.خم به ابروش نمي اومد.حتي وقتي كه خاطر خواه شد خودشو خوار نكرد. حتي وقتي كه ترمز ماشينش بُريدوپاش سه ماه توي وزنه بود؛ يا وقتي بچيگيش با تو كشتي مي گرفت و تو براش جا خالي مي دادي.»
صداي سوت چندش آور بلندگوي نوحه خوان، مثل سيخ تيزي از توي گوش هاي پيرمرد رد مي شود و خاطره اي دور در مغزش جان مي گيرد.
-...حالا بيام چهار تا استخونو كه معلوم نيست مال كيه، تحويل بگيرم و صدقه سرش بشم مادر شهيد؟!
نمي خوام.»
پيرمرد مي دانست مي خواهد بگو مگويشان بالا بگيرد و به عادت قهر كند و برگردد خانه. از تاريك روشناي صبح در گوشش خوانده بود تا راضي به آمدن شد.
-بدري خانوم چي كار كنم كه باور كني ؟ بگو تا بكنم و تمامش كني.»
-همۀ عمر كوتاه اومدم و روي حرفت حرف نزدم اما اين يكي نه پاي جون بچم ميونه تمومش نمي كنم كوتاه نميام.»
زن نشسته به قهر چرخيد و مثل گذشته ها لب ورچيد و توي ذهنش دنبال نشانه گشت. يك خال روي گردنش و چسبندگي انگشت پاي چپ... با كف دست كوفت به پيشاني فكرآبروي من نيستي فكر آبروي پسرت باش .فكركردي اگه به اون اتاق دست نزني زنده ميشه؟»
-شريف راه من از تو سواست.توبلندشو.بلندشوبروبرايبازاريا تعارف تيكه پاره كن ،شب هم بشين پاي تلوزيون،تخمه بشكن و ببين آخر سريال دادگاه صدام چي ميشه !وايسا ببين خواهرت براي پسرش از كردستان عراق باسازودهل عروس بياره.» خشمي خلط دار توي حنجره اش مي جوشيد.خلط رافروبردو خشم را ريختتوي صداش.
-چرازمين زمان روبه هم مي دوزي؟به من چه دخلي داره ؟گوي باباي اون بد عرب...!»
خرخري عصبي از گلوي پيرمرد بيرون مي آيد .دهانش تلخ،طعم خاكستروخاك مي گيرد.
-اگه تومادري منم پدرم .اينحرفا را مي زني كه يادت بره چقدرمديوني.مديوني كه اجازش دادي بره جنگ .پسرمن هم بود بچه منم بود تو چرا اذنش دادي ؟»
لب هاي تشنگي داغمه بسته بود.
مي خواست بره ورفت.»
زن به رديف تابوت ها اشاره مي كند كه خبرنگارجواني داشت ازشان عكس مي گرفت.عينك آفتابي دختر مثل تاج روي مقنعه اش نشسته بود،تا عقبتر نرود.
-توخيال مي كني همه اينها اذن گرفته رفتن؟نه مردبودن همشون.مردام راهشونو خودشون پيدا مي كنن .»
پيرمردمترصدجواب زن از لابلاي دندان هاي مصنوعي مي غرد:
پس چي مي گي؟ازجون من چي مي خواي چراهمه را ول كردي وپيله كردي به من؟»
زن سكوت مي كند و به ديوارهاي قبرستان نگاه مي كند كه رنگ سايه شده وپوسترهاي انتخاباتي نامنظم رويشان چسبانده بودند.خ.رشيد ته آسمان سرخ مي شودوآفتاب راتكه تكه ازروي زمين جمع مي كند.
-اصلاًازكجا مطمئن باشم اين« امير» ماست؟ بذار خودم ببينم .من قلماي پاشو مي شناسم ومي دونم بلندتر ازمال بقيه اس.»
زن منزجر ازگذرخاطره اي دور مي گويد :
-يادت هس هميشه بهش مي گفتي ديلاق/»
پيرمرد سرزير مي اندازدواين بار با خودش مي گويد :
«يه چوب گرفته دستش وهي گذشته هاروزيرورومي كنه وبه رخم مي كشه،بدپيله.»صداي سنج مي آيد،صداي طبل،صداي كوفته شدن.بيرق هاي سرخ وسبز توي دست آدم ها موج مي گيرند.پيرمرد دل به شك گفتن يا نگفتن باهوفي صدا دارهوارا تو مي كشد.
-يادت هس وقتي تصادف كرد عملش كردن؟»
- خوب ؟!»
لحظه اي صدا به صدا نمي رسد.پيرمرد كش دار هوارا پوف مي كند بيرون.دل و حرفش را يكي مي كندوچشم به سرخي غروب مي گويد:
-م...ميل ت پاش بود.»
دوباره همهمه مي شودصداي كوفته شدن دست ها به سينه مي آيدصداي گريه ،صداي ضجه.غبار مثل مهي روي سر مردها وزن هامي جوشد.خورشيد ته آسمان مي شود كاسه خون .زن لحظه اي ياد نقاشي هاي زمان بچگي پسر مي افتد.پراز خورشيدهاي بي شعاع وبي تلألو نارنجي.شوك ملايمي در همه تنش جاري مي شود و دستش رابيزار در هوا تكان مي دهد.
-يه عمر غروباي جمعه دلتنگ بودم و نمي دونستم به خاطره امروز بوده!»
هلي كوپترها روي سر جمعيت غبار گرفته گلاب مي پاشد.پرخه هاي چرخانش توي سرخناي نورخورشيددم غروب،مي چرخد.زن حس مي كند با چرخش پره ها حالا خورشيدمنفجر مي شودوآسمان وزمين راسرخ مي كند.هلي كوپتركند رد مي شودوروي تابوت هاوآدم ها گل مي ريزد.جعبه هاي چوبي سبك بلند مي شوند،سرخ وسبز.پرچم ها بالا مي رود.قاب عكس ها روي دست هاي مواج به حركت در مي آيد.صدها دست .صدها ساعد.صدها پا .جمعيت،غبارزده حركت مي كند.پرهيب زن ها،غريبه هاي آشنا،نزديك مي شوند.با اشك ولبخند.زير كتف هاي زن را مي گيرندواز زمين بلندش مي كنند.پيرمرد دست به زانو بلند مي شودوكيف پوست ساب شده زن را به دستش مي دهد.صداي ترق تروق استخوان هاي زن توي تنش مي پيچد.به سختي كمرراست مي كند نفس مي گيرد وخاك چادرش را مي تكاند.بعدسنگين قدم بر مي دارد.پيرمردپاي چپش خواب رفته ،چندقدم مي لنگد،شلوارخاكستري اش زانو انداخته .با نگاه زن را تعقيب مي كندكه توي سياهي چادرها گم مي شودولحظه اي بعد بي آنكه روبرگرداند،صداي «هاراي»كشيدنش را باز مي شناسد.


درباره نويسنده:متولد 1349 ، يزد
فارغ التحصيل كارشناسي زبان و ادبيات فارسي
-برگزيده اولين جشنواره داستان هاي ايراني به خاطر داستان « هزار و يك بار»، 1386
- برگزيده سه دوره جشنواره زنان هنرمند فارس در بخش داستان كوتاه
-برگزيده جشنواره دانش آموزي نيشابور به خاطر داستان « مدال خونين»
-برگزيده جشنواره دانش آموزي رامسر به خاطر داستان « گلهاي محمدي/»
كوچك داستاني است پيش كش به بزرگ مردان زنده اي كه دوبار دفن شده اند.

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه