آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۰۶۸۷
۰۷:۲۳

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

ولي اله

نویسنده :
سحر توكلي



« حالا مو مي مونم تك وتنها تو ئي غربت سوخته با ئي طفل صغير. ها ولي الله نمي خواي پيشُم بموني. تا سحر پلكي هم نمونده ننه. بمون ننه اقلكم صب برو ننه. ها ولي الله؟.
بي بي اين را گفت وبرق مردمك هاش را پاشيد تو چشم هاي ولي الله. ولي الله بند پوتين ها را سفت كرد وگفت:
«با ئي رجزخوني هات اخر مونو چار چنگولي ميندازي رو مين ها بي بي.»
بي بي دست پير و سفيدش را زد روي سرش وگفت:
«لال شي ولي الله ننه با ئي حرف هات.»
بي بي مرا كشيد تو بغلش و شروع كرد با لهجه اش به لالايي خواندن براي من و ولي الله.
چشمهاي بي بي توي چروك ها گم شده. يك قطره اشك مي چكد توي صورتش و گير مي كند به خط ممتدي كه وصل شده به خط لبخندش.
ولي الله مي نشيند روي پله. كنار بي بي. اشك بي بي را مي بوسد:
«با ئي اشك ها مونو مي اندازي تو غروب هاي دزفول ها . تو كه دوست نداري مو ياد ئو غروب نحس بيفتم ها؟ ها بي بي. دوست داري؟ ياد اسماعيل و حبيبه . ها بي بي؟»
بي بي نگاه خيسش روي ستارۀ پر رنگي است كه فكر مي كند مال ولي الله است. زيرلب مي گويد:«دوس ندارم. دوس ندارم.»
كشمش ها را ازگره روسري اش درمي آورد:
- مشتت بده ممد حسينم. دالكم.»
انگشت هاي عرق كرده ام را كه به كف دستم چسبيده اند باز مي كنم.بي بي كشمش ها را مي ريزد توي مشتم.
- ممد حسين ننه ئو ستاره ئو ستارۀ ولي الله س نن.
دستم را مي گيرد.
- توي ئو شب غم زده ها ننه كه اسماعيل و حبيبه توي جاده دزفول تصادف كردندها هيچ ستاره اي نبود ننه! حالا ائو شب كه ولي الله رفته ئو ستاره شده مال ولي الله ننه. تا مطمئن شم كه بر ميگرده.»
دستش را ميگذارد دور گردنم. شيريني كشمش ها گلوم را مي خاراند.
- عزيزم ممد حسين چيطو شد خواستيد از دزفول بزنيد بيرون؟ ها ممد حسين؟. خدا رحم كرد ننه وگرنه تو الان تي مو نبودي ننه. نگفتي چيطو شد ئو غروب جمعه زديد به جاده. ها ممد حسين؟»
سكوت مي كنم وياد آن جاده مي افتم. همان غروبي كه بابام اسماعيل زد به سرش و روكرد به مادرم حبيبه وگفت:
«دل مون گرفت تو ئي خونه. چيطوره بزنيم به جاده. ها حبيبه؟»
حبيبه زد به خنده كه،«خل شدي اسماعيل؟ بزنيم به جاده بگيم چي. مقصدمون كجا اسماعيل؟»
تا حبيبه غرولند كند بابام فلاسكش را گذاشت تنگ پيكان قراضه شو گفت:
«ماشين خريدم كه بشينيم تنگش هر دم بزنم به جاده ومقصد پيدا كنم سي خودمون دل ممد حسين هم وا ميشه خو. بده دل بچم وا شه. ها حبيبه؟»
توپ پلاستيكي قرمزم را زده بودم زير بغل مو تكيه داده بودم به درخت موي حياط و داشتم با انگشت دستم ردهاي سفيد توپ را ادامه مي دادم. بابام اسماعيل منو گرفت تو بغلش و بوسيد:
«بريم حبيبه؟»
حبيبه خنديد و چادرش را ازطناب برداشت وگفت:
«سي دل ممد حسين همه كار مي كنم.»
بي بي دستش را مي مالد به زانوش ومدام نك ونال مي كند وپيوسته مي گويد:
«از ديروز كه ولي الله رفته انگار همه جونمه بردن ننه. ئي زاني ها امانم نمي دن پسرم. پير كه بودم هيچ خرفت هم شدم. مي بيني ننه ممد حسينم؟ صداي اذون تو گوش هامه اما تكون نمي خورم ننه. دم آخري كافر شدم ننه!»
بي بي ريز ريز مي خندد وبا درد زانوهايش آرام پا ميشه وميره لب حوض.
خدا لعنت كنه ئي عراقيان ننه كه تن مونه تو ئي درد وافليجي به لرزه مي يارن.» و زير لب مي گه،
- خدا حفظت كنه ولي الله.»
دست پيرش را مي كشد روي فرق سرش. موهاي كم وقرمزش جسبيدن به فرقش. يا «امامزاده غريب!» چشم هايش هنوز به آن ستارۀ پر رنگ است.
- ستاره بخت ولي الله س ننه. بذار برگرده بچم. زودي زنش ميدم. يه زن خوشگلش ميدم. زياد ازدختر رمضون خوشش نميا ننه. ميگه سنش زياده. راست مي گه بچم.نمي خوام شوورش بدم كه. ميخوام زنش بدم. نه ممد حسين؟ دختر آمنه خانم هم زير نظر دارمش ننه. ولي نه. زيادي دامبولي ديمبو داره ننه. ولي الله ائي قرتي بازي ها خوشش نميا ننه. نه ننه ولي الله دوست نداره. مو ميدونم. ها ممد حسين؟ مو ميشناسم بچمه.»
بي بي مدام ناله مي كند. مي گويد از درد چشمهايش است. اما ميدونم كه به خاطر ولي الله است.
اكرم خانم قطره را مي چكاند توي چشم هاي بي بي كه توي چروك هاش گم شده. دست اكرم خانم را فشار مي دهد،
- بر مي گرده ولي الله. ميدونم امروز حتمي مي ياد ننه. قول داده بود. بچم بد قول ني ننه. حرف گوش كن كه ني ولي مو مي دونم قولش قوله ننه. اكرم جون ننه مو نمي تونم تكون بخورم ننه. تو جلو بچم ولي الله اسفند دودكن ننه.» اكرم خانم اشك هاش را پاك مي كند. و به من اشاره مي كند كه بيرون بروم.
همسايه ها يكي يكي مي آيند دور بي بي. و بي بي شروع مي كند ازحرف زدن دربارۀ دخترهايي كه براي ولي الله درنظر گرفته و شانۀ زنها زير چادر ميلرزد. اكرم خانم يك دست لباس سربازي مي دهد دستم:
- بپوش پسرم. چشم هاش سو نداره. همين كه اين لباس و قامت را ببيند كافيه. بپوش ممد حسين!»
بوي ولي الله پر مي شود توي خانه. ولي الله مي خندد. اشكم مي چكد توي صورتش . مي بوسمش.
مي گه:
«اشك مي ريزي ممد حسين. خجالت بكش پسر. مردي گفتن. ها ممد حسين.»
دكمه ها را مي بندم. جواد بود او دوچرخه مو برد. ممد حسين گريه نكن ها من را مي گيرد روي شانه هاش و مي برد توي ميدان مي چرخاند وبرام بستني مي خرد. بغض مي كنم. بي بي چشم هاش سو نداره. بپوش ممد حسين. مردي گفتن ممد حسين. «چقدر شبيه شدي ممد حسين.» اشك هاش توي صورتش مي چكند.
« نمي فهمه. بريم ممد حسين. بريم پسر.»
دراتاق را بازمي كنم. صدايي مي گويد:
«اومد بي بي. پسرت اومد. ولي الله اومد.»
اكرم خانم دود اسفند را مي پاشد توي صورتم. شانه ام مي لرزد. همه نگاهم مي كنند. مي نشينم كناربي بي ودستش را مي بوسم. بي بي با چشم هاي نيمه باز وخيسش نگاهم مي كند: چقدر شبيه ولي الله شدي ننه ممد حسينم. پيشانيم را مي بوسد «پس كو ئي ولي الله ننه؟ بگيد ننه مو طاقت ندارم ها... دير كرد بچم... .»

درباره نويسنده:، متولد 1368، شهرري
ديپلم تجربي
به داد زخم هميشگي ام چه بي صدا ته كشيد خوابهاي هميشه ات مادر!

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه