آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۰۶۸۰
۰۷:۱۵

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

زودبرگرد

نویسنده :
پروانه ماندگاري



تازي دمش را تكان داد و دور خودش چرخيد. پيرزن نزديك بود بيافتد.
- اِ، يواش تر، چه خبر ته... ؟
پلاستيك بزرگ را گره زد واز كنار چراغ گردسوز برداشت. بالشتك لوله اي را زير تاقچه تكيه داد. خود را در آيينه ديد. موهاي وز قرمز از گوشۀ ليسي بيرون زده و سفيدي چشم به زردي مي زد.
نگاه او به عكس 4×3 كوچك كنار آيينه افتاد. به پسر جوان با موهاي تراشيده با لبخندي كه دندان هاي افتاده اش پيدا شد گفت:
- «وقتي تو برگردي مه دگه مجبور نهم برم صحرا؛ زود برگرد چوكم.»
به تلويزيون سياه وسفيد كه روي ميز كوچكي قرار داشت وتصوير رزمندگان و وسايلي كه بردوش داشتند را نشان مي داد با دقت نگاه كرد. به دو انگشتي كه به نشانه پيروزي جلو مي آوردند، به لبخند و يا زهرا گفتن شان، به آغوش كشيدن يكديگر و اشك ها...
تصاوير را با دقت تماشا كرد. حسي او را متقاعد مي كرد كه يعقوب ميان آن هاست. شايد آن كه پشت به دوربين بوده و يا كسي توي نفربر نشسته و يا... . حتماً آن جا بود. ميان آن ها با لباس هاي خاكي رنگش ودستمال سبزي به سر داشت وحتماً همان زيارت عاشورايي را كه كلئوم دختر همسايه شان نوشته و او در پارچه سبز رنگي دوخته بود همراه با يك پلاك به گردن داشت.
دكمه تلويزيون را زد. تازي سرش را به چادر ماليد. درحالي كه پلاستيك را روي دوش وكلمن كوچك ابي رنگ را دردست مي گرفت گفت:
- «دوباره هُندي!»
دركوچه طويل كه ازخانه هاي دوطرف درخت گارم زنگي و انبه بيرون زده بود بچه ها با پاي برهنه روي ديوارها براي چيدن يك دانه گارم زنگي يكديگر را صدا مي زدند. فردا اولين روز محرم بود. چند جوان داشتند روي در وديوار مسجد پارچۀ سياه نصب مي كردند. به شمايلي كه روي پارچه كشيده شده بود نگاه كرد زير لب زمزمه كرد: «يا ابولفضل!».
قدم هايش را تند كرد وخود را به آن طرف خيابان رساند. تا كسي جلوي پايش ترمز كرد . سوار شد. در را كه مي خواست ببندد تازي جلو آمد. پيرزن آرام گفت: «تو نه!». و در را بست. تازي با سرعت شروع به دويدن كرد.
خيلي سال پيش كه يعقوب سر ظهر با توله سگي به خانه آمده بود او را از در بيرون انداخته بود وبه يعقوب گفته بود كه توله سگ را به همان جايي كه بوده برگرداند. تمام صورت يعقوب پر اشك شده بود. لب گوشتالود و پره هاي بيني اش لرزيده وگفته بود:
- «از پشت لنج خراب خالو اسمال پيداشُم كردن. مُمَش مردن».
و او نگاهي به توله انداخته بود كه چشمان ريزش را بسته بود وتمام تنش مي لرزيد. روزها با يعقوب تا درمدرسه مي رفت وبعدازظهرها لب ساحل با او بازي مي كرد. نسيم خنكي كه از دريا مي آمد بوي عرق تن و جوراب ها را ازيادش برد. سلانه سلانه جلو رفت. از زير تخت رديف جلو دو مقوا برداشت وكمي جلوتر روي سنگ ريزه ها نشست. مقوا را دمرو كرد ومشغول چيدن چيپس وپلاستيك هاي كوچك تخمه شد.
چراغ ها كم كم روشن شدند. صداي بوق ماشين ها وموتورسيكلت ها در هم شد. تازي زبانش را تا ته بيرون آورده بود وگوش هايش پايين افتاده بودند.
پيرزن لبخندي زد وگفت:
- «هُندي، لابد همش دويدي؟»
تازي كنار پيرزن چمباتمه زد. دختر جواني با كفش هايي كه تا نيم ساق با بند بسته شده بودند درحالي كه سگ كوچكي را بغل كرده بود، همراه با پسرجواني ازكنار آن ها گذشتند. باد موهاي چتري سگ را يك طرف زده بود. تازي با نگاه آن ها را دنبال كرد. چين هاي دورچشم پيرزن باز شدند. نگاه او به غروب بود كه مانند پرتقالي نصفه درون آب مي درخشيد.
صداي كوبيدن كفش هاي دختربچه او را به خود آورد. زن جواني با مانتوي سفيد وكوتاه دست او را مي كشيد.
- دختر قشنگم مي ريم مغازه هرچي خواستي بخر.»
- نه، من همين و مي خوام.»
و كفش هاي سفيد و توري اش را محكم به زمين زد. مرد دكمه موبايلش را زد.
- دخترم هرچي مي خواي بردار.»
زن با چشم هاي ريمل كشيده نگاهي به سگ انداخت وگفت:
«آخه غير بهداشتيه.»
- ول كن بابا، اينا همش بسته بندي شده س.
دخترك با سرعت جلو آمد. پول را به پيرزن داد ويك چيپس سركه نمكي برداشت. پيرزن دست برد وپيراهن مشكي گل دارش را لمس كرد. زيپ را بازكرد وپول را درجيب گذاشت. نگاهش به اطراف چرخيد. پاركينگ ها پر ازماشين بودند. صداي گاز ماشين هايي كه لب ساحل در گل تپيده بودند و ركاب دوچرخه هايي كه با سرعت از مقابلش مي گذشتند با هم قاطي شده بود. تازي لب ساحل مي گشت. پيرزن دكمه كلمنش را فشار داد. هنوز چند جرعه بيش تر نخورده بود كه صداي پارس تازي را شنيد. چند پسر جوان به طرف او سنگ پرت مي كردند. پيرزن بلند شد وبا صداي گرفته داد زد:
«تازي بيا.»
تازي همچنان پارس مي كرد. پسر جوان كلاهش را برعكس روي سرش گذاشت. سنگ را برداشت. ژستي گرفت و اريب به طرف پهلوي تازي نشانه گيري كرد. تازي زبانش را بيرون آورد. با چشمان قي كرده يك قدم به عقب رفت و روي زمين پهن شد.
پيرزن با سرعت به راه افتاد. قدم هايش را تندتر كرد. صداي جيغ ترمز موتورسيكلت وهمهمه جمعيتي كه با سرعت دور او را گرفتند درهم شد. با پهلو روي ديوار كوتاه سنگ فرش افتاد. دلش بهم خورد. هنوز نگاهش به تازي بود كه نقش زمين شده بود. زن ميانسالي چادرش را كول زد و زير بغل پيرزن را گرفت. او را بلند كرد و روي مقوا نشاند.
- چيزيت نبو مُم؟»
پيرزن سرش را به علامت نه تكان داد. جوان درحالي كه موتور سيكلت را بلند مي كرد معذرت خواهي كرد. جمعيت پچ پچ كنان هركدام به سمتي رفتند.
پيرزن سعي كرد بلند شود، تازي همان طور روي زمين افتاده بود. مشتش را ازسنگ ريزه ها پركرد. پهلويش تيركشيد. سرش به دوران افتاد و ديگر هيچ نفهميد.
تازي به تلاطم افتاده بود. پيرزن قرآن را گذاشت توي سينه كاسه را زير شيرآب گرفت وكنار قرآن گذاشت.
يعقوب ساك را برداشت روي پلكان خانه نشست و بند پوتينش را بست. رنگ پيرزن پريده بود. تازي همان طور تا كنار در مي رفت ومي آمد و دم تكان مي داد.
يعقوب قرآن را بوسيد از زيرش رد شد. پيرزن صورت او را بوسيد و كاسه آب را پشت سر او ريخت. آب ها روي رد پوتين ريختند. جوان از سركوچه نگاهي به پيرزن انداخت. لب هاي گوشتالودش باز شد ودست تكان داد.
پيرزن با ليسي گوشه چشم را پاك كرد. پشتش گرمي بتون ها را حس كرد. خنكي آب روي صورت حالش را جا آورد.
خواست با تكاني خود را تكان دهد پهلويش تير كشيد. چشم باز كرد.
- يا خالو خدا را شكر چشاش باز ايكه. چطوري مش زبيده. دوباره از هوش رفتي. باز خدا رحمت ايكه كه خالو همان جا هسته.»
گوشه حياط تازي كز كرده بود. مرد سيه چهره پلاستيك را آورد.
- بيا خاله اين همه وسايلت.»
زن دست هاي پيرزن را گرفت:
- «چقدر تنت يخن، چند روز استراحت بكن حالت خوب ابوت. شومت دست بچه ها افرستم.»
توي خونه پيرزن چشمش به عكس 4×3 گوشه آينه افتاد- وقتي تو برگردي م ديگه مجبور نهم برم صحرا.
زن پلاستيك را گوشه اتاق گذاشت، چادر را كول انداخت و با تأسف سر تكان داد و زير لب گفت:
«بيچاره چند سال كه هي اگفتي، خدا بهت صبر هاده»
و در را بست.
پيرزن دستاش را مشت كرد. حس خوبي داشت. سرش را به ديوار تكيه داد. نفس عميقي كشيد. شمايل حضرت ابوالفضل يك حس غريب را دراو بيدار كرده بود. سرش را به طرف در چرخاند.
صداي پا توي گوشش پيچيد. بند دلش پاره شد. بيش تر دقت كرد. شبيه صداي پوتين بود.
به زحمت و با حالتي خميده خود را به حياط رساند. تازي دنبالش بود.
چند قدمي درحياط، شاخه هاي گارم زنگي تكان مي خورد. صداي ضربان قلبش را به وضوح مي شنيد.
كف پايش روي سيمان ها مي سوخت.
صداي زنگ در و صداي بلندگو درهم شد.

درباره نويسنده:متولد1354حاجي آباد بندرعباس
ديپلم
- تقدير درجشنواره بين المللي كبوتران حرم به خاطر داستان «چند تار مو»، 1386
- تقدير در كنگره سراسري شعر وقصه جوان هرمزگان به خاطر داستان «ريش سفيد»، 1379

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه