آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۰۶۷۸
۰۷:۱۰

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

تيربند

نویسنده :
خسروعباسي خودلان



شايد، اگر دعاي «تيربند» را ازتوي جلد چرم پيچ شده اش بيرون نمي آوردم ونمي بستمش روي بازويم، شمد حالا بين ما نبود. داشت توي كرخه شنا مي كرد. اريب مي زد به آب وبه قول خودش سگي شنا
مي كرد، تا چند متر پايين تر دستش را به شاخه اي، چيزي، بگيراند واز آب بيرون برود. خوب كه نگاهشمي كنم همان شمد است. قد كوتاه وپت وپهن. كله اش آن قدر بزرگ شده كه براي هميشه از كلاه معاف بشود. ريش كوسه اش، سبيل بور قيطاني كم پشتش، توي پوست شمعي صورتش كه باد كرده وكبود شده، گم شده . مورچه ها ازگوشه لب هاي كلفت ترك خورده اش مثل زد خوني خشكيده راه گرفته اند و مي روند داخل دهانش. چند تايي هم حدقه چشم هايش را خالي مي كنند. تا چند ساعت ديگر هيچ اثري ازآن چشم هاي غريب زيتوني رنگ باقي نمي ماند. به غير از شكمش كه تركيده ومثل يك توپ چرمي پنجر، نرم شده. همۀ بدنش باد كرده. حتماً بندهاي چرمي تيربند، روي پوست بازوي شمد هم خط انداخته. بندهاي محكم برزنتي به پوست باد كرده بازويم فشار مي آورد. پوست زير بازوبندم مثل رد به جا مانده ازكش تنگ يك جوراب مي سوزد ومي خارد. جايي دور صداي جريان آب مي آيد. احتمالاً نزديك رودخانه اي جايي، بايد باشيم. گاه گاهي باد خنكي رطوبت را با خودش مي آورد. شايد به خاطر گرماي اين چند روزه است كه هواي شنا كردن توي آب كرخه رفته زير پوستم. هركس يك گوشه افتاده، مثل روزي كه دسته جمعي رفته بوديم كرخه. همه فهميده بودند من چقدر ازآب كرخه مي ترسم. چند نفر ازبچه ها جمع شدند وبه زور پرتم كردند توي آب. اگر شمد نبود، غرق مي شدم. تا وقتي كه پاهايم از سنگ هاي لزج كف آب جدا نشده بود اختيارم دست خودم بود، ولي وقتي آب ازجناغ سينه ام بالا آمد انگار يكي با چوبي، چيزي جفت پاهايم را قلم كند، تعادلم را از دست دادم. تازه فهميدم زير سطح آرام رود چه لايه هاي پر قدرتي ازآب جريان دارد. شروع كردم به دست وپا زدن وبيش تر فرو رفتم. حس كردم چيزي يقه ام را چسبيد ومرا بالا كشيد. چشم كه بازكردم شمد بالاي سرم بود، بقيه مي خنديدند. تازه به گروهان ما آمده بود. از گروهانشان فقط او زنده برگشته بود ومنتقلش كرده بودند به گروهان ما. وقتي پرسيديم چطور فقط تو يكي قسر در رفتي؟ بازوبند را نشانمان داد. گفت تيربند است. يعني اگر كسي بخواهد با گلوله او را بزند، تيرها به او نمي خورند. دعاي تيربندش را نشانمان داد. زير لايه هاي چرم اندازه يك دكمه لباس سربازي بود. پاي حرف هايش نشستيم اما، كم تر كسي بود كه آن حرف ها را باور كند. تا اين كه گفت شرط بندي مي كند. توي آن آتش سنگين كه اگر قمقمه را مي گذاشتي لبه خاك ريز، تك تيراندازهايشان بالاخره مي زدند وپرتش مي كردند پايين. رفت روي خاك ريز واز اين سر تا آن سر خاك ريز را دويد. با چند نفر شرط بندي كرد و پول خوبي هم برد. كم كم شمد ودعاي تيربندش معروف شد، از حفاظت تذكر دادند ولي زياد به پر وپاي كسي نپيچيدند. تا اين كه ازبچه ها هم مثل شمد شرط بست ودعا را بست به بازويش و رفت روي خاك ريز قدم دوم را بر نداشته تيري خورد به كتفش و پرتش كرد وسط ما. شمد را انداختند توي انفرادي. ديگر شرط بندي و حرف زدن از دعاي تيربند ممنوع شد. از انفرادي كه بيرون آمد با من بيش تر صميمي شد. با هم مي رفتيم كرخه و او شنا كردن يادم مي داد. چند بار هم دعاي تيربندش را داد كه ببندم روي بازويم. خودش هم نمي دانست اين دعاي تيربند از كي وارد دودمان آن ها شده. دعا ازجدش به پدرش ارث رسيده بود ازپدر هم به او. جدش، شيخ علي، يكي ازجنگل ها بوده كه توي برف هاي جنگل اسالم يخ زده و مرده بود. اسم اصلي اش شيخ محمد بود. دوست داشت شمد صدايش كنيم. همان جوري كه توي آبادي شان گوراب، يكي از كوره ده هاي جاده كرج- چالوس صدايش مي كردند. مي گفت پسوند شيخ اول اسم همه جد و آبايش بوده. آخرين بارقبل ازاين كه اعزام بشويم براي عمليات. توي فرصتي كه گير آوردم، موقعي كه شمد داشت مي رسيد آن طرف كرخه، دعا را از لاي چرم خشك بازوبند درآوردم. تكه كاغذ كوچكي را كه ازقبل چند تا زده بودم گذاشتم جايش ودوباره چرم را پيچيدم دور آن وبا قنداق تفنگ كوبيدمش. تا شد مثل اولش. اضطرابي كه توي آن لحظه با جانم افتاده بود هيچ وقت يادم نمي رود. حتي شب عمليات هم ولم نكرد، نيمه هاي شب بود كه عقب نشيني كرديم. من و شمد وچند نفر ديگر ازبقيه جدا شديم وگم شديم. توي تاريكي دم صبح صداي چند انفجار آمد و بوي نارنج تازه پيچيد همه جا. گرسنه شديم. گلويمان سوخت وچيزي باد كرد و راه نفسمان را تنگ كرد. به زور نفس مي كشيديم. انگار به پوست صورت ودست هايمان پشم شيشه ماليده شده بود. مي سوخت وتاول مي زد. سرمان گيج رفت. بيدار كه شدم ديدم شمد تا قباز روي زمين نزديك من افتاده. هركس گوشه اي افتاده بود. هرچقدر زور زدم نتوانستم ازجايم تكان بخورم. دوباره خوابم برد و وقتي كه حس كردم چيزي توي دهانم حركت مي كند از خواب پريدم. حالا هم با ورود اولين مورچه از راه بيني ام آن اضطراب سراغم آمده است! مورچه هاي اسبي بزرگ را نزديك صورتم مي بينم. از بيني ام وارد گلويم مي شوند. حركتشان را زير پوست پيشاني ام حس مي كنم. همين كه نمي توانم ببينمشان ولي حركتشان را توي گلو وگوشم احساس مي كنم، بيش تر مضطرب مي شوم. با فك هاي گاز انبري شان پوستم را گاز مي گيرند. تمام بدنم بي حس شده و انگار خواب رفته. گازه هايشان مثل كندن مو ازپاي خواب رفته است . مورچه ها دور حدقه چشم هايم حركت مي كنند. چشم هايم سياهي مي رود وديدم تار مي شود. حتماً حالا دارند سفيدي چشم هايم را مي خورند. تا شب چشم هاي من هم تبديل به دو تا حفره مي شود. مثل چشم هاي شمد كه با حدقه هاي نيمه خالي اش خيره شده به آسمان خالي از ابر، انگار رد پرواز پرنده اي را با نگاه دنبال كند.


درباره نويسنده:متولد 1365، بيجار، كردستان
ديپلم رياضي
- رتبه دوم جشنواري سراسري داستان نيمروز(زاهدان) به خاطر داستان «دندان طلا»، 1385
- رتبه دوم جشنواره داستان هاي ايراني (مشهد) به خاطر داستان «تيربند»، 1386
- رتبه اول نخستين جشنواره سراسري داستان رواق (تبريز) به خاطر داستان «دندان طلا»، 1386

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه