نامه اي با دوخط

سلام، چطوري؟ خوبي؟ ننه وآقا خوبن؟ ديروز جعفر اومد هور پيش ما. انگارهمه بچه هاي محل داريم جمع مي شيم پيش هم. جعفر يه حرفايي مي زد. راست كه نمي گفت؟ هفته پيش هم كه باقر اومده بود همين حرفا رو مي زد. مي گفت محل روگذاشتي روسرت. مي گفت دوهفته ست كه مدرسه نمي ري يا دوهفته ست لب به غذا نزدي. مي گفت ننه روخون به جيگر كردي ازبس گفتي مي خوام برم پيش محسن. به خدا اگه يك كلمه ازاين حرفا درست باشه من مي دونم وتو. خجالت نمي كشي بچه؟ خيال كردي اين جا هتله؟ هيچ مي دوني اين جا چه خبره؟ مي خوام مثل يه مرد باهات حرف بزنم. خدا مي دونه اگه يك كلمه ازاين حرفا به گوش ننه يا سيمين برسه پوست ازسرت مي كنم. ننه فكرمي كنه من الان دزفولم وحتي صداي تير وتفنگ هم به گوشم نخورده. مي دوني من الان كجا نشستم؟ توي يه قايق درب وداغون وسط رودخونه، لاي نيزار. به اين جا مي گن هور، اين جا فقط تو روكم داره! يادم نرفته وقتي مي خواي بري مدرسه دوساعت كفشاتو دستمال مي كشي. خبرداري اين جا بعضي وقتا تا زانو مي ريم توي گل؟ اين جا تا چشم كار مي كنه ني ونيزار وقورباغه وپشه ست. تويي كه ازترس پشه كوره وسوسك ننه رو مجبور كردي برات پشه بند بدوزه، مي خواي بياي اين جا چيكار؟ زندگي توي آب، خواب توي آب، راه رفتن توي آب. بارون كه
مي باره مثل ناودون ازپاچه شلوارمون وآستين لباسمون آب مي ريزه بيرون. اين جا ازلحاف قرمزملافه شده ننه خبري نيست. هركسي يه پتوي سياه وكهنه داره كه بوي خاك ونمش تا صبح آدمو كلافه مي كنه. اگه الان منو مي ديدي وحشت مي كردي! يه بند انگشت گِل جمع شده زيرموهام، نزديك به يك ماهه نتونستم برم حموم. تكون مي خوردي خمپاره ست كه مي ريزه روي سرت. اين جا ازبس خمپاره 60 مي زنند بچه ها اسمش رو گذاشتند ام الشست! مي ترسم امروز- فردا كچلي هم بگيرم. حسين الان با قايق ازكنارم گذشت وگفت« التماس دعا» خيال مي كنه دارم وصيت نامه مي نويسم. لااله الا الله... نمي دونه يه الف بچه واسه آدم دين وايمون نمي ذاره. جعفرهم فكر مي كنه نصف شبي زيرنورماه دوباره ياد سيمين زده به سرم، با صداي بلند داد زد «پدرعشق بسوزه.» ببين چه بلايي سرم آوردي. ازدست تو شدم باعث خندۀ بچه ها. حسين خدام خداست بيام بفهمم سركلاس نرفتي. اون وقت من مي دونم وتو، پوست ازسرت مي كنم. خيال كردي اين جا مهد كودكِ كه مي خواي بياي؟ خيلي وقت ها حتي نون خالي براي خوردن گيرنمي ياد. مجبوريم نون خشك كپك زده سق بزنيم وپشت بندشم يه ليوان چايي كمرنگ توي ليوان پلاستيكي قرمز. آخ كه دلم لك زده واسه آبگوشت هاي پرملاط ننه. ديروز دوتا از بچه هاي هم سن وسال تو رو بردند عقب مي دوني چرا؟ چون اسهال استفراغ گرفته بودن، حالشون خيلي خراب بود. خب جنگ ديگه شوخي كه نيست. به ننه نگي ها اخلاقش رو كه مي دوني اگه بفهمه اين جا چه خبره همين الان چادرش رو سرش مي كنه وپا مي شه مي آد اين جا. فقط بهت گفته باشم اگه يه وقت بشنوم...
دوباره سلام. بقيه نامه رو دارم ازبيمارستان تبريز برات مي نويسم. خانوم پرستار مي گفت وقتي آوردنم بيمارستان اين نامه رو اين قدر محكم چنگ زده بودم كه خيال مي كردند وصيت ناممه. نمي دونم چي شد گرم نوشتن نامه بودم كه يه خمپاره 60 بي سر وصدا اومد سراغم. ببخشيد اگه كمي خوني وچروك شده . تازه دو روز بود كه تو بيمارستان بستري شده بودم كه ازتوي راهرو حس كردم صداي ننه رو شنيدم. داشت گريه مي كرد. فهميدم كه با آقا اومدند تبريز ازترس چشمامو بستم. خودم رو زدم به خواب. آخه مي دوني كه اونا راضي نبودند بيام جنگ. وقتي اومدن توي اتاق ننه بلند بلند زد زيرگريه! آقا جون اومد نزديك تختم دستاي زبرش روكشيد روي صورتم. بغضم گرفته بود چقدر دستاي كارگري آقا زبر بود. دلم مي خواست گريه كنم اما نمي شد. آخه به اصطلاح خواب بودم. مجروح بغل دستيم به ننه گفت:
- اشكالي نداره انشاءالله خوب مي شه.ننه بغضش تركيد.
- ازدست اين دو تا برادر چي كاربكنم؟! يه پام بايد تبريز باشه، يه پام رشت!
تعجب كرده بودم رشت ديگه براي چي؟... ننه گفت:
- برادرش همه توي بيمارستان رشت بستريه...
پس بالاخره كار خودتو كردي ناقلا! ننه گفت پاي رضايت نامه شصت پاي جوهريت رو كوبوندي. شنيدم يك هفته تمام لب هات ازتشنگي پوست انداخته بوده. شنيدم زخمي شدي وتك وتنها جا موندي. شنيدم حتي عراقيا بهت تيرخلاصي زدند وجيب هاتو خالي كردند، اما زنده موندي! ننه مي گفت: تو سينه لباست يه گنج بزرگ داشتي . وصيت نامه هم رزمات مي گفت شب تا صبح سينه خيز اومدي عقب بعدشم ديگه ازهوش رفتي. شنيدم وصيت نامه ها رو صحيح وسالم رسوندي عقب الهي قربونت برم وقتي ننه اين حرفا رو مي زد ديگه طاقت نياوردم بلند زدم زير گريه. راستي حسين هرچي فكرمي كنم نمي دونم. تو كي بزرگ شدي؟ پس چرا من نفهميدم؟ خوب شد اون نامه رو برات نفرستادم. ماه داره از پنجره بيمارستان مي تابه توما ننه كنار تختم خوابش برده. الهي بميرم چقدر زود پيرشده. خانوم پرستار اومده بالاي سرم ازدستم عصبانيه!
- مگه هزار باربهت نگفتم با اون دست هاي تركش خوردت نبايد نامه بنويسي؟!
كاش تو بيمارستان رشت بودم ودست هاي كوچولوت رو مي بوسيدم. اما حيف! آخه ننه مي گفت دو تا دستات روهم قطع كردند. مي گفت دستات شده بود عين ذغال... پس پيشونيه بلندت رو مي بوسم. دستام ديگه جون نداره. والا تا صبح باهات حرف داشتم. حسين جان، داداش كوچولو، عزيز دلم، برام دعا كن. دعا كن مثل تو باشم. شب به خير مرد كوچك!
درباره نويسنده:متولد 1359، تهران
فارغ التحصيل كارشناسي تربيت بدني وعلوم تربيتي ازهمدان
- كسب عنوان اثربرتر دربخش داستان كوتاه درنهمين جشنواره ادبي استان همدان، زمستان 84
- كسب عنوان برتر دربخش داستان كوتاه دردومين جشنواره نمازمنطقه پنج دانشگاه آزاد اسلامي، همدان، بهار85
- كسب مقام برتر دردومين جشنواره سراسري داستان كوتاه وچهارمين جشنواره فرهنگي هنري امام رضا (كبوتر حرم)، آذرماه 85
- كسب مقام برتر درهمايش سيره تربيتي واخلاقي پيامبر اعظم(ع) دربخش داستان، اسفند 1385
منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)