آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۰۶۶۰
۰۶:۳۶

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

نرگس هادربهار مي ميرند

نویسنده :
مريم حاجيلو



- ناخن هاشو ازته نگيرند ثريا خانم!»
- حواسم هست! مي دونم نرگس چه مدل ناخني دوست داره.
خنده به لب نگاهي به نرگس كرد. پرسيد:
« مگه نه، نرگس جون؟»
نرگس خندۀ محوي كنج لبش انداخت. با خواباندن پلك هايش روي هم، فهماند كه حرف او را تأييد
مي كند. ثريا خانم تا سرش را برگرداند كه با شيطنت بگويد:
«ديدين گفتم حاج ايوب؟»
حاج ايوب رفته وحالا داشت با سه استكان چاي وسط سيني ازآشپزخانه بيرون مي آمد. سيني را كه گذاشت روي زمين، نشست كنار دست نرگس تا با دقت كارهاي ثريا خانم را زيرنظر بگيرد. ثريا خانم ناخن شصت نرگس را ميان دوانگشت اش گرفته بود و با دست ديگرش آن را سوهان مي كشيد تا مرتب ويك دست شان كند.
حاج ايوب با شرمندگي اي كه ته صدايش بود تعارف كرد:
«چاي تون سرد مي شه.»
-« دستتون درد نكنه. چرا زحمت كشيدين؟ شرمندم كردين به خدا.»
-« اين چه فرمايشيه ثريا خانم؟ چند ساله كه زحمت هاي ما رو دوش شماست.»
ثريا خانم دست ازكاركشيد وطبق خواستۀ حاج ايوب، چاي را قبل ازسردشدن، بدون قند، سركشيد. مثل هميشه، حاجي چاي را اززيادي دم داده بود، آن قدر كه طعم تلخي به خودش گرفته بود. اما ثريا خانم به روي خودش نياورد. خورد وگفت:
«شيرين كام باشيد!»
حاج ايوب حبه قندي برداشت. با دندان، دو نيمه اش كرد. نصفش را تو مشت اش نگه داشت و نصفۀ كوچك تر را گذاشت لاي لب هاي نرگس. بعد، استكان چاي را برد نزديك لب هايش. نرگس آرام آرام هورت كشيد. دقت مي كرد چاي رويش نريزد. بيشتر، ازاين واهمه داشت كه كسي به چشم يك زن شلخته وبي دست وپا نگاهش كند! عقيده داشت تميزي وآراستگي براي زن، ازنان شب هم واجب تر است. به هر زحمتي كه بود،
- با كمك شوهرش – چاي را تا ته خورد وحتي قطره اي هم از لب هايش بيرون نزد.
مي دانست كه ثريا دزدكي نگاهش مي كند. درهمان حال كه ظاهراً مشغول رسيدگي به ناخن پاها بود.
- «ابروهاشم برمي دارم، يه سر مي رم خونه. واسه رنگ موهاش بعدازظهر مي آم.»
حاج ايوب- انگاركه آشوب به دلش افتاده باشد – پريد وسط حرفش:« نمي شه يه سره بمونيد وكار و تموم كنيد؟ نگران ناهارم نباشيد، غذا زياد بارگذاشتم، هم سفره مي شيم.»
ثريا خانم موي زيري را بالاي ابرو نشانه رفته بود. توهمان حال كه موچين را براي كندن آن عقب جلومي برد، لحظه اي رو برگرداند وگفت: «مسئله ناهار نيست. بچه هام گشنه ازمدرسه مي آن. مي بينيد كه ازصبح اين جام. وقت نكردم چيزي براشون بپزم.»
حاج ايوب زيرلبي گفت:
«آخه نرگس بايد قرصاشو بخوره بخوابه.» ثريا خانم بي توجه به حرف او ادامه داد:
«تازه اين طوري واسه خودشم بهتره. خسته شد طفلي ازصب. باور كنيد اگه دست وپا داشت تا حالا صدبار از زيردستم در رفته بود.»
حاج ايوب ازحرف نابه جاي اوآزرده وبرآشفته شد، اما خودش را به نشنيدن زد! استكان ها را جمع كرد وبه سمت آشپزخانه رفت.
ثريا خانم همان طور كه روي ابرو دقيق شده بود ودست اش را به گونۀ نرگس تكيه داده بود، احساس كرد گوشۀ بيروني دستش مرطوب وليزشد. دستش را ازگونۀ نرگس برداشت وبه تو چرخاندش ونگاه كرد. درست حس كرده بود آن جا يك ذره تر شده بود. جا خورد. چه چيزي دستش را مرطوب كرده بود؟ ناگهان انگار كه عقلش به جايي قد داده باشد، به چشم هايش نگاه كرد. چشم هاي سياه ودرشت نرگس به خيسي نشسته بودند! نرگس به او نگاه نمي كرد، دلش نمي خواست اشك هايش ديده شود، اما ازپنهان كاري ناتوان بود. نشده بود كه اشك ها را مهار كند. ثريا خانم ديرمتوجه سنگيني حرفش شد . براي جبران بود كه گفت:
«والله ماها كه ظاهراً چيزي مون نيست، ازهزار ويه جور درد ومرض بايد بناليم. با صد رقم قرص وشربت درد كمر رومي اندازيم، پا درد شروع مي شه اون رو چاره مي كنيم، درد مي زنه به دست مون، بعد از اونجا مي زنه به نمي دونم كجا! لااقل خوشا به حالت كه دست وپات رو خوب جايي ازدستشون دادي! مثل ما تو آشپزخانه و آرايشگاه ازكار افتادشون نكردي تا دلت آتيش بگيره.»
سپس آينۀ كوچكي ازساكش بيرون آورد و جلوي چشم نرگس گرفت.
- مي بيني؟»
نرگس فكرش را جمع وجور كرد. تصميم گرفت ازحرف اودلگير نشود. حتماً منظور بدي نداشته است.
مي شد گفت زن مهرباني است. تنها كسي كه چندين سال پي درپي، هردوماه يك بارمي آيد براي اصلاح سر وصفا دادن به ريخت نرگس. ازتمام آدم هاي دنيا – به جز شوهرش حاج ايوب – همين يك زن است كه نرگس مي تواند دو ماهي يك بار ببيندش! ديگر كسي را نمي بيند مگرتوي صفحۀ تلويزيون. خواهرثريا ساليان زيادي است كه بيوه مانده است. ثريا خانم مي گويد او هميشه ازحاج ايوب حرف مي زند! نرگس بارها با گوش هاي خودش صداي پچ پچ ثريا را شنيده كه توي حياط و دور ازچشم اوزير گوش حاجي مي خواند كه مثلاً خواهرش مي گويد:
«مرد روياهايش است. اگريكي مثل اوپيدا شود حتماً دوباره ازدواج مي كند.»
نرگس اين حرف ها را مي شنيد غذاب مي كشيد و دم نمي زد. حاجي هم درسكوت خودش غصه مي خورد. دوست نداشت داغون شدن نرگس، زيرحرف هاي ديگران را ببيند.حاجي يك بار- چند سال پيش – آرايشگر ديگري براي نرگس آورده بود. اما زن آرايشگر موقع كوتاه كردن مو، آن قدر اذيت شده بود كه كار را نصفه نيمه ول كرده و رفته بود! نرگس زياد ايراد گرفته بود، با اشاره هاي چشم وصداي نامفهوم ته گلو. صدا وعلائمي كه فقط حاجي مي فهميد ومي توانست ترجمه كند! اما ثريا خانم با ايما واشاره هاي نرگس آشنا بود. با حركت لب و ابرو منظورش را مي گرفت.
نبايد اورا ازدست مي دادند؛ هرچند كه گاهي تلخ زبان باشد ودانسته وندانسته طعنه وكنايه بزند. زن وشوهر ياد گرفته بودند ازاو چيزي به دل نگيرند.
نرگس توانست سرش راكمي عقب ببرد وبه ثريا خانم بفهماند كه بايد آينه را اندكي بالاتر ببرد. ازهشتي ابرويش راضي نبود.
-« الان درستش مي كنم، فكرشو نكن.»
شروع به كاستن ازپيچ هشتي ابرو كرد. نرگس توآينه نگاه مي كرد و مواظب بود. لبخند رضايت كه تو صورتش نشست، خيال ثريا خانم راحت شد. وسايلش را جمع كرد وتو ساك گذاشت. گره چادر گلدارش را ازكمربازكرد وبلند شد. چادر را كشيد سرش وتقريباً داد زد:« ميام، يكي دوساعت ديگه برمي گردم.»
وفرصت نداد تا نرگس با لبخندي تشكركند. خودش را رساند پشت در. سر راه، نگاهي گذرا به شعله هاي بخاري انداخت وگفت:
- هوا گرم شده اين بخاري روجمع كنين. دوسه هفته ديگه بهاره!»
بلافاصله دررا بازكرد وازديد نرگس كه سعي مي كرد حاجي را صدا كند ناپديد شد.
حاج ايوب رفتن ثريا خانم را ديرفهميد. دويد دنبالش.
- «دست تون درد نكنه ثريا خانم! خيلي زحمت كشيدين.»
- «چي بگم والله! آخه تاكي حاجي؟ اين كه نشد زن وزندگي. بيچاره ازگردن به پايين شده يه تيكه سنگ. زخم بسترم كه گرفته. به خدا خودشم راضيه دست يكي رو بگيريد وبياريد تو اين خونۀ سوت وكور.
وقتي نيستيد خدايي ناكرده اگه جك وجونور افتاد به جونش چي؟.مي خورنش ها!»
حاج ايوب سربه زير ساكت بود. ثريا خانم يك آن ياد نرگس افتاد.
صدايش را آورد پايين وادامه داد:
«مي گيد پرستار دوست نداره؟ خب زن بگيريد! هم پخت پزمي كنه، هم نرگس رو تروخشك مي كنه. همدم تنهايي هاتونم مي شه. ديگه چي مي خواييد آخه شما دو تا؟! والله اون قد بيوه زن و دخترهست كه آرزوشونه كنيزي تونو بكنن؛ همه شمارو مي شناسن مي دونن جنگ وجبهه ديده اين، مؤمن وبا خدايين... آدم بد گيرتون نمي آد. لب تركنيد خودم براتون آستين بالا مي زنم. اصلاً يكيش خواهرخودم، كي بهترازاون؟ تا سفيدي نيفتاده تو موهاتون، بجنبيد حاجي!»
حاج ايوب اين بار گفت:
«چشم! چشم! حتماً يه فكري مي كنم.»
ثريا خانم طوري كه انگاركمي خيالش آسوده شده باشد، خودش را پش كشيد. چشم هايش را زيركرد، دست سفيدش را- كه چاقي روي پوست اش رگه رگه هاي سرخ وكبود انداخته بود- جلوي نگاه حاجي تكان دادن ونصيحت كردن، اما سعي مي كرد تا نصايحش خواهرانه به نظر برسد!
- باوركنيد به خاطر جفت تون مي گم. اگه اون نرگس بينوا مي تونست حرف بزنه، مي فهميديد كه تو دلش چه چيزايي مي گذره.»
باهمان دست چادرش را روي سرش جابه جا كرد كه برود اما انگار كه چيزي يادش افتاده باشد، مكثي كرد وگفت:
«لااقل اون تركشو ازگردنش درمي آوردين زبونش بازشه. چرا دست دست مي كنيد؟ هي مي گيد وقتش برسه، وقتش برسه. اصلاً رسيدن يعني چي؟! مگه سيب زميني پيازه كه برسه؟! چرا به فكرخودتون نيستيد؟»
به اين نصايح تكراري عادت كرده بود. همه اش را حفظ بود وصبوري مي كرد پيش رفت ودرحياط را بازكرد وكناري ايستاد تا ثريا خانم رد شود.
- جداً ممنون كه به فكرما هستين.»
ثريا خانم نامطمئن ازاين كه او حرف هايش راگوش گرفته باشد نگاهي چند ثانيه ايي به صورت پراز ريش ومويش انداخت. يادش رفت خداحافظي كند. قدم به كوچه گذاشت وسلانه – سلانه رفت.
حاجي سريع در رابست وخودش را به نرگس رساند. كنارش نشست. نگاهش كرد ولبخند زد وگفت:
«ببين نرگس من چه خوشگل شده! درست مثل فرشته ها!»
نگاه مات وتو خالي نرگس به سقف خيره مانده بود. گويا لكۀ زرد گچي را نگاه مي كرد شايد هم چيزي را نگاه نمي كرد وفقط به گذشته اي فكرمي كرد كه درآن زن وشوهري مي ديد كه فكر مي كردند خوشبخت ترين آدم هاي روي زمين هستند. چرا كه هم ديگر را دوست داشتند، خيلي هم دوست داشتند وانگارهمين
- فقط همين- براي شادي كافي بود. اما افسوس... به ياد مي آورد كه يك بار با حاجي نشسته بودند به حساب كردن اين كه ازآن همه بمب- كه معمولاً شبانه مي آمد- چند درصد احتمال دارد كه يكي به خانۀ آن ها بخورد؟ احتمال كوچكي بود، اما بود ونمي شد ناديده اش گرفت! ولي كي فكرش را
مي كرد كه بمب بيايد وبه جاي كشتن، فقط زمين گيرت كند؟!
فلج شدن برايش ضعف بزرگي بود، تا جايي كه به تمام زن هاي فاميل و در وهمسايه اين حق را مي داد با نيش وكنايه رودر رو يا پشت پرده بگزنش. گاهي با خود فكرمي كرد چه خوب كه فلج شده است ونمي تواند تكان بخورد! لااقل اين طوري كسي توقع ندارد تا به ديدنش برود. برفرض اگر كمربه پايين فلج بود، با ويلچر، يا عصا، مجبور به ارتباط بود. اما حالا عذرش كاملاً موجه بود. حتماً مي گويند بيچارۀ افليج چه طور بيايد؟ زنك بختك شده افتاده تو زندگي حاجي. آن وقت ها كه هنوز اميدي به دوا درمان بود؛ مادرحاجي هر روز به نرگس سرمي زد وكارهايش را انجام مي داد، دركنارش هم دق دلي هايش را تو دل نرگس خالي مي كرد! انگار كه نرگس به عمد خودش را ناقص كرده باشد.
مي گفت:
«چه قدرپيغوم پسغوم دادم تا شهر آروم بگيره، پاشو بيا پيش ما. اگه خودتم چيزيت نشه، ازاين همه صداي تير وتفنگ زبونم لال بچۀ تو شكمت بلايي سرش مي آد. اما تو چه كاري كردي؟ پاتو كردي تو يه كفش كه نه شوهرم اين جا مي جنگه مي خوام پيشش باشم. كه چي؟ كه ماهي يه باركه مي آد خونه خورد وخوراكش به راه باشه. چه قدر بچه ام ايوب، خسته و كوفته ازمأموريت كه برمي گشت هي مي آوردت مي ذاشتت اين جا و خودش دوباره خسته وكوفته برمي گشت مي رفت جبهه. مگه موندي؟! همچي در
مي رفتي كه انگارما سيخونكت مي زديم؟»
بعد مي زد زيرگريه. اشك هايش كه خشك مي شد با صداي زاري دنبالۀ حرفش را مي گرفت:
« به والله خودش هم راضي نبود تو واون بچۀ تو شكمت رو زير توپ وتانك اين صدام ذليل مرده ببينه. خدا هم راضي نبود. حالا ببين عاقبت يه دندگيت چي شد! شدي وبال گردن من پيرزن واون پسر بخت برگشتهم.»
وقتي هم بهبودي نرگس به كل نااميد شد، ولش كرد به امان خدا ونشست به آه كشيدن و نفرين كردن كه :
«نرگس بچه وزندگي رو ازايوبم گرفته!»
سال هاي اول تا دورترين نسل حاج ايوب آمدند نرگس را نصيحت كنند تا شوهرش را به زن گرفتن واداركند! آن ها معتقد بودند حاج ايوب فقط ازاوحرف شنوي دارد. نرگس حرف ها را شنيد و با زبان بي زباني قول داد كه حتماً اين كار را خواهد كرد. حاج ايوب كه زن نگرفت كسي نگفت نرگس تمام زورش را زد و نشد. نرگس را به جرم خودخواهي وحاج ايوب را به خاطرپشت كردن به خانواده وبي پشت و ورثه گذاشتن شان طرد كردند. ديگر كسي مزاحم شان نشد. نرگس هم به زندگي اين شكلي خودش وحاج ايوب خو گرفت وآن را مثل روزهاي قبل ازجنگ دوست داشت وحاضربود براي حفظش هركاري بكند! هرچند كاري ازدستش برنمي آمد.
حاج ايوب صورت نرگس را ميان دست هاي بزرگش گرفت. بالاي بيني قلمي اش را بوسيد وگفت:
«با فرشته هاي آسمونم عوضت نمي كنم! چه برسه با زناي زميني!»
بعد با شكلك و ادا اطوار نگاه نرگس را كشيد دنبال خودش ومثل بچه اي كه شيطنتش گل كرده باشد، گفت:
«حالا كجاي كاري هنوزموهات موش- مش- ماش نشده، اسمش چي بود؟ خلاصه هنوز از اونا نشده. بشه ببين اون وقت چي مي شي.»
حرف هاي حاجي شادي را به دل نرگس ريخت. طاقتش را ازدست داد وبا صداي خفه وزننده اي خنديد. حاج ايوب نگاهش به مورچه هايي كه به دنبال غذا دور وبرنرگس مي پلكيدند افتاد. بوي خون مانده ودلمه بسته روي كول وكمرنرگس مورچه ها را آن جا كشانده بود! حاجي مي دانست اگر نرگس تا حالا ازهربلايي هم قسر دررفته باشد اززخم بستر نمي تواند واين فكر روز به روز پيرتر وداغون ترش مي كرد.
دورازچشم اوتا جايي كه دستش مي رسيد مورچه ها را با انگشت له مي كرد. مي دانست بايد منتظر بماند تا نرگس بخوابد تا مثل روزهاي قبل داروي ضد حشرات را دور تا دورش بريزد. اما وضع نرگس هر روز وخيم تر مي شد!
حاج ايوب پرسيد:
«گرمت نيست؟»
نرگس كه ديگرازخنده افتاده بود سياهي چشمش را به سمت پنجره چرخاند.
حاج ايوب فهميد بايد پنجره را بازكند. بلند شد وپنجره را تا به آخرباز كرد. نسيم بهاري توفضاي اتاق جاري شد؛ قامت نرگس را درنورديد و موهايش را به رقص درآورد.
بهار در راه بود.

درباره نويسنده:متولد 1358، تهران
فوق ديپلم چاپ ونشر
- تقدير درجشنواره مطبوعاتي سال 58 به خاطر داستان «راه برفي»
- تقدير دراولين مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس (جايزه ادبي يوسف) سال 58 به خاطر داستان «روباه نيمه شب»

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه