آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۰۶۵۶
۰۶:۲۰

۱۳۸۸/۱۱/۱۵

بي تو

نویسنده :
نفيسه كاظمي



دستت را كه بالا بردي، ليوان آب را كه به طرفم پرت كردي، صداي خنده ات كه پيچيد توي اتاق. دويدم، دست هايت را گرفتم و قرصت را توي دهانت فرو كردم.
دكترها گفته بودند، بايد عادت كنم وهمين جوري با تو سركنم؛ نمي شود كاري كرد. اين وضعيت اگر تو را يا مرا يا بچه ها را ازپا درنياورد تا آخر عمربا تو خواهم ماند. آن ها نمي دانستند سركرده ام. مي خواستند دل داري ام بدهند. اما من تو را دوست داشتم، هميشه. هيچ وقت ازتو نمي ترسيدم. حتي همان روزي كه تا آمدم به خودم بجنبم موهايم لاي پنجه هايت گير كرده بود. آن ها را توي هم تاباندي و مرا كشاندي سمت ديوار وبعد سرم را درست به لبۀ طاقچه زدي. نمي دانم چه شد. شايد از صداي جيغ و التماس هاي من بود كه همسايه ها توي خانه ريختند. وقتي به خود آمدم، ديدم سرم را با روسري ام بسته اند. مردها توي آن اتاق پيش تو بودند و زن ها اين طرف پيش من. به آن ها گفتم كه تقصير تو نبوده، دست خودت نبوده است. شايد بي موقع بود. شايد از آرايشگاه كه برگشتم نبايد يك راست مي آمدم جلوي تو مي ايستادم.
نمي دانم شايد يك آن از حضور ناگهاني ام در اتاق ترسيده بودي. روسري ام را زود برداشتم تا رنگ موهايم را ببيني. مش كرده بودم. پيش ازاين خيلي دوست داشتي. ولي... ولي يك مرتبه همان شد كه گفتم. من كه هوش نبودم. مي گفتند قرصت را فرهاد خان داده است. انگشت هايش را زخم كرده بود. عفت خانم گفت:
«زهرا جون خدا به دادت برسه!»
دست هايم را ازنگاه شان دزديدم. وقتي كه رفتند، دوباره خانه ساكت شد. بازمن بودم و تو و اتاقي كه هيچ قاب عكسي روي ديوارهايش نبود. يعني همه را برداشتم بودم. در، كه زدند، بازكردم. عاطفه دويد داخل. حدس زدم مثل هميشه دم آستين مانتويش يا گچي باشد يا پر ازمركب. آن روز صورتش را هم سياه كرده بود. خواستم جيغ بزنم سرش. ديدم چشم هاي كوچكش خيره مانده به سر من. چيزي نگفتم و به طرف حمام هلش دادم. لب ورچيد كه حوصله ندارم. توي چشمش زل زدم. چيزي نگفت وكيفش را كنار درحمام گذاشت.
توي مراسم خواستگاري طاهره گفتي:
«چيزي نمي گويي! حرف ها را من بزنم با حاج خانم!»
بار دومي كه براي بله بران آمده بودند خانه مان، مي گفتي:
«سرت مي سوزد!»
تا آخر روي پا بند نبودي. دلم مثل سير وسركه مي جوشيد. بچه ام طاهره هم بو برده بود. بين آرامش و لبخندي كه سعي مي كرد حفظش كند با ايما و اشاره مي پرسيد كه :
« چيزي شده؟!»
ومن سرم را تكان مي دادم كه:
« نه عزيزم! چيزي نيست.»
خطبه عقد را كه خواندند، دست طاهره را كه توي دست هادي گذاشتي، النگوي طلا را كه به طاهره هديه دادي، آمدي كه توي گوش هادي بگويي:
«گلم را به توسپردم...»
اما... ابوالفضل! من عادت داشتم! طاهره مي دانست! عاطفه ديده بود! ولي بقيه چي؟ گردن هادي را دو دستي چسبيده بودي وفشار مي دادي. زن ها جيغ كشيدند. هول شده بودم. يادم نمي آمد داروهايت را كجا گذاشته ام. طاهره شوكه شده بود. داد كشيدي:
«بچه ها را جمع كنين. اون ها دارن مي رسن!»
شايد اگرحاج محمود قصه ات را نمي دانست، همه چيز همان جا تمام شده بود. بيچاره هادي! بدنش خيس عرق شده بود. جاي دست هايت دور گردنش را قرمز كرده بود. به خودت كه آمدي تو را برده بودند توي حياط. پرسيدي:
«چي شده؟!»
داداشت با حاج محمود به رويت نياوردند. من هم زود اشك هايم را پاك كردم و توي اتاق برگشتم.
چشم كه به هم گذاشتيم، دو ماه از عقد طاهره گذشته بود. سر دردهاي تو بيش تر شده بود وكارهاي من دو- سه برابر. يك پايم خانه بود و يك پايم آسايشگاه. ديگركم تر درمغازه مي رفتي. الهي بميرم واسه ات ابولفضل! صورتت كه قرمز مي شد انگاري مي خواست رگ هاي پيشاني ات بيرون بزند. يك هفته اي بيش تر به عيد نوروز نمانده بود وهنوز هيچ كاري نكرده بودم. ازعاطفه كه انتظار نداشتم و طاهره هم كه داشت كلاس خياطي مي رفت و سرش به دوخت و دوز خودش بند بود.
البته تا مي توانست كمك مي كرد ولي ... .
حالت خوب نبود اما جاي خالي تو، شب عيدي به بچه ها نمود مي كرد. نگذاشتم تو را آسايشگاه ببرند. دكتر چند تا آمپول قوي ومسكن داد. بلد بودم برايت تزريق كنم. خرمشهر يادت هست اباالفضل!؟ گفتي نيا. گفتم هرجا رفتي با تو ميام! ازبيمارستان معرفي نامه گرفتم وبعد تو، خودم را به خرمشهر رساندم. آن موقع طاهره دو سال بيش تر نداشت. اما خيالم راحت بود كه او را ازشير خوردن گرفته ام. مادرم خيلي حرص خورد كه « كجا مي ري واين طفل معصوم رو ول مي كني به آمون خدا، مادر؟!»
اما ابوالفضل! به خدا دست خودم نبود. مي خواستم خط مقدم باشم، عين تو! بالاخره آمدم جنوب. ولي آخرش دلم به شور افتاد. يكي دو هفته بيش تر نماندم وبرگشتم و تو خط مقدم ماندي!
بيمارستاني كه توي آن كمك به يار بودم، روز به روز شلوغ تر مي شد. انگارمي كردي اين جا هم خط مقدم است! صداي جيغ عاطفه كه بلند شد فرياد تو را كه شنيدم، ازجا كنده شدم. خودم را كه رساندم، عاطفه دويد بغلم. توي صورتش زده بودي. جايش هنوز سرخ بود. تو را كه ديدم، بدنم يخ كرد. كف ازدهانت بيرون آمده بود. حالا شده بودي عين چوب خشك وچشم هايت به سقف خيره مانده بود. سرت را كج كردم. ليوان آب را برداشتم وچند قطره به صورتت پاشيدم. تا حالا اين جوري نشده بودي اما دكترها احتمال داده بودند كه كاربه اين جا بكشد. دستپاچه بودم. خودم را طرف كمد كشاندم. پايم به دامنم گير كرد. قبل ازاين كه بخورم زمين، خودم را نگه داشتم. آمپول راكه آماده كردم، پي رگ دستت گشتم. سر سوزن را كه توي رگت فرو كردم، عاطفه زد زيرگريه و بيرون اتاق دويد.
اما تو تكان نخوردي. آخ هم نگفتي. تو كه هميشه ازآمپول مي ترسيدي! تا آن روزهم بيش تر وقت ها اززير آمپول زدن در رفته بودي. يك ساعتي كه گذشت. به هوش كه آمدي، نگاهت را به طرفم چرخاندي. آرام بودي. اما صورتت هنوزسرخ بود، به رويم كه خنديدي و سلام كردي احساس كردم دنيا را به من داده اند. دستم را گرفتي و بوسيدي.
- «كجا بودي زهرا!»
به سئوالت خنديدم. اما زود گفتم:« من جايي رو ندارم جز پيش تو، اباالفضل جان!»
حلقه ام را توي انگشتم تاباندي. توي نگاهت التماس مي ديدم. گفتم: « چيه ابوالفضلم!؟»
صدايت بغض داشت اما آن را خوردي و گفتي:
«سرم داره مي تركه زهرا!»
دلم لرزيد. چشم هايم ازحرفي كه زدي سوخت. دردت را مي ديدم. من چه كار مي توانستم برايت بكنم؟!
صداي طاهره كه آمد. در را كه به هم زد، دردت يادت رفت. خواستي كه بروم استقبالش و من اين كار را كردم.عصرپنج شنبه هادي كه آمد، ماشين حاج محمود را آورده بود تا ما را به بازار ببرد. هنوز خريد نكرده بوديم.بهترشده بودي. داشتي كمكم مي كردي. بلورها را ازدستت مي گرفتم وتوي ويترين مي چيدم. آخرش مرد بودي و بعضي هايش را درست پاك نمي كردي و مجبور مي شدم آن ها را به تو برگردانم تا تميزشان كني.هادي با طاهره كه وارد شد دولا شدي تا او را توي باريكه راهرو ببيني. صدايت را بلند كردي:
«سلام مرد خدا!»
هادي قدم هايش را تند كرد گفت:
« مرد خدا شماييد آقاجون!»
بعد دو زانو نشست مقابل تو و دستت را فشرد وسلام كرد.
هادي كه ماشين را روشن كرد، طاهره كه آمد عقب، پيش من، بنشيند نگذاشتي. دستش را گرفتي و نشاندي صندلي جلو. با خجالت كه نگاهت كرد، گفتي:« مي خوام پيش مامانت بشينم!»
نگاه متعجبم را با شرم ازتو برداشتم.
بازار شلوغ بود. ازاين ته كه نگاه مي كردي، آدم ها توي هم گره خورده بودند. بوي خوش عطاري تا دورترها پيچيده بود. بعد ازآن صداي چكش مسگرها وادارمان مي كرد كه سربچرحانيم به سمت دكان هايشان. اما من گفتم:
«بچه ها تندتر بريد. شب شد!»
هادي يك مانتو سرا سراغ داشت. به آن جا كه رسيديم، پشت اولين ويترين، حلقه زديم و مانتوها را به هم نشان داديم. يكي دوتا ازآن ها به دل من وطاهره نشست. رد نگاهت را گرفتم، زل زده بودي به مانتوي قهوه اي رنگي كه سر آستين ويقه اش خامه دوزي داشت وبه نظر مي رسيد تا پايين زانو، بلند باشد. نگاهت كردم كه يعني پسنديدي؟!
گفتي:
«بريم داخل.»
هواي مغازه دم كرده بود. بوي ادكلن تند زنانه بيني ام را سوزاند وشايد بيني تو را هم. به طرف مانتو كه رفتي همه دنبالت راه افتاديم . دلم مي خواست هرچه تو مي خواهي بخرم. سليقه ات حرف نداشت. زني كه لباسش را انتخاب كرده بود به طرف رخت كن راه افتاد و قبل ازاين كه وارد رخت كن شود لبۀ شال روسري اش را از روي شانه پايين انداخت. تخت سينه اش بيرون افتاد. نگاهت به زمين دوخته شد. هادي هم به جاي ديگرچشم دوخت. رفتم توي رخت كن. عاطفه ازلاي دربه داخل سرك مي كشيد. اما طاهره را نديدم. دكمه آخري را بستم. به تنم خيلي مي آمد. صداي خردشدن شيشه كه آمد دلم روي هم ريخت. طاهره را صدا زدم.
جوابش آرامم كرد:
«چيزي نيست مامان.»
يكبار ديگر خودم را تماشا كردم. خواستم كه نظر عاطفه را بپرسم، اما نبود. بيرون كه آمدم، شلوغي بيرون وجاي خالي بچه ها را كه ديدم ضربان قلبم شدت گرفت. آيينه قدي دم در خرد شده بود. نمي توانم بگويم چه حالي داشتم ابوالفضل! ولي طاهره را كه ديدم گريه مي كرد، عاطفه را كه ديدم با نگراني شستش را كرده توي دهانش، پله ها را دوتا يكي كردم وبا صداي بلند ازمردهايي كه دورتو حلقه زده بودند خواستم كه كناربروند. هادي كنارت نشسته بود. مرا كه ديد اشكش درآمد:
«سرش به لب پله خورده.»
تب داشتي. چشم هايت را باز وبسته مي كردي. لبه مانتويي كه برايم انتخاب كرده بودي ترشده بود، دست ماليدم پشت سرت. اگراشتباه نكنم تيزي پله سرت را سوراخ كرده بود. تا آمبولانس بيايد حواسم بود نخوابي. هي توي صورتت مي زدم. بوي ادكلن تند زنانه دوباره بيني ام را سوزاند. مال همان زن بود كه توي مغازه ديده بوديم. نگاهم را ازاو گرفتم. سست ازكنارمان عبوركرد. ردگام هايش را دنبال كردم. شلوارش كوتاه بود. پاشنۀ كفش هايش آن قدر باريك وبلند بود كه به سختي قدم برمي داشت. گه گاه به سمتي تلو مي خورد. صداي آمبولانس كه آمد مردم عقب كشيدند... .
چشم هايت را كه چندبار به هم زدي، مدتي كه دوراتاق راه رفتي ونشستي ودوباره راه رفتي. سربالا كردم وپرسيدم:
«آقا ابوالفضل! چيزي مي خواي؟!»
نشستي مقابلم. گفتي:
«بيا به هم نگاه كنيم.»
خنديدم وگفتم:
«قربون اون چشماي مشكي ات ابوالفضلم، دوساعت ديگه سال تحويل مي شه. كلي كاردارم.»
دو دستم را كه ستون كرده بودم روي زمين تا برخيزم، گرفتي ودوباره توي چشم هايم خيره شدي. چشم هايت قرمزبود.
سال كه تحويل شد هادي خودش را به خانه مان رساند. مدام پلك مي زدي و با اوحرف مي زدي. مثل آن كه چيزي توي چشم هايت رفته باشد، مدام با دست چشم هايت را مي ماليدي! دستمال كه آوردم يكي برداشتي وگفتي:
« دو روز چشم هام تار.»
بند دلم بريد، اما به رونياوردم. عاطفه شيطنت ماهي هاي توي تنگ را تماشا مي كرد. طاهره هم توي آن اتاق لباس مي پوشيد. هادي كه نگاهم كرد شانه بالا انداختم وگفتم:« فردا مي ريم آسايشگاه نشونت مي ديم. مگرنه آقا هادي؟»
طاهره كه آمد لبخند زدي. گفتي:
«بيا جلوتر ببينمت!»
طاهره چند قدم جلوآمد. هنوزانگار درست نمي ديدي. وقتي كه گفتي بازهم جلوتر بيايد، نگاه نگرانم را روي صورتت چرخاندم. چشم هايت را مي ماليدي. طاهره كه زانو زد جلوي تو، دست گذاشتي پشت سرش و گونه اش را بوسيدي. طاهره گفت:
«بابا چرا يخ كرديد!؟»
بي معطلي كنارت آمدم. سرانگشت هاي دستت سرد بود. آرام گفتي:« چيزيم نيست. پاشو شيريني بيار واسۀ هادي وطاهره.»
ازپس عاطفه برنيامدم. هرطور بود دنبال هادي وطاهره راه افتاد. ديدم اگر زيادي سر وصدا كنم يك وقت حالت بد مي شد.
بچه ها كه رفتند باز هم من بودم وتو وخانه واين بار يك سفره هفت سين. به تنگ ماهي زل زده بودي، گاهي هم به سبزه وگاهي به من كه برايت قرآن مي خواندم. گفته بودي قشنگ مي خوانم. صدايم آرامت مي كند. تمام كه شد، آب خواستي. رفتم توي آشپزخانه. ليوان آب را كه پركردم، صداي«ياحسين» «ياحسين» گفتنت به سرعت به اتاق كشاندم. دور سفره راه افتادم بودي و رجز مي خواندي. فقط متوجه همان يك كلام مي شدم. بقيه را بريده بريده مي گفتي. دست ها وصدايت لرزش داشتند. اولش چند قدم مي رفتي و زمين مي خوردي. باز بلندي مي شدي. سرت را مي گرفتي. چشم هايت را به هم مي زدي. كم كم كه سست شدي، روي سفره هفت سين كه ول شدي، بدنم گر گرفت. توي قلبم سوخت. پاكت قرص هايت كنار سفره بود.
روز اول عيدي، آسايشگاه بفهمي نفهمي تعطيل بود. به جزيكي دوتا بهيار، كس ديگري آن جا نبود. تقريباً همه جانبازها هم براي آن چند روزمرخص شده بودند. به جزآن هايي كه يك جورهايي كسي را نداشتند ويا آن ها كه ممنوعيت پزشكي داشتند. ابوالفضلم! تو هم حالا يكي ازآن ها شده بودي. دو سه ساعت بود هرچه صدايت مي كردم جواب نمي دادي. خواب بودي. خواب خواب! با هرقطره كه ازسرم دستت مي چكيد، آب مي شدم. غروب دلگيري بود. هادي وطاهره با يك دسته گل وارد شدند. برادرت هم بود. پشت سرآن ها دكتر هم رسيد. برايش توضيح دادم چه شده است. سريع معاينه ات كرد. قيافه اش توي هم رفته بود. به يكي از بهيارها گفت:« يك آمبولانس آماده كنين، فوري بايد به بيمارستان منتقل بشه.»
دنبال قدم هاي تندش اتاق را ترك كردم.
- آقاي دكتر چي شده؟!»
عينكش را برداشت وسرش را تكان داد.
- تا دير نشده به بيمارستان منتقل بشه!»
خيابان هاي شهر ازماشين ها وترافيك سنگين شان شلوغ بود. پياده روها از ازدحام مردمي كه لباس نوبه تن، خانوادگي راه مي رفتند، شلوغ تر ديده و حس مي شد. انگار هيچ كس صداي آژير آمبولانس را نمي شنيد. تو آرام خوابيده بودي ابوالفضلم! حالا پيشاني بلندت توي سايه روشن آمبولانس. پيرتر به نظر
مي رسيد.
وارد اورژانس بيمارستان كه شديم، دكترت پيش يكي ازپرستارها دويد. نگذاشتند ما داخل شويم. طاهره كه دست گذاشت روي شانه ام، روي نيمكت كنار راهرو رها شدم. ديگر گريه هم نمي توانستم بكنم. دهانم خشك شده بود. به لب هايم زبان زدم. يك آن ياد عاطفه افتادم.
- طاهره! بچه ام كو؟»
- عفت خانوم اين ها خونه بودن. به اون ها سپرديمش.»
پرستارها كه بيرون آمدند، ازجا برخاستم. تو را اتاق عمل مي بردند. لبۀ تخت را چسبيدم و خودم را دنبالت كشيدم. پرستار مشتم را به زور باز كرد.
- اگه دوستش داري برو اون طرف خانوم!»
آره كه من تو را دوست داشتم! پس چه؟
- ابوالفضل جان! به خدا مي سپارمت!»
اين را گفتم وچيزي نفهميدم.صورتم كه خيس شد، بدنم كه مورمورشد، ازجا پريدم. طاهره و هادي روبه رويم نشسته بودند. همه چيزيادم افتاد. دست به زانو گذاشتم و از روي نيمكت بلند شدم. سراغ تو را كه گرفتم، هادي با بغض گفت: « حدود نيم ساعت كه توي اتاق عمل. دكترش مي گفت اگر دير رسيده بوديم حتماً...
اگرم بمونه ديگه چشم هاش نمي بينه!»
طاهره كه بغلم كرد. هق هق گريه اش كه بلند شد. خدا خدايش را كه شنيدم، حرف هاي تلخ هادي توي ذهنم مرور شد.
وحالا سه ساعت مي گذرد كه پشت دراتاق عمل منتظرت نشسته ام دلم برايت خيلي تنگ شده است! ابوالفضلم! بي تو كاش من هم نمانم!

دبراه نويسنده:متولد 1359، اصفهان
فارغ التحصيل كارشناسي زبان وادبيات فارسي
- منتخب ششمين جشنواره سراسري داستان كوتاه جانبازان، سال 1380
- برگزيده اولين جشنواره استاني شعر دفاع مقدس اصفهان، درسال

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه