ديده بان

دِر-دِر ماشين دل و روده مان را بالا آورد ! خداوكيلي اينجا هم جاست؟..
-فرمانده مي گفت ، ديده بان منطقه سرباز وظيفه ست .يك ماهه پستش تعويض نشده! ماهم گفتيم ،
مي ريم اين الي الله ثوابه. بنده خدا لابد خيلي خسته شده است.
-تقبل الله انشاالله»
مرتضي اين را كه مي گفت يك چشمك ناشيانه هم به علي زد . از سنگر نيروها تا خود مقر ديده باني هم هرباري كه پاي يكي شان به سنگ مي گرفت و تو كه مي آمد، مرتضي يك تقبل الله به علي مي گفت و چشمك مي زد چشمك مي زد. چشمك ها را مي زد تا چشمكزدن ياد بگيرد. براي دفعات بعد بتواند سر به سر بچه ها بگذارد! چند متري سنگر ديده بان، مرتضي پيشاني خيس عرقش را با گوشۀ آستينش پاك كرد و هيكل چاقش را به يك صخرۀ صاف تكيه داد. صداي سلام احوالپرسي علي با سرباز كه يك ماه تك و تنها اين بالاست همۀ خستگي راه را از تن شان در مي كند . آن هم سرباز وظيفه نه داوطلب . اگر تا حالا اين بالا خل نشده بود اقلاً بايد ضعف اعصاب مي داشت . مي شد كلي مچلش كرد و بعد فرستادش مرخصي . اگر اضافه وزن نداشت زودتر از علي او را مي ديد. با همين تصورات وارد سنگر شد و با كنجكاوي به سرباز نگاه كرد.
- «سلام اخوي بفرما!»
- «عليكم السلام و رحمت الله وبركاته با اجازه .»
- «بفرما اخوي تكيه بده نفس تازه كن.»
- «چايي هم داري؟»
-نه شرمنده م. آب هست مال خود كوهه خوردن داره. لنگه ش پايين نيست.»
مرتضي خم شد و دهنش را گذاشت به لبۀ كلمن بدون در سنگر و آن قدر دستش را بالاآوردكه نصف آب ريخت روي لباسش. خندۀ علي بلند شد. اما سرباز هيچي نگفت و روبه دوربين ها برگشت .
- «خوب داداش كار رو به ما ياد بدي مرخصي.»
سرباز بدون اينكه برگرددبه علي گفت :« بياييد توضيح مي دم.»
علي و مرتضي نزديك شدند و او كارش راشروع كرد. چند روزه چم و خم كار دست علي ومرتضي بود .
سرباز رفته بود از چشمۀ پايين صخره كلمن را پركند كه صداي پچ-پچ علي بلند شد.
- «هي مرتضي اين از اين كه مي خواد برگرده اصلاً خوشحال نيست!»
«نه ! ازكجا ميگي؟»
-باور كن . دلش نيست بره عقب .»
-چي بگم والله. قيافه اش كه به خل و چلا نمي ياد.»
-آره اصلاً شبيه تونيست .»
-به هر حال كارش امروز تمومه بايد برگرده. بعد منم و جنابالي تا حاليت كنم كي خل و چله
-بچه هاي پايين هم خيلي دلشون نيست اين بره، مثل اينكه دست پختش معركه ست. رخت شون رو هم مي شوره!»
-اووه! بايد هم دلشون تنگه بشه. چندروز بعد بيشتر هم تنگه مي شه. بذار يك كم اذيت شون كنيم.»
آفتاب غروب كرده بود كه سرباز از جلو و علي و مرتضي از عقب به سمت سنگر عمومي حركت كردند. انگار روي دل سرباز يك كوه از غصه سنگيني مي كرد. مرتضي به شوخي پرسيد:
-« آقا اسمت چي بود!»
- «مصطفي.»
- «آره اين رو كه مي دونم، منظورم فاميليت بود»
- «پاك نژاد .»
- «ازينكه ما زيرت رو جارو كرديم...»
صداي انفجاري كه بين سنگر ديده بان و سنگر عمومي بلند شد انچنان بود كه سربازها از سنگر عمومي رو به بالا دويدند . علي شر شر از كتفش خون مي رفت و كمر مرتضي تير خورده بود! « مولوي» پاسدار «تويسركاني » كه اول همه به آن ها رسيد، اول رفت بالاي سر مصطفي و با نگراني او را وارسي كرد. سالم-سالم بود خيالش راحت كه شد، بالاي سر مرتضي دويد، اول فكر كرد كه مرده است. اما بعد متوجه شد بيهوش است!
نيم ساعت بعد آمبولانس از خط به سمت بيمارستان « ام القصر» حركت كرد. دِر-دِر ماشين دل و روده مان را بالا آورد علي اين جمله را با خودش گفت و خنديد. اين بار مصطفي همين پايين كوه كنار سنگر اجتماعي بود .
همان طور كه علي از ماشين پياده مي شد، مصطفي به طرفش آمد و ساكش راگرفت .
- «خوب آقا مصطفي، اين چند روز باعث زحمت شدم. مجبور شدي بيشتر پست بدي.»
- «نه علي آقا اين چه حرفيه. شما بايد استراحت مي كردي، لازم نبود برگردي .»
- «نه من سالمم، شما بايد امروز بري عقب شرمندگي ما بسه ديگه!»
-حالا بذار امروز كمكت كنم تا جا بيفتي، تا ببينيم بعد چي مي شه.»
علي با خودش خيال كرد كه مصطفي تعارف مي كند و لابد فردا برمي گردد عقب. اين بود كه حرفي نزد. اما فردا هم همين بساط شد. پس فردا هم. هر روز علي اصرار مي كرد كه برگرد و مصطفي مي ماند. صداي بقيه هم درآمد كه چكارش داري خوب بذار وايسته. اما اين چند سال جنگ علي را با تجربه تر از اين عمليات نبود بايد نيروها مي رفتند و تجديد قوا مي كردند تا موقع عمليات شاداب باشند. تازه دلش براي مصطفي مي سوخت . براي خانواده مصطفي، اصلاً مگه اين جا چي داشت كه مصطفي گفته بود اينجا آبش از بهشت مياد! مثل « سلسبيل »
آقا مصطفي امشب فرمانده مياد خط. من گزارش مي دم كه برت داره ببرتت عقب.»
-نه علي اقا لطفاً اين كارو نكنيد!»
-چرا ، بايد برگردي، چند هفته است عهدۀ روت كه نمي يام. اما امشب فرمانده برت مي داره مي برتت.»
-نه علي اقا بذار بمونم، خودم مي رم.»
-هي مي گه خودم مي رم خودم مي رم، كي مي ري آخه؟»
-زود، خيلي زود مي رم .»
-نه نشد امشب فرمانده بياد و بره، دست من كوتاه مي شه. كي مي خواد برت گردونه؟بايد بگي مثلاً فردا ساعت هشت مي رم.»
- «جمعه ساعت 5 ميرم . »
-بايد قول بدي، سر مؤمن بره قولش نمي ره ها .»
-باشه. به خدا قسم جمعه ساعت مي رم. شما فقط ديگه حرف رفتن رو نزن بذار راحت باشم .»
-باشه اقا مصطفي، باشه.»
جمعه صبح علي ساعتش را روي ساعت كوك كرد تا وقتي كه ساعتش رأس پنج شروع مي كرد به زنگ زدن، حال مصطفي را بگيرد.
-ببين مصطفي جان اين رو كوك كردم روي پنج، واي به حالت اگه وقتي كه اين زنگ مي زنه بازم اين جا باشي . از كوه پرتت مي كنم پايين!»
مصطفي خنديد و گفت :
« چشم اخوي قسم خوردم ديگه !»
از ظهر گذشته بود و علي و مصطفي داشتند از سنگر ديده باني پايين مي آمدند كه عراق شروع كرد به كوبيدن منطقه. وضعيت كه اين طور شد آن ها مجبور شدند، خودشان را برساندند به سنگر بين راه چند نفر از بچه ها هم چپيده بودند توي سنگر . با هر انفجار زمين و سقف سنگر مي لرزيد . مصطفي گوشش را تيز كرده بود و وقتي كه سوت خمپاره را مي شنيد مي گفت :
« يكي ديگه زد، آآآآآ الان مي خوره. بوووووم. يكي ديگه زدآآآآآ. يا علي و يا علي يا ابالفضل يا زهرا.»
و خمپاره درست روي سقف سنگر امد و سنگر روي سر بچه ها خراب شد! صداي
بچه ها از زير آوار كه هر يك معصومي را صدا مي كردند، به زحمت شنيده مي شد. چند لحظه بعد ، علي آوار رويش را كنار زد ؛ زخم اساسي نداشت ، فقط كمي خوني مالي بود، اولين چيزي كه نگاهش را گرفت كفش هاي مصطفي از دم در سنگر اولين نفري بود كه نشسته بد و پاهايش بيرون از سنگر بود. هيچ آواري رويش نريخته بود. با دلهره پوتين ها را گرفت و آمد بالا. الحمدالله سالم –سالم بود! يك لك روي بدن مصطفي نبود گردنش مانده بود زير آوار بدنش گرم بود ، سينه اش تكان مي خورد . خوشحال شد.
« دورت بگردم مصطفي جان مي گم برو عقب، هي گوش نمي دي، الان درت مي آرم.»
بالاخره تختۀ سقف سنگر را هم بلند كردند و علي، مصطفي را بيرون كشيد. مصطفي افتاد توي بغل علي، حرف نمي زد، علي فكر كرد مصطفي هول كرده است. صورتش را از سينۀ خودش جدا كرد و با لبخند به صورتش نگاه كرد.
-مصطفي جان! مصطفي جان!»
از چشم ها و گوشها و دهن مصطفي خون به صورت علي پاشيد! نفسش كه قطع شد! ساعت علي شروع كرد به زنگ زدن: «بيب-بيب-بيب...»
درباره نويسنده:متولد 1362 ، همدان
دانشجوي كارشناسي ارشد روانشناسي دانشگاه پيام نور تهران
-رتبه سوم جشنواره الكترونيكي پيامبر اعظم در سال 1386 به خاطرداستان « زير سايه آفتاب»
-رتبه برگزيره جشنواره سلام بر نصرالله در سال 1385به خاطر داستان«ماهم هستيم »
منبع:منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)