آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۰۶۰۹
۱۲:۵۶

۱۳۸۸/۱۱/۱۴

پلاك 8

نویسنده :
محمد رضا شرفي خبوشان



يك لحظه كور شدم! مصطفي را ديدم و بعد نديدم . شبيه هيچ چيز نبود . شايد كمي شبيه شب هايي بود ، كه توي محله روغن كشي ، برق مي رفت درست وقتي كه روبه روي تلويزيون ، پايين پاي آقاجان دفتر و كتابت را پهن كرده اي ، و زير چشمي تلويزون را نگاه مي كني، كه مارش نظامي پخش مي كند؛ و تصويرش پرش دارد و انگار دوربين مي لرزد. . همان طور از بالاي دوش فيلمبردار دقيق مي شوي به آن دورها، به روي دوتا عراقي كه با زير پيرهن دست هايشان را بالا برده اند و مي دوند . مي بيني كه دوربين پايين مي آيد و پشت خاكريز را نشان مي دهد . دو تا بسيجي در كمپوتي را باز كرده اند و دو انگشت دست راستشان را به شكل هفت نشان مي دهند و دوباره مشغول خوردن مي شوند. همان موقع برق مي رود، هيچ چيزي نمي بيني، جز تلويزيون. كه در آن تاريكي نوري كم جان توي شيشه هايش مانده است . حس
مي كني كه كور – كوري ، اما مي داني كه كجايي. آقا جانت دو قدم آن طرف تر پايش را رو به تلويزيون دراز كرده است . ننه ات هم دستمال به دست ، نيمه هاي پاك كردن سفره، ديگر تكان نمي خورد
- امضاش كردم . كنارميز سماوره . اگه امضاش نمي كردم، حتماً مثل اون رفيقت مصطفي ، جعل امضا مي كردي و مي رفتي! رضا دادم. كه آجرش رو با كلك كاري و خون بهدل كردن ما خراب نكني. حاليت باشه كه اذن پدر زوركي نمي شه. هو برت نداره كه اصراغر كردي امضا دادم نه شازده خودم خواستم »
- بلند شد و توي آن تاريك به طرف حياط رفت، چطوري اش را نديدم . نيم تنه اش خورد به در آهني و شيشه قدي ريخت پايين . نايستاد! انگار نه انگار! كفش ها يش را جست و از در حياط بيرونزد. در كه به هم خورد تازه فهميدم صداي گريه مي آيد! برق همان موقع آمد و صداي تلويزيون بلند شد ننه با دستمال سفره صورتش را پوشانده بود فهميد برق آمده است و دستمال را از صورتش برداشت و به سفره ماليد ديدم چربي املت و ريزه هاي نان چسبيده به صورتش و از بالاي ابرويش هم يك تكه برگ تربچه آويزان است . مانده بودم بخندم يا گريه كنم كه دوباره برق رفت. دوباره يك لحظه كور شدم. شايد كمي شبيه آن وقت كه كور شدم!
مصطفي با سيم چين بلندش جلوي من بود. هر سيمي كه قطع مي شد، سرم را پايين مي آوردم و دندان هايم را به هم فشار مي دادم . صداي عراقي ها را مي شنيديم. بلند بلند حرف مي زدند. منقار سيم چين تقي صدامي كرد و لا به لاي جمله هاي عربي گم مي شد هنوز صداي سيم آخري كه مصطفي قطع كرد توي كله ام دور مي زند. صدايش طور ديگري بود. مثل آن سيم هاي ديگر خشك نبود با صداي تق منقار سيم چين همه چيز از دو طرف مصطفي از جا كنده شد! اول كور شدم. بعد گوش هايم كر شد . ديگر مصطفي را نديدم!
كورمال كورمال جلو رفتم. اول دامن ننه آمد توي دستم! دستم را بردم بالا كشيدم توي صورتش دستم را كنار زد و دوباره دستمال سفره را، به چشم هايش كشيد .
-نكن ننه. مگه صورتت سفره است؟ آقاجان كه رضا داد. قول مي دم سالم برگردم . زياد هم اون جلوها نرم . خوبه؟!
توي آن تاريكي چرند مي گفتم. دوهفته نبود كه « كريم»، دايي عباس را تحويل داده بودند! يادم نمي رود كه ننه بالاي قبر زُل زده بود به من و هي نگاه مي كرد به زار زدن هاي زن دايي و باز چشمش را از من برنمي داشت.بلند شدم و شانه هاي ننه را پيدا كردم و ماليدم.
-لوس نكن خودتو كي خواست قولنج بگيري حالا؟»
- « نوكرتم ننه!»-نوكر نمي خوام گاوامو دوشيدم گوسفندامم فروختم»
- « نوكر پدرتم»
پدرم تو گوره . ول كن برو كبريت بيار
با پا روي شيشه ها رفتم. گفتم: «آخ !»
ننه گفت:« خدا مرگم بده!»
گفتم :« چيزيم نيست . من چيزيم نيست . مصطفي رو بياريد عقب بچه هاي بهداري دست و پايم را گرفته بودند و يكي باند جنگي را دور كله و روي چشم هايم مي بست . رعشه ام گرفته بود، يا خودم را مي كوبيدم زمين ، نمي دانم.
يكي انگشت هايش را توي لپ هايم فشار دادو يك تكه باند چپاند لاي دندانم.
-تميرم الهي! خدا اين آقاتو بگم چي كار نكنه. بگير بالا پاتو ببينم»
نگذاشتم كف پايم دست بكشد. رفتم توي حياط و پايم را زير شير آب گرفتم.ستاره ها حياط را روشن كرده بودند. توي خانه را نمي شد ديد . مي توانستم حدس بزنم كه رد خون روي موزاييك ها مانده و ننه پاي شيشه ها نشسته و به من زل زده است .
چيزي نمي توانستم ببينم . اگر مي ديديم باز هم مصطفي را نمي توانستم ببينم. هيچ كس ، ديگر مصطفي را نديد! حتي آن كه روي چشم ها و پيشاني اشان را باند نبسته بودند وحالا هم حتماً ننه روي پله هاي ايوان نشسته و به شير آب زل زده است . منتظر است برگردم . نمي گذارم كه دستم را بگيرد و توي شهر را هم ببرد. خانه مي نشيند مي داند كه سالم برمي گردم. اگر هم گم بشوم، اصلا خجالت نمي كشم ، به كسي بگويم مرا خانه ببرد. سرم را حتي بالا مي گيرم و مي گويم . مي گويم:
« كوچه شهيد مصطفي سماواتي پلاك 8»


درباره نويسنده:متولد 1357 ورامين
فارغ التحصيل كارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي
-انتشار مجموعه غزل « از وا‍ژه تهي » انتشارات واج، سال 1382
- انتشار ممجموعه اشعار سپيد « طعم خوش واژه ها و يادداشت هاي بي اهميت يك شاعر شهر نشين . ، انتشارات واج سال 1385

منبع :منتخب جايزه ادبي يوسف (مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه