دريا لباس خاكي من بود

(شعري براي شيميايي ها)
آدم بالا مي آورد
از بس بالا و پايين مي دود
سد اميركبير تير خورده است
چرا اخبار نمي گويد؟
آب ها هرز مي روند و آدم ها هرز
چرا اخبار نمي گويد؟
در هر اداره اي
ناصر الدين شاه
ايستاده با تپانچه اش
به انتظار من!
به سبيل مباركت قسم آقاي دكتر!
من ديوانه نيستم...
آدم بالا مي آورد
وپايين مي رود آدم
سقوط مي كنند برج هاي مراقبت
اين قرص ها را از بلاد خارجه آوردند
تا من غني سازي شوم
صد ديپلمات بالا مي روند و
چند ميليارد مي سوزد نفس هايم
( گفتم كه من نفسم مي گيرد
به بوي الكل اين تب سنج ها هم حساسم)
دارم صندوق هاي مهمات را مي شمارم از اول
هزار صندوق پايين
ده تابوت بالا
سهام مرگ چند است حالا؟
لطفاً با آن ماشين حساب اين ها را ضرب كن در من
مرا ضرب كن در ستاره و موشك
موشك را ضرب كن در باران و باران را ضرب كن در گل
تمام زخم ها را ضرب كن در تمام درياها
ببينم دلتنگي ام چند شد؟
دارند تير خلاص مي زنند به ما
وقت نداريم
من مي پرسم تو كوتاه جواب بده!
اگر تو ناصرالدين شاه نيستي
كه روپوش سپيده پوشيده
واين كه بر گوشت گذاشته اي
تپانچه نيست
لطفاً بگو:
چه مي شوند استخوان ها و گوشت ها؟
- خاك !
و خاك ها و جمجمه ها؟
- شايد زغال، شايد نفت!
و نفت ها؟
- دلار!
دلارها؟
- باروت!
چه مي شوند چشم ها و نفس ها؟
- باران؟
و سنگ ها و ميزها و عصاها؟
- خاكستر!
و گريه ها و خاطرات و غزل ها؟
- طوفان!
چه مي شوند شهيدان؟
- شعر!
( اينها را من گفتم و تو سكوت كردي)
به ساعت اتاق شما
هنوز چند دقيقه ديگر فرصت هست
لطفاً با قلمت شليك نكن!
اين هفت هزار تومان ديگر
فقط شليك نكن!
يادت هست آن همه نخلستان
كه مي دويد رد صدايم؟
حالا دراين شلوغي ممتد
دارد تمام مي شود اين ماه
اين دريا
اين كوه
اين درخت
كه پشت سر هم گلوله مي خورد و شهادتين مي گويد!
آن روز كه گفتي بيمارستان
در بيمارستان به من يك برگه دادند و
سه النگوي مادرم پرنده شد!
گفتند: نام كوچك تان...
گفتم: دريا!
گفتند: از كدام شهر...
گفتم: دريا!
گفتند: گروه خوني تان...
گفتم: دريا!
دريا پلاك گردن من بود
دريا لباس خاكي من بود
و نام دستۀ ما هم دريا بود
و نام تمام گردان ها درياست
اروند هم به دريا مي ريزد
آنها به جاي تماشاي اروند
به من كپسول اكسيژن خالي دادند
و قرص هايي كه بوي سير له شده مي داد
و آمپول ها
آن قدر كه مرگ ذله شد از دستم
و گريه كرد
حالا نشسته ام اينجا
و التماس نمي كنم به مرگ
با زخم هايم مي خندم گاهي
و مي خندم به سر نيزه هاي وطني
به آدم هايي كه نمي پرسند دزدي يا قديس؟
تانكي يا پروانه؟
سنگي يا فرشته؟
به شب هاي باراني
به گريه هم حساسم
و به دكترهايي كه سبيل ناصرالدين شاهي دارند
به مجريان تلويزيون هم حساسم
به انسان ام.پي. تري
انسان سخت دل سخت افزار
انسان كولديسك
به انسان يك مگابايتي
كه حافظه اش را ريخته است در (memory) ها
و ممكن است پاك شود هر لحظه
ديليت شود
فورمت شود
( باشد، يك هفت هزار توماني ديگر دود مي كنم، اما شليك نكن!)
شب ها نفس شكنجه است و باد شكنجه
گرما شكنجه است و سرما شكنجه
به روزنامه ها هم حساسم
اخبار بوي سيب ترشيده مي دهد
حتي گاهي لحاف تركش مي شود و
صداي نفس ها تركش
باد تركش مي شود و من منور مي شوم در آسمان اتاقم
تمام آسمان سيني آتش مي شود و
نفس هايم اسپند سوخته
با اين همه
هنوز هفت هزار تومان ديگر دارم
و يك كپسول بيست هزاري ديگر
آقاي دكتر!
به رژها و لاك ها
به استون ها و شوينده ها و ادلكن ها هم حساسم
گفتم كه تب ندارم
و فكر مي كنم كه شما شيميايي شده ايد!
تمام آدم ها شيميايي اند و نمي دانند!
وگرنه چرا
كسي نفس نمي كشد اينجا؟
در پيش چشم اين همه ناصرالدين شاه
چشم حسود كور
دارم نفس مي كشم آقاي دكتر!
منبع: كتاب دريا لباس خاكي من بود (مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان سمنان)