استمالت ستاره

ديروز براي طفلي گريستم كه كفش نداشت
امروز، براي مردي كه پا ندارد
و فردا براي خودم
كه هيچ...
پس از اين هر غروب
وحشت زده از برگ هاي خشكيده مي پرسم
امشب آيا كدام چشم
در انديشۀ عيادت روزنه هاست؟
استمالت ستاره در بطن تيرۀ خاك
خداوندگار نيمه لبخندي است به تمسخر!
بر لب هاي كبود
امشب براي تو خواهم سرود
و « شيرين» ات
- جنگ
كه اين سان به بيستونت كشاند
***
بر تخت خفته بود
چون قامت خميدۀ ماه
در پايان راه
در آغوش ابرهاي تيرۀ عابر بر تخت خفته بود
و دلش، تراز آفتاب و پاييز بود
***
ملوانان، در نم چشمانش شبانه به آب مي زدند
تا از گزند امواج خاك
جان به سلامت بدر برند
***
روزي، در تنگناي غروبي
دست هايش را خواهم ديد
چون دو پرستوي جوان
در آستانۀ بيعتي با افق زخمي
منبع: كتاب دريا لباس خاكي من بود (مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان سمنان)