آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۳۴۷۶۸
۰۸:۳۲

۱۳۸۸/۱۰/۲۷

حديث دلتنـگي

نویسنده :
حسينعلي جعفري



منتي بر شما ندارم، نه!
به خدا ادعا ندارم، نه!
به گمانت كه عشق من جنگ است
به خدا نه! فقط دلم تنگ است
من و عشق تفنگ؟ نه، هرگز!
دل سپردن به جنگ؟ نه، هرگز!
من نگفتم تو عاشقي يا من
حتم دارم موافقي با من
من و تو درد مشترك داريم
داغ صد باغ قاصدك داريم
نگرانم خودت كه مي فهمي
من همانم خودت كه مي فهمي
شد نصيبم سعادت ويژه
و به گل ها ارادت ويژه
من به گل ها علاقمند شدم
دل سپردم... كه پايبند شدم
***
اين روايت، حديث دلتنگي ست
خاطرات شرايط جنگي ست
جنگ گفتم، چه واژه اي ناجور!
اشتباه و غلط، ولي مشهور
يك دفاع مقدسي بوده ست
رفت هركس- اگر كسي بوده ست-
دوست دارم فقط بگويم خوب
وصف حال مسافران جنوب
كه به خاطر حديث عشق آمد
متواتر حديث عشق آمد
من مسافر، مسافري كوچك
شوق تير و تفنگ و نارنجك
هيجاني عجيب در من بود
شور و حال به جبهه رفتن بود
رفته بودم... كه هرچه بود گذشت
شرح حال سفر چه بود گذشت
روزگاري عجيب را ديدم
عطر گل هاي سيب را چيدم
مثلاً نوجوان فهميده
رفت و ديده خداي ناديده
يا جواني كه در شب پاتك
پيش پايش فرشته ها كوچك
مثل ظهر زلال عاشورا
آسماني ترين نگاهش را
رفت و رفت و به آسمان بخشيد
شد ستاره به روي ما خنديد
خندۀ او طلوع اميد است
جلوه گاه هزار خورشيد است
آشناي سلام و لبخند است
به شكوه شكوفه مانند است
در نگاهش طلايۀ طوفان
بر لبانش ترانۀ باران
در حرير سكوت گويا بود
سرفرازي بلند بالا بود
تن به آتش سپرد، يادش سبز!
تيغ را تشنه خورد، يادش سبز!
چه شتابي كه از شهاب گذشت!
چشم در چشم آفتاب گذشت
***
... و به خاطر حديث عشق آمد
متواتر حديث عشق آمد
عشق را جور ديگري ديدم
به خدا « طور» ديگري ديدم
دسته دسته كليم در ميقات
وهميشه مقيم در ميقات
قاصدك ها غريب مي مردند
رقص رقصان ميان آتش و خون
دست افشان ميان آتش و خون
از افق هاي دور مي گفتند
از تمناي نور مي گفتند
استوار و دلير مي رفتند
خستگي ناپذير مي رفتند...
شب حمله فرشته باران بود
عشقبازي چقدر آسان بود!
شب حمله صفاي ديگر داشت
عشق گويا خداي ديگر داشت
عشق كردن، خدا خدا كردن
عقده هاي شبانه وا كردن
پاي درس خدا نشستن داشت
چه غروري منم شكستن داشت
... شب، منور، ستاره هاي زمين
كه خدا در همين... همين پايين
شرح آيات خويش را مي ديد
شور ميقات خويش را مي ديد
***
شهدا عاشقان معبودند
صاحبان مقام محمودند
لاله هاي شكفته در باران
از ديار ستاره و طوفان
آسمان را شكوه بخشيدند
استقامت به كوه بخشيدند
هم ركاب ستاره ها بودند
هم نواي مناره ها بودند
چه جلالي به عشق بخشيدند!
چه صميمي به مرگ خنديدند!
لاله هامان تنور طوفانند
جلوه گاه شهود و عرفانند
راز بودند و راز مي مانند
تا ابد سرفراز مي مانند
چه حضور معطري دارند!
چه شكوه تناوري دارند!
رفته اند و حضورشان باقي ست
جاده هاي عبورشان باقي ست
باغ داريم و دلنوازترين
داغ داريم و جانگدازترين
***
از جنون جنوب آمده ام
در غبار غروب آمده ام
مثل غنچه هنوز دلتنگم
با هواي غروب همرنگم
از هويزه بگويم از بستان...
قصه هاي طلوع در ميدان...
... كه به خاطر حديث عشق آمد
متواتر حديث عشق آمد



منبع: كتاب دريا لباس خاكي من بود (مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان سمنان)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه