شوق پر زدن

دستم گرفت دست نجيبي كه پا نداشت
دستي كه هيچ فاصله اي با خدا نداشت
رفتيم و رفت آن طرف آسمان رسيد
چشمي كه جز ستاره كسي آشنا نداشت
آتش گرفت و شعله ور از ناكجا گذشت
انگار، شوق و پر زدنش انتها نداشت
من ماندم و تحير و يك كهكشان سؤال
او جز به اوج، جز به سفر اعتنا نداشت
رفت و برگشت، پشت سر انداخت عرش را
مردي كه پا نداشت، يكي بود تا نداشت
چشم خداست چشم عزيزي كه هيچ گاه-
چشم سپاس و عاطفت از چشم ها نداشت
منبع: كتاب مهاجران فلق (مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان خوزستان)