پشت به گلوله خوابيده، عصب هاي من است

حرف هايم شعر مي شوند
از اين همه جنگ!
و بالا مي رود قدرت
از دست هايي كه مال من نيست
و تفنگم تكيه داده به مرگ
دراين شمارشي كه آسمانش
كوتاه مي آيد
تا كنار جنازه هايي كه تند تند اتفاق مي افتند
كه اين همه زندگي بي خود مي گذرد
هنوز هم يك طرف ديوار سالم نيست!
دستم را كه بگيري!
تازه پرت مي شوم
حتي از اين لباس ها كه بر تنم
شامل خودم نيستم
حالا رگ هاي عصبم پشت به گلوله ها خوابيده اند
پس دستمال آخر را بر مي دارم
تا بيرون كنم مرگ را
از زير بالش سردي كه زير سر ندارم
منبع: كتاب مهاجران فلق
مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان خوزستان