باران خون

باران خون
مي خواستم شعري براي
باران بگويم ...
باران باريد
و تو ايستاده اي زير
گلوله هاي اتشين
و باران خون كهمي بارد
اصلا نمي ترسي
چشمهاي زيتوني ات را مي بندي
تمام وجودت را مي ريزي توي مشت هايت
از زمين و زمان سنگ مي بارد...
ف
لس
والتين و الزيتون...
منبع : كتاب امواج ارغواني برگزيده ي آثار هفدهمين كنگره ي شعر دفاع مقدس