مُعَزّا

مُعَزّا
دل اشفته خدا مي طلبد
از مس خويش طلا مي طلبد
حسرت خفته ي ايامش را
از كمين گاه قضا مي طلبد
سيب از سرخي خود مي افتد
يا زمين خود او ارمي طلبد
كوه از حنجره ي خاموشان
هم به فرياد صدا مي طلبد
در تماشاكده ي استغنا
عرق شرم حيا مي طلبد
ماكه خود رفته ز خويشان وي ايم
يا نمي خواهد يا مي طلبد
اي خوش آن كشته كه از قاتل خويش
رمز قانون بقا مي طلبد
عشق شيري است كه مي گويد فاش
كيست سر پنجه ي ما مي طلبد
فرق اگر هست به محراب نماز
از دم تيغ دوتا مي طلبد
دست اگر هست به ميدان نبرد
از تن خويش جدا مي طلبد
سر اگر هست به روي نيزه
به ترنم بهنوا مي طلبد
پيكر ماه بني هاشم را
ماهي بحر بال مي طلبد
اكبر انشبه رسول الله را
مصطفاي شهدا مي طلبد
طفل شش ماهه ي عطشاني را
هدف تير شفا مي طلبد
وهب و عون و حبيب و جعفر
قاسم ابن اخا مي طلبد
حرنام آور برگرد كه عشق
دست بر كرده تو را مي طلبد
من چه گويم كه چه ها مي خواهد
من چه گويم كه چه ها مي طلبد
خون هفتاد و دو قرباني را
در ره خويش فدا مي طلبد
كودكاني را بي ياور و يار
در دل دشت رها مي طلبد
كارواني را در وادي شام
مي شكيباند تا مي طلبد
زينب ان لحظه بدرود چه كرد؟
از گلو بوسه چرا مي طلبد؟
از زمين تا به زمان در كارند
از كجاتا به كجا مي طلبد
پهنه ي كربلا را گفتن
پهنه ي كربلا مي طلبد
در معزاي دل خويش مخوان
كه حسينت به عزا مي طلبد
منبع : كتاب امواج ارغواني برگزيده ي آثار هفدهمين كنگره ي شعر دفاع مقدس