آرزوها

آرزوها
با چرخ خياطي اش مي خواهد فلك راهم
از پا بياندازد، مبادا من سرم را خم...
تا نيمه هاي شب مسير چرخ هموار است
من انفجار بغض هايش را ولي يك دم...
در گردبادي از غزل هاي بلاتكليف
ديدمف ...چه دارد مي شود با ريشه اي محكم!
مي گفت:شايد ..آروزها را كفن كردم
« سربند يا زهرا» و « ساكش » را خودم بستم
بغضش، صدايش را شكست و باز باران زد
برخاطرات روزهايي داغ ...تر...درهم
ديگر نگفت اصلا چه شد، چرخاند چرخش را
گم كرد در چشمان خيسش، قصه را كم كم
..
مثل هميشه آخر اين شعر پيدا نيست
او « ساك» را برداشته، چشمان مادر « نم»
منبع : كتاب امواج ارغواني برگزيده ي آثار هفدهمين كنگره ي شعر دفاع مقدس