دچار عشق

دچار عشق
انداخت چشم از چشمي دوربين به آن سوها
دنبال مردي تيز پا ، همپاي آهوها
مردي نشسته بغض تلخي در گلو خاموش
يك آشناي مانده از جمع بلا جوها
در خود شكسته پاي طاقت هاي پيش از اين
سركرده ساكت در خودش با سنت قوها
تنها پناه آورده بر بهت سكوت دشت
برگشته از سرسام سخت برج و باروها
هر سال مي آيد خودش را گم كند اين جا
در جستجوي مردي از جنس پرستوها
هي گشت و گشت و گشت دنبال كسي كه نيست
هي پيچ و تاب انداخت ما بين دو ابروها
ديروزهاي رفته تا سرحد جان خويش
ديروزهاي رفته تا سرجد جان خويش
ديروزهاي بوي سيب وعطر شب بوها
او يادگاري دارد از آن روزهاي داغ
كوتاهي شلوار تا سر بند زانوها
مين ها هميشه تشنه ي خون كسي هستند
بغضي تراكم كرده در اوج هياهوها
برداشت چشم از چشمي دوربين قرار ش را
بران گرفت و شست چشم سوگوارش را
جا دارد اصلا تا بشويد از غبار شهر
باران ، صفاي صندلي چرخدارش را
زرد و تكيده چون درختي خسته در پاييز
برگشته تا پيدا كند اين جا بهارش را
آرام تر بهت بيابان را رصد مي كرد
از روزهاي رفته ياد و يادگارش را
يك كهكشان در خاك سوسو مي زند آرام
از خون گرفته دشت ، اصل و اعتبارش را
از رد پرواز كبوتر ها گرفته ..... تا .....
پاهاي در ميدان هميشه رهسپارش را
برداشت چمش از صحنه ... اما اي دل عاشق !
اين عشق روزي مي كشد مرد دچارش را
آهي كشيد و دست بالابرد و چيزي گفت ...
برداشت از اين خاك خسته كوله بارش را
شايد بگيرد شايد اين جمعه دعاي او
شايد زمين پيدا كند اسب و سوارش را
او مي رسد او مي كشد نازغريبان را
او مي شناسد عاشق چشم انتظارش را
منبع : كتاب امواج ارغواني برگزيده ي آثار هفدهمين كنگره ي شعر دفاع مقدس