مغز كوچك/ ايوب پرند آور

از دور...... مي لنگيد...... يك كم گردنش خم بود
احساس مي كردم كه ...... قدري عقل او كم بود
جور عجيبي بود ..... انگاري كه معتاد است
از بس كه وضع ظاهرش در هم و برهم بود
يك روز زانويش ميان كوچه ها شكل مي شد
يك روز ديگر زنده و قبراق و محكم بود
اعصاب من با خنده هايش خط خطي مي گشت
افكار من با سرفه هايش زير يا بم بود
وقت خريد از پيش ما..... من عذر مي خواهم
شخصيتي منفي براي من مجسم بود
مي رفت ومي امد مرا در گير خود مي كرد
حال من و او سال ها اين ها كه گفتم بود .....
تا اين كه .... ديدم ناگهان يك عصر پاييزي
سرتاسر كوچه پر از زخم محرم بود
درب مغازه بستم و رفتم در آن انبوه
كوچه پر از غوغا پر از ماتم پر از غم بود
وا !!! ....شيميايي !؟ جبهه !؟....موجي ؟! ...آه بيچاره
من گيج گيج و ذهنم گنگ و مبهم بود
گفتند او يك خاكريز تركش آلود است
گفتند او سردار خط هاي مقدم بود ...
آرام بردوش خيابان ها تموج داشت
پيچيده لاي دست هاي سبز پرچم بود
من فكركردم كه او ده درصد آدم نيست
امروز فهميدم كه او صد در صد آدم بود
شرمنده ام از اينكه مغز كوچكي دارم
شرمنده ام كه درك من از او چرا كم بود ....
منبع: كتاب "امواج ارغواني "
به كوشش : سيد ضياء الدين شفيعي
برگزيده آثار هفدهمين كنگره ي شعر دفاع مقدس
ناشر: بنياد حفظ آثار و ارزش هاي دفاع مقدس