بالابلند/مرتضي ياري

سنگر هنوز حادثه مي كارد در چشم هاي خسته ي خاموشت
اي كاش خاطرات گلوگيرت خود را رها كنند در آغوشت
سنگر حضور دارد و لب هايت نوشيده اند زهر سكوتي را
بالا بلند ! كاش نمي گفتي مردم نمي كنند فراموشت
يك عمر گفته اند ريا كردي پاشو بس است هر چند صدا كردي
آن مردگان نمي شوند آري اين پنبه را در آور از گوشت
اين بازديد منطقه ي جنگي است يا از دوباره فرصت دلتنگي است ؟
دور از شئون و وجهه ي سرهنگي است اين لرزه هاي زلزله بردوشت !