عبد خدا بودن

برادرم به علت اينكه از خلبانان طراز اول نيروي هوايي محسوب مي شد و از استادان دانشگاه هوايي بود ، در هفته يكي دو بار براي تدريس به اين دانشگاه مي آمد . روزي در محوطه دانشگاه هوايي به سمت خوابگاه در حال حركت بودم كه ماشين پاترولي نظرم را جلب كرد خوب كه نگريستم ، برادرم عليرضا را درون آن ديدم كه براي تدريس به دانشگاه هوايي آمده بود . در آن زمان ، مجاز به احترام گذاشتن با دست نبودم – چون هنوز دوره آموزشي را به طور كامل طي نكرده بودم و به اصطلاح سردوشي نگرفته بودم – به حالت خبردار سر ايم ايستادم و اداي احترام كردم . به گمانم كه الآن ماشين را نگه مي دارد و با من احوالپرسي مي كند . در حالي كه حتم دارم مرا ديد و شناخت ، ولي آن مرد بزرگ به علت اينكه راز اين آشنايي فاش نشود تا خداي نكرده مسئولان دانشگاه بين من وسربازان ديگر فرق بگذارند ، بي اعتنا از كنارم گذشت و رفت . زماني كه سانحه هوايي 15/10/73 رخ داد و برادرم با جمعي از فرماندهان نيروي هوايي به درجه رفيع شهادت نايل شدند ، خانواده برادرم با يكي از دوستان شهيد تماس مي گيرند و مي گويند كه برادر تيمسار در دانشگاه هوايي سرباز است . لطف كنيد به فرمانده اش بگوييد به اومرخصي بدهند تا براي تشييع پيكر برادرش بيايد .
وقتي با دفتر تيمسار شوقي ( رئيس دانشگاه هوايي ) تماس مي گيرند ، ايشان چون از حضور من در جمع سربازان دانشگاه بي اطلاع بوده ، با شگفتي مي گويد : « فكر نمي كنم برادر تيمسار سرباز ما باشند اگر بود حتما تيمسار به ما مي گفت .»
وقتي براي تشييع جنازه آمديم تيمسار شوقي مرا ديد و گفت : - آقاي ياسيني ، چرا تا به حال پيش من نيامدي و خودت را معرفي نكردي ؟!در جوابش گفتم : تيمسار ! برادرم اين گونه مي پسنديد . دوست داشت كه من هم با سربازان ديگر فرقي نداشته باشم .
(برادر شهيد ، شهيد عليرضا يا سيني )