آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۱۹۶۶۵
۰۰:۰۰

۱۳۸۸/۰۵/۲۶
به بهانه سالگرد بازگشت پرستوها به ميهن

دختران در اسارت

جنگ يك اتفاقات مردانه است، زياد شنيده ايم عبارت مرد جنگي را ، توي همه دنيا ، پس كمتر فكر مي كنيم كه ممكن است زن ها هم درگير جنگ بشوند و درگير عواقبش ، عواقبي كه مثل شهادت، مجروح شدن و اسارت . خيلي ها اسير شدند ، خيلي ها آزاد شدند، خيلي ها همانجا شهيد شدند و بر نگشتند ، اما 4 نفر بودند كه بين آن همه اسير بيشتر از همه زجر كشيدند و كمتر از همه حرف زدند و در موردشان حرف زده شد. اين چهارنفر ، 4 دختر جوان بودند كه اسير يك جنگ مردانه شدند. چون خودشان زياد حرف نزدند شايد خواندن چند تا از خاطراتشان كافي باشد تا بفهميم كه به آن ها چه گذشته بوده است.




مامايي خوانده بودم ، از تهران يك اكيپ امداد گر شده بوديم و آمده بوديم جبهه ، مي گفتند :"جنگ به اين سادگي ها نيست ، كشته شدن دارد ، مفقود شدن دارد ، اسارت دارد ، اگر بروي دست و پات قطع شود، يك عمر بي چاره مي شوي ."
عراقي ها آمدند بالاي سر ما . با توپ و تشر هي مي گفتند : قم قم . چشمم به راننده تانك افتاد . يك جوري نگاه مي كرد . انگار مي گفت : واي به حالت ! چه بلايي سرت آمد .
عراقي ها دست و پا و چشم هايمان را بستند وما را سوار تانك نفر بركرند . من را بردند داخل گودالي تنها رها كردند با هرصداي انفجاري خودم را بالا مي كشيدم بهترين اتفاق مرگ بود ، اشهدم را گفتم و استغفار كردم . من را كه گرفتند ، شادي كردند ، هلهله كردند ، تير هوايي زدند . چندش آور بود ، بايد باور مي كردم اسارت را.
گفتند اسمشان مريم است و معصومه است . زياد حرف نمي زدند . اسمشان را هم به زور گفتند ، آخر معلوم شد عراقي ها به آنها گفته اند من جاسوسم ! آن شب تا صبح با هم حرف زديم . با هم اسير شده بودند و براي اين كه از هم جدايشان نكنند ، گفته بودند خواهرند . بعد از چند روز حليمه را هم آورند شده بوديم چهار نفر . حليمه هم مامايي خوانده بود . بين جاده شيراز – آبادان اسير شده بود.
دو سه شب بعد ما را بردند آسايشگاه بسيجي ها ، همان جايي كه اسراي عادي بودند . اتاق شلوغ بود. جا براي نشستن نبود. ما كه وارد شديم ، همه ايستادند. گوشه اتاق به اندازه يك چفيه جا باز كردند براي ما.
يك سلول چهار متري . كف و ديوارها كاشي قهوه اي پر رنگ بود. داخل سوراخي نزديك سقف ، لامپ كم سويي بود با دو تا ديوار هفتاد هشتاد سانتي كوتاه ، كنج سلول را جدا كرده بودند . پشت آن توالت فرنگي بود . سلول در آهني داشت با يك دريچه كوچك كه فقط از بيرون باز مي شود ، دور در هم نوار لاستيكي گرفته بودند. هيچ صدايي نه بيرون مي رفت نه تو مي آمد.
لباس هايمان كهنه شده بود. در اين نوزده ماه ، فقط يك بار چند تكه لباس آوردند كه غير از يكي بقيه اش به درد ما نمي خورد . آن را براي حليمه برداشتيم . لباس او پاره پاره شده بود . من به تكه هاي پلاستيك هايي كه داشتيم ، لباسش را وصله زده بودم. زشت شده بود، ولي چاره نبود.
روزي كه اسير شدم ، دستمالي كه مي خواستند به چشم هايمان ببندند ، نمي دانم از كجا پيدا كرده بودند. نمي گذاشتم با آن چشم هايم را ببندند . مي گفتم مريض مي شوم ، كثيف است نمي دانستم قرار است بعدا چه بلاهايي سرمان بيايد.
به ما هفته اي يك بار ناخن گير مي دادند مي ايستادند كارمان تمام شود ، آن را بگيرند ، بروند . مي گفتم كارمان تمام شد برش مي گردانيم . بعضي ها مي گذاشتند پيشمان بماند. از فرصت استفاده مي كرديم موهايمان را كوتاه مي كرديم. بلند شده بودند . شانه هم نداشتيم . ممنوع بود. با انگشت موهاي مان را شانه مي كرديم .
يكي از سلولهايي كه ما را برده بودند ، موش داشت. ماه رمضاني جرات نداشتيم از شب چيزي براي سحري نگه داريم. مي رفتند سرش . كفش هايمان را مي جويدند . مريم كنار حمام مي خوابيد . يك شب از صداي جيغ او از خواب پريديم . موش آمده بود سرش را گاز گرفته بود. مي گفتيم سلولمان را عوض كنند مي گفتند خيالاتي شديد. يك شب كشيك داديم موش را با پتو گرفتيم فردايش نگهبان را صدا كرديم ، دريچه را كه باز كرد موش را پرت كرديم بيرون . فرياد زد و خودش را كنار كشيد ؛ چغلي ما را به اسرا كرده بود كه اين ها ديگر چه زن هايي هستند ؟ موش مي گيرند مي اندازند به جان ما.
وقتي زندان بوديم تا اعتراض مي كرديم :" چرا ما را آزاد نمي كنيد؟ مي گفتند "اگر همه اسرا را بفرستيم ايران، شما را نمي فرستيم . شما اين قدر اذيت كرده ايد كه بايد بمانيد و مجازات شويد.
9 بهمن ما را بردند بخش اداري اردوگاه . زني آمد وسايلمان را گشت . اتوبوس آمد بايد مي رفتيم . نگاه هاي اسرا از پشت ميله هاي آسايشگاه و با سكوت بدرقه كردنشان آخرين چيزي بود كه آن جا دارم .
از خاطرات فاطمه ناهيدي ، اسير شماره 5533
منبع: ض خراسان

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه