جبهه به عشق دعا

گويي همه و همه،دانسته و ندانسته ،در كوشش و كششي نهايي به عشق دعا و انس و ارتباط با او به جبهه مي رفتند و طمع و توفيقي جز نزديك شدن به او نداشتند و جبهه به منزلۀ كوتاه ترين راه رسيدن به حضرتش بود و معراج و محل دريافت مستقيم فيوضات ربوبي.
از همين روي،در جبهه و فرهنگ و آداب آن فصل دعا و زبان حال داريم ،نه دعاي صرف كه يك نفر ولو با دمي مسيحايي مي خواند و بقيه هم گوش مي دادند و حواسشان احياناً جاي ديگر بود!در جلسات اجتمايي دعاهم بنابراين بود كه عبارات را چند بخش كنند و هر قسمتش را يكي از براران بخواند .كم ترين نتيجه اش اين بودكه بالاخره در ميان چند نفر يك دل شكسته و سرِ سودايي و زبان بي تكلف پيدامي شد كه خرمن ارادت و اخلاص را بسوزاند و برآن نمي ازيم رحمت دوست بيفشاند.
گرچه هركس براي خودش عوالمي داشت؛ گوشه اي كه به شش دانگ دنياهم نمي دادش؛همچون موسي(ع) چنان با معبود خويش تكلم مي كرد،كه نگهبان سرپست با همۀ ديده ها و شنيده هايش تا كورمال كورمال نمي رفت و او را نمي يافت و چشم در چشمش نمي دوخت،باورش نمي شد او تنها باشد و بي كس؛همو كه داشت مي گفت:"مگر خودت قول نداده بودي منوبه حال خودم وانگذاري؟پس چرامن ..."و بلند بلند مي گريست و جان مي داد.