احساس آخرين دعا

نفس زندگي در جنگ ، براي كساني كه سفر و خطر كرده و عاشق خاك ريز اول بودند، جزاين نبود كه هرگامي كه بر مي داشتند و هر نفسي كه فرو مي بردند، به همان اندازه به شهادت ، كه آرزوي ديرينه شان بود،نزديك تر مي شدند. زمين و آسمان چيزي جز كمين نبود و حيات در عقبه و شهر آن جا معني نداشت . باچنين حالتي ، مصداق عبارت..." وكن لاخرتك كانك تموت غدا" بودند، يعني چنان كه گويي هرلحظه ، لحظۀ آخرشان بود.
پيداست كه با وجود اين حس وحال ، نماز و دعا و خواب و خوراك و قول و فعلشان چه وضعي به خود گرفت؛ دعاي فرج خواندن آن كه در پاتك دشمن غافل گير شده بود، طلب مغفرت و عفو واقرار واعتراف كسي كه ساعتي ديگر رودرروي مزدوران بعثي مي ايستاد ؛ نماز مؤمن مجاهد ومدافعي كه از همۀ دنبا جز همين كلمات را براي گفت وگو بارب خود داشت و خودش بود و خودش، تنها وغريب ، عاشق محنت ديده ورنج كشيده اي كه جز قبول درگاه معبود اميدي نداشت و تقدير هم او را جزو منتظران شهادت رقم مي زد، درحالي كه توفيق ساليان سال درك محضر مراد و مولاي خود داشت.