فرار و قرار مجروحان

بچه ها بعد از اصابت تير و تركش و زخم برداشتن وجود نازنينشان، از شور و شوق مثل اين كه مزدشان را هر چند ناتمام گرفته باشند سر به سجده ي شكر مي نهادند و الحمدالله رب العالمين مي گفتند؛ وقتي جراحت سطحي بود، به شوخي و جدي، يك مقدار بالاتر از محل صدمه ديده را فشار مي دادند و مي گفتند: تو را خدا، فقط يك قطره! و اصرار داشتند كه هر طوري شده خونشان را برخاك جبهه بريزند. مسلماً اين روش برادراني بود كه تا آن زمان مجروح نشده بودند، به اين طمع كه گناهانشان آمرزيده مي شود.
اگر زخم، كاري بود پتو به دندان مي گرفتند تا صداي نـاله هايشان بـلند نشود. بـه سختي مي شد آن ها را راضي كرد كه به عقب بروند. چنانچه پايشان به بيمارستان مي رسيد، همه بايد چهارچشمي مواظبشان بودند! ودكترها حق داشتند كه تا يكـي از تختش به ضرورت پايين مي آمد دستپاچه مي شدند و مي گفتند:" بگيريدش، بگيريدش!" چون كم نبودند برادران تحت درمان در حد فرمانده گردان كه شب هاي متوالي بـه بهانه اي از بيمارستان گريخته بودند و مسئولان بيمارستان با آمبولانس به محوطه ي مقر آمده بودند و دنبالشان مي گشتند تـا دوبـاره آن هـا را بگيرند و ببرند؛ تا اين كه علاقه مندانش جمع شدند و قول دادند در چادر از او مراقبت بكنند تا مداوا بشود؛ يا خود برادران مجروح با مسئولان بخش دعوا و مرافعه مي كردند و با معالجعه اي سطحي برمي گشتند؛ البته اگردر منطقه نبودند. والابسا كه زخمشان را حبيب طبيب با زخم و ضربه اي ديگر مرهم مي گذاشت و در عملياتي كه او خودش را براي آن رسانده بود، به نزد خويش مي خواند.
زورشان به معالجه ي اجباري كه نمي رسيد خواهش و تمنا مي كردند، گريه و زاري سر مي دادند كه هرچقدر جا دارد از مدت استراحت آن ها كسر وآن ها را زودتر به يـگان معرفي كنند تا بتوانند در ادامه ي عمليات شركت كنند، حتي اگر از يك گردان دو، سه نفر مانده و آن ها همان دو، سه نفر بودند، صرف نظر ازاين كه همه ي تلاش مجروحان اين بود كه تا حدامكان در اورژانس وپست هاي امدادي به كمك يكديگر تير وتركش را از بدنشان خارج كنند تا كارشان به بالاتر نكشد! مي دانستند كه اگر پايشان به بيمارستان باز شود، به آساني اجازه ندارند برگردند، چون آن ها طبعاً دل شوره ي خط و عمليات و بچه ها را مثل خودشان نداشتند وبيش تر به وظيفه شان عمل مي كردند.