عقب نشيني

واي به وقتي كه به هر دليلي بنا به عقب نشيني بود. همه دعوا و مرافعه مي كردند سر اين كه خودشان آخرين نفري باشند كه عقب مي روند. يعني تلاش همه اين بود كه تا عقب فرستادن همه ي برادران بمانند ودرمقابل شيطنت دشمن بايستند. خيلي اوقات هم نتيجه ي امتداد مقاومتشان شهادت بود.
بعد ازآن كه عملياتي صورت مي گرفت و نيروها مدتي درخط مي ماندند به ندرت مي شد بنا به ضرورت آن ها را به عقب برگرداند. هيچ كس نمي پذيرفت. همه يك صدا مي گفتند:" ما همين جا مي مانيم". الحاح و التماس فرماندهان نيز بي فايده بود، مگر اين كه از موضع مسئوليتشان امر مي كردند كه بي چون و چرا، ولو با دلگيري و دلخوري و اشك وآه اجرا مي شد؛ هرچند گاهي اتفاق مي افتاد كه خود فرماندهان گردان را نيروهايشان بايد خلع سلاح مي كردند تا به عقب بروند و گوششان به دستور عقب نشيني قرارگاه بدهكار نبود، چون به اختيار خود نبودند. همه ي اجزا و ذرات وجودشان خيلي جلوتربا شهداي گردان جا مانده بود و آتش عشق چندان سنگين بود كه نمي شد آن ها را عقب زد.
به وفت عقب نشيني كه سرانجام به اجبار و اكراه به آن تن مي دادند، چه مي توانستند كرد جز به سرعت كندن پلاك ياران همرزم كه نقش زمين شده بودند؛ جهت شناسايي و معلوم كردن وضعيت آن ها وگذاشتن تله هاي انفجاري براي گرفتن نفس هاي به شماره افتاده ي خصم، مثل از ضامن خارج كردن نارنجك و زير جعبه ي فشنگ نهادن آن. اگـر از ميانه ي راه باز مي گشتند و به خط نمي رسيدند، كه ديگر بدتر؛ به اصطلاح لب و لوچه ي همه آويزان بود. كارد مي زدي خون هيچ كس در نمي آمد، الا بعضي كه گويي مأمور معذور بودند تا اين جو را بشكنند، با عباراتي نظير:" احتمالاً صدام گريپاژ كرده" وديگري كه: " من مي گويم براي اين است كه از زير قرآن ردمان نكردند " و...
بعضي به هر نحو ممكن سعي مي كردند در اين شرايط پشت به دشمن قرار نگيرند حتي با قايق و روي آب و توجيه شان اين بود كه نمي خواهيم فرداي قيامت جزو كساني باشيم كه درحالت فرار به شهادت رسيده اند.