آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۱۷۲۹۵
۰۷:۱۲

۱۳۸۸/۰۵/۱۰

محرم




يكي – دو هفته مانده به ماه محرم ، فرمانده هان اردوگاه ، ارشدها را مي خواستند و با توپ و تشر پر ، آنها را تهديد مي كردند كه به افرادتان بگوييد عزاداري نبايد بكنند؛ در قانون اساسي عراق چنين چيزي نيست و ازاين حرفها. ارشدها معمولا اين خط و نشان كشيدنهاي فرمانده هان بعثي را در جمع مطرح نمي كردند ؛ چون بودند اسرايي كه خيلي زود قالب تهي مي كردند و ممكن بود با روحيه ضعيف خود، اثر نامطلوبي روز ديگران بگذارند.
تهديد و هارت و پورت عراقيها ، چه بود و چه نبود ، عشق به امام حسين (ع) با خون و گوشت و پوست آزاده ها عجين شده بود و به همين دليل ، ما نيز از هفته ها قبل از رسيدن محرم ، مانند مردم كشورمان ، خود را آماده مي كرديم ، برنامه ريزي مي كرديم ، مداحها تعيين مي شدند ، شعرا ، نوحه هاي مذهبي مي سراييدند و با دقت و مراقبت ، مراسم نوحه خواني و سينه زني انجام مي شد.
گاه، از روي ذوق و گاهي هم براي فرار از دام مراقبتهاي ويژه اي كه سربازان مي گذاشتند ، بچه ها به دسته هاي چهار – پنج نفره تقسيم مي شدند و هر دسته اي براي خودش مداحي داشت و نوحه اي و سينه اي . اين ، روش خوبي بود و حتي يك بار نيز كه سربازها پي به آن بردند ، به فرمانده سرگردشان نيز اطلاع دادند كه او چون جو را ارام تشخيص داد، زياد مته روي خشخاش نگذاشت.
نوحه هايي كه خوانده مي شد، يا از اسرايي بود كه ذوق شعري داشتند و اشعار مذهبي و مرثيه مي سراييدند و يا از اسرايي كه تازه به اسارت درآمده و طبعا جديدترين اشعار را بلد بودند. البته هركس نوحه اي از حفظ داشت ، يادداشت مي كرد و به مداح مي داد. مداحها نيز محدود بودند و با هماهنگي ارشدها و برنامه اي كه برايشان تنظيم شده بود ، نوحه مي خواندند.
سال 66 ، در آسايشگاه شماره 9 قاطع، "عباس ابراهيمي" نوحه اي را مي خواند كه بيتي را كه بچه ها بايد جواب مي دادند ، اين بود:
- نور چشم باوفايم ، يادگار مصطفايم يا حبيب!
اشعاري بود در مدح حبيب بن مظاهر . ناگهان يكي از نگهبانهاي عراقي كه اسمش "عباس" بود و مي گفتند برادرش در جنگ كشته شده است ، آمد پشت پنجره و قضيه را فهميد . اول داد كشيد كه : - من حبيب؟ اين حبيب؟
و بعد هم چند فحش نثار بچه ها كرد و فورا به سرگرد فرمانده اش خبر داد. سرگرد ، با پانزده سرباز باتوم به دست آمد پشت پنجره و هر قدر سربازها با باتوم به پنجره زدند ، به آسايشگاه 15 نيز رفتند و در آنجا به مه و حتي اما حسين (ع) توهين كردند ؛ اما هيچ يك از همرزمان ما دست از مراسم عزاداري نكشيدند.
يكي از شيوه هاي رايج كاري ما براي باشكوه تر برگزار شدن مراسم عزاداري ، جمع شدن افراد دو آسايشگاه در يك آسياشگاه بود. يك روز كه همين كار را كرده و آزاده هاي آسايشگاه 10 در آسايشگاه 11 جمع شده بودند، با وجود مراقبتهاي فراواني كه بچه ها انجام دادند ، يكي از سربازهاي عراقي متوجه موضوع شد و آمد به طرف آسايشگاه شماره 11 . من و چند نفر ديگر "آيت الكرسي " را خوانديم و آن سرباز فقط به ما گفت كه هركس به آسايشگاه خودش برود و كار به همين جا فيصله پيدا كرد و حتي به فرمانده اش چيزي نگفت : كه اگر زبان باز مي كرد ، معلوم نبود چه بلايي سربچه ها نازل مي شد.
تزيين آسايشگاهها مناسب با ماه محرم ، از ديگر مراسم رايج در اسارتگاهها بود كه با دست عاشقان حسيني انجام مي شد. براي تزيين ، پتو هاي سياه رنگ انتخاب و ا صابون روي آنها جمله هايي مانند "السلام عليك يا عباعبدالله " و ... نوشته مي شد.
بهترين خاطره اي كه من از محرم در اسارت دارم ، به آن سالي بر مي گردد كه عراقيها طبق عادت هرساله شان ، روز هفتم و هشتم محرم به همه آمپولهايي تزريق مي كردند تا رزمنده هاي ايراني نتوانند در روزهاي تاسوعا و عاشورا عزاداري كنند. اين كار شيطاني شان هر سال خوب نتيجه مي داد و غير از چند نفر كه به لطايف الحيل از زير تزريق آمپول ، جان سالم به در ميبرد، بقيه چنان مي كردند كه تا چند روز در جا مي افتادند.
آن سال ، ديگر تجربه كافي به دست آورده بودند و اسامي افراد را از روي ليست مي خواندند و حتي يك نفر نيز نتوانست از نيش سوزن آمپول در آمان بماند . حتي بين بچه ها شايع شده بود كه در صد آمپول امسال ، چند سي سي بيشتر از سالهاي پيش است. وقتي عاقيها به آسايشگاه ما آمدند، همه بچه به حضرت علي اصغر متوسل شده ، نجات خود را از آن دردانه كوچك اما حسين (ع) خواستند . قلب پاك بچه ها و نام و بركت آن طفل خاندان پيامبر چنان اثر مهجزه آسايي داشت كه هيچ كدام از بچه ها – به جز يكي دو نفر آنها نيز بيماري كم خوني داشتند – تب نكردند . عراقيها كه مي دانستند آمپولها كار خودشان را خواهند كرد، ديگر به سراغ آسايشگاه ما نيامدند و ما با خيال راحت ، آن شب ، چراغ عزاداري حضرت حسين (ع) را روشن كرديم.
صبح كه شد ، دكتر ها ي عراقي از جريان خبردار شدند . آنها به آسايشگاههاي ديگر رفتند و ديدند كه تمام افراد آنها تب كرده و در جا افتاده اند ؛ اما افراد آسايشگاه ما سرحال و قبراق هستند . بين خودشان بگو – مگويي شده بود كه نگو! از طرفي تعجب كرده بودند و از طرف ديگر نمي توانستند قبول كنند كه توسل به ائمه و خاندان عصمت ، كارهاي نشدني را شدني مي كند.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه