نوجوان مهربان

زماني كه اسير شدم تمام لباسهاسم سوخته بود به شهر العماره منتقل شديم تا به منظور بهره برداري تبليغاتي مارا درآنجا بگردانند
آدمهايي وحشي كه از انسانيت هيچ بويي نبرده بودند با غريو هلهله و شادي و شادي به سوي ما آمدند و با پرتاب سنگ و ميوه هاي گنديده از ما پذيرايي كردند تجسم عيني اين صحنه هاي فجيع و دلخراش مرا به ياد مصيبتهاي سنگين اسراي كربلا مي انداخت
در همين حال يك نوجوان عراقي كه حدود پانزده ساله به نظر مي رسيد به سمت من آمد و لباس خود را درآورد و به من داد
در كمال تعجب به خودم گفتم : آيا در ميان اين جماعت وحشي انساني چنين مهربان وخوش قلب نيز يافت مي شود كه بدون هيچ گونه ترسي از عراقيهاي ديگر يا چشمداشتي لباس خود را به كسي هديه كند؟.