آب

سرانجام ما را به اردوگاه شهر بعقوبه بردند در آنجا از لحاظ آب و غذا سخت در مضيقه بوديم در هر آسايشگاه هزار و چهارصد نفررا جا داده بودند و براي اين عده كمتر از ششصد قرص نان به داخل آسايشگاه مي انداختند
روزي يك بار تانكر آبي مي آوردند و نيم ساعت فرصت داشتيم از آن آب استفاده كنيم. روزي در آسايشگاه بودم كه يكي از دوستانم به اسم مهدي حاجي عليان كه از شدت گرماو بي آبي تب و لرز گرفته بود و در آتش تب مي سوخت به من گفت كه برايش كمي آب تهيه كنم. من نيز با عجله يك قوطي برداشتم و به طرف در رفتم وبه زبان فارسي به نگهبان عراقي فهماندم كه براي دوستم كه بيمار است كمي آب مي خواهم
بيرون يك تانكر دويست ليتري آب بود ، در كمال تعجب ديدم نگهبان در را باز كردو گفت: برو از آنجا آب بردار بسرعت به سوي تانكر آب رفتم اما ناگهان چند سرباز عراقي با كابل و شلاق به من حمله ور شدند آنقدر مرا زدند كه از هوش رفتم . نيم ساعت بعد در آسايشگاه به هوش آمدم . از بچه ها حال مهدي را پرسيدم، گفتند: حالش خيلي بد بود ، عراقيها اورا بردند
پس از يك هفته خبر آمد كه حاجي عليان در بيمارستان شهيد شده است