تشنه

بعد از اسارت هنگامي كه مارا به پشت جبهه منتقل مي كردند دربين راه به جانمان افتادند . پس از مدتي پياده روي مارا داخل يك انباري بزرگ جادادند . يك از برادران از فرط تشنگي دهانش قفل شده بود و من هرچه تلاش كردم او را به حالت اوليه اش برگردانم، موفق نشدم . به همين جهت از بعثي ها تقاضاي كمك كردم . ولي متأسفانه از كساني تقاضاي كمك مي كردم كه بويي از انسانيت نبرده بودند و در مقابل اصرار من براي رساندن آب به آن برادر تشنه لب با شلاق به جانم افتادندو تا جايي كه مي توانستند مرا زدند.
وقتي با زحمت زياد نزد آن برادر برگشتم، ديديم كه او به درجۀ رفيع شهادت نائل شده است و جيبهايش را گشتم تا بلكه اسم و آدرسش را پيدا كنم ولي چيزي نبود. به اين تربيب اونيز به جمع شهداي گمنام و سرافراز اين مرز و بوم پيوست كه البته در نزد خداوند منان شناخته شده هستند.