اعدام

در تاريخ28/8/1362 در منطقۀ پنجوين به اسارت نيروهاي دشمن در آمدم . نظاميان عراقي وقتي ما را به جلوي سنگر هاي خودشان بردند. پس ازكمي بازجويي چون باري بردن ما وسيله نداشتند تصميم گرفتند تيربارانمان كنند. با قرار گرفتن تير بار در مقابلمان همۀ بچه هااشهدشان را گفتند . در همين لحظه يك سرباز شيعۀ عراقي جلو دويد ،اسلحه اش را به سمت عراقيها نشانه گرفت به عربي گفت: اگر يك تير به طرف اينها شليك كنيد همۀ شما را به رگبار
مي بندم .
فرمانده عراقيها كه پيش بيني نمي كرد يكي از سربازان خودش با اين كار مخالفت كند دستور داد كه همۀ مار ا به پشت خط ببرند و همان سرباز تا خط دوم با ما آمد . در راه از او پرسيديم:آيا نترسيدي تو را هم بكشند؟
در خواب گفت: اشكالي نداشت كه مرا به خاطر اينكه از شما دفاع كردم مي كشتند ،چون اين شما هستيد كه هدف داريد و اين را نه من بلگه همۀ ملت عراق مي دانند كه شما مي خواهيد مارا از زير يوغ ظلم و ستم نجات دهيد .
فرستنده صبح كه از خواب بيدار شديم منتظر بوديم در آسايشگاه باز بشود و براي آمار بيرون برويم اما در آسايشگاه باز نشدو حتي آب هم براي خوردن ندادند
در اردوگاه روزي سه مرتبه آب براي خوردن مي دانند ولي آن روز از آب خبري نبود.روز ديگر هم به همين ترتيب سپري شد . فقط در روز دوم يك باز براي صبحانه درباز شد. يك نصفه ليوان آب دادند و يك بار هم ساعت چهار ناهار دادند كه به دليل تشنگي هيچ كس غذا نخورد.
ساعت پنج بعدازظهر بچه ها به سروصدا افتادند و آب خواستند. به دنبال بالا گرفتن سرو صداي همۀ برادران آسايشگاه، ناگهان در باز شدو حدودبيست و پنج سرباز عراقي كابل به دست وارد شدند. بچه ها را به باد كتك گرفتندو تهديد كردندكه اگر باز صدايتان در بيايد، تمامتان را با كابل سياه مي كنيم.
از طريق ايرانيهاي عرب زبان متوجه شديم به اين دليل تنبيه مي شوين كه يك از ايرانيها فرستنده ساخته است! اين اسير ايراني براي عراقيهاراديو و ضبط تعمير مي كرد اما هر بار وسيله اي را برميداشت تا اينكه توانسته بود باري خودش يك فرستندۀ كوچك بسازد. اما عراقيها متوجه شدند و شروع به بازرسي داخل آسايشگاهها كرده بودند.
روز سوم نوبت به بازرسي آسايشگاه ما رسيد. برادران از تشنگي به حال بيهوشي افتاده بودند، اما هر چه دادو بيدادكردند، آن كلعونهاي خبيث نه تنها آب نياوردند بلكه يك بار ديگر به ضرب و شتم شدت بيشتري پيدا كرد.در بين اين سه روز سخت ترين روز همان روزي بود كه آن را« جمعۀ سياه» نامگذاري كرديم