كودك شيعه

با دلي پراز شور، اميد و عشق به سالار شهيدان رهسپار كربلا شديم . علي رغم مراقبت دقيق مأوران استخبارات عراق، برخورد گرم و نگاههاي مهربان مردم مسلمان عراق كه به تماشاي ما آمده بودند، برايمان تعجب آور بود.
اطراف را مينگريستم كه چشمم به بچه اي در كنار خيابان افتاد كه با نگاهي مردد و كنجكاو به ما نزديك مي شد اما سربازان عراقي مانع شدند. او با نگراني به نزد خانمي چادرمشكي كه به نظر مي رسيد مادرش باشد و درآن سوي كوچه ايستاده بود، برگشت . خانم چادر مشكي با اصرار بچه را ترغيب و تشويق مي كرد تا به نزد ما بيايد.
ما از نگهبانان داخل ماشين خواستيم تا اجاز دهند تا يكي از كاردستي هايي را كه از سنگ و چوب ساخته بوديم به عنوان يادگاري به آن كودك بدهيم اما آنها نگذاشتند.
كودك با استفاده از كوچكي جثّۀخود در موقعيتي مناسب نزديك شدو، يك پاكت سيگار و مقداري شكلات داخل ماشين انداخت وبسرعت دور شدو به نزد مادرش برگشت