نحن منافق

قبل از اينكه مرا به استخبارات بغداد ببرند، توسط دو افسر عراقي بازجويي شدم آنها سؤالات زيادي از من كردندو من جوابهاي غلطي به سؤالاتشان دادم به همين خاطر مرا به زندان انفرادي فرستادند قبل از اينكه به زندان بروم، توسط يكي تفتيش شدم و يك كتاب كوچك حديث و دفترچه خاطرات از جيبم بيرون آورد او از روي كارت جنگي مشخصات كامل مرا به دست آوردو پرسيد تبليغاتي هستي وعليه ما كار مي كني؟ولي من گفتم كه براي تبليغ مسائل ديني در جبهه فعاليت مي كردم او همين كه دفترچه خاطرات مرا باز كرد وچشمش به آيه« المنافقُون وَالْمنافقاتُ بَعْضُهُم ْمنْ بعضٍ يامُرُون بالمنكرَو ينْهوْن عن الْمعروف و...»
افتاد، گفت:نحن منافق؟جواب دادم:لا
وآنها از بابت اينكه من منافق خطابشان كرده بودم بسيار ناراحت و عصباني شدند و با كابل شروع به زدن من كردند