بيگاري نمي كنيم

تابستان سال 60 دستور كار اجباري صادر شد اما برادران حاضر به بيگاري نشدند عراقيها نيز در آسايشگاه را بستندو هر روز بيست نفر را از هر آسايشگاه مي بردندو به طرزي وحشيانه كتك مي زدندو آخر شب پيكرهاي خونين و كبود آنان را به داخل آسايشگاه مي انداختند. اما شجاعت بي نظير و روحيه عالي همسنگران در بند عالي بود بقدري عالي بود كه هيچ گونه خللي در عزم و اراده آنها پديد نيامد روزي سرهنگ عراقي به داخل آسايشگاه آمد و گفت: شما كه همگي جوان هستيدچرا كار نمي كنيد؟
نگهبان عراقي نيز به ميان حرف او دويد و گفت: قربان اينها حرس خميني (پاسدار خميني) هستند.
در اين ميان ، ناگهان يكي از برادران آزاده بلند شد و تيغي از جيب بيرون آورد و در زير نگاه ناباورانه سرهنگ عراقي انگشت كوچك دست را ست خود را بريد و آن را به طرف فرمانه دراز كرد و گفت: اگر شده كه انگشتهايمان را يكي يكي ببريم، براي شما كار نمي كنيم.
فرمانده عراقي كه از تعجب و حيرت چشمهايش از حرقه درآمده بود، تهديد كرد و گفت:اگر از فولاد هم باشيد من شما را به زانو در مي آورم.
آنگاه با سرافكندگي و عصبانيت خارج شد .
اعتصاب برادران چهار ماه به طول انجاميد و در اين مدت نهايت سخت گيري و شكنجه از سوي بعثيان اعمال گرديد، اما آن طور كه سرهنگ عراقي پيش بيني كرده بود جبهه شكست ناپذير اردوگاه به زانو در نيامد.
روزي مسئول كل اسرا ژنرال قدوري، از بغداد آمد و در سخنراني خود گفت: ما مي خواهيم با شما رفتاري انساني داشته باشيم به همين علت نمي خواهيم از شما كار بكشيم فقط شما زباني بگوييد كار مي كنيم، ما هم قول مي دهيم از شما كار نكشيم