بحث سياسي

افسران اطلاعاتي هر اردوگاه، از خشن ترين و بيرحم ترين افراد بودند و به لحاظ برخورداري از موضع قدرت، حتي فرمانده اردوگاه هم از آنها حساب مي برد . يكي از اين افسران، ستوان يكم چاق و قد كوتاه بود كه در اغلب موارد مي كوشيد سوژه اي پيدا كند و در حاشيه آن، هدف بدبين كردن اسرا نسبت به نظام جمهوري اسلامي ايران را دنبال مي كرد، عراق را بحق جلوه مي داد و ايران را مجرم قلمداد مي نمود و با استدلالهاي كوته بينانه خود ، به بحثهاي فيلسوفانه و سياستمدارانه مي پرداخت در يكي از همين جلسات توجيهي بود كه بعد از بگومگوهاي زياد ، با لحني تند و عصبي گفت : شما انقلابتان را بسته بندي كرده ايد و مي خواهيد به زور هم كه شده است آن را به خورد ما بدهيد . اين ميوه اگر ميوه بهشتي هم باشد ما خودشمان نمي آيد ، پيشكش خودتان !
داخل اتاق يك تكه عود در سوراخ ديوار نصب شده و در حال سوختن و دود كردن بود. نگاهي به آن عود كردم و گفتم : من از همان روزهاي اول اسارت متوجه شدم كه شما افسران عراقي در تجزيه و تحليل اوضاع سياسي دنيا خيلي ضعيف هستيد و در واقع آگاهي سياسي شما در جهتي سمت گيري مي شود كه حزب تشخيص مي دهد . شما كاناليزه شده هستيد، يعني آن چيزهايي راكه ضبط مي كيند ، پخش مي كنيد . انقلاب شيئي مادي و كالايي بسته بندي شده نيست كه ما بخواهيم آن را به دنيا صادر كنيم ؛ انقلاب يك جريان سيّال است و خودش حركت مي كند ، مثل دود اين عود . ما عود را براي عطر آگين كردن اتاق خودمان روشن كرده ايم ولي بوي آن با هوا عجين شده است و از هر منفذي به بيرون از اتاق نفوذ پيدا مي كند و قابل كنترل هم نيست . انقلاب درهر قالبي و در هر منطقه اي از جهان كه اتفاق بيفتد در تمام دنيا تأثير گذار است ، منتها در بعضي نقاط جغرافيايي به لحاظ شرايطي خاص كمرنگ تر است و در بعضي مناطق قوي تر و پررنگ تر . ولي در مورد همسايگان تأثيرگذاري آن به هر شكل ممكن محسوس تر و ملموس تر خواهد بود ، بطوريكه در كشوري مثل شوروي مي بينيم آثار نفوذي خيلي چشمگيري داشته است و با توجه به مساعد بودن جو كشور عراق با داشتن اماكن مقدسه و در صد بالاي مردم شيعه مذهب ، بالطبع با رنگ و بويي كه انقلاب اسلامي ايران دارد عراق تحت تأثير قرار مي گيرد و همين نگراني هم بود كه صدام حسين را وادار به بهانه جويي كرد تا دست به حمله بزند . شوروي و آمريكا هم از اين تصميم خوشحال بودند و حمايت خودشان را به هر شكلي كه بود نشان دادند و مي دهند .
وقتي مترجم آخرين كلمات را ترجمه كرد ، افسر اطلاعاتي از جا جست و زير لب باگفتن چند بد و بيراه ، طوري از اتاق خارج شد كه گويي راه را گم كرده است . هنوز چند قدم بيشتر برنداشته بود كه نوك پايش به لبه سيمان اطراف آسايشگاه گير كرد و تعادلش را به هم زد ، ولي توانست خود را كنترل كند . بقيه عراقيها با بهت و نگراني در سكوتي كه حاكم شده بود ، از اتاق بيرون رفتند و تنها كلامي كه شنيده شد دستوري بود كه به مترجم داده شده تا اتاق را تخليه كنيم و بعد هم صداي قفل و بند در آهني شنيده شد . وقتي كه دور شدند بچه ها با خنده هاي قاچاقي ، راه گم كردن افسر عراقي را مسخره مي كردند و اين كيش و مات شدن را ره آوردي دوباره مي دانستند و جشن گرفته بودند و من در لباس اسارت و پشت ميله هاي زندان چنان بر اريكه غرور تكيه زده بودم كه گويي سلطان جهانم .