فعاليت ما

هر چند كه اسارت، دايرۀ تنگ و بسته اي را به دورمان پيچانده بود تا د ر دخمه ها يي كه تاريكي و نموري در ذاتشان بود، بپوسيم و هيچ نگوييم ، اما با همّت بچه ها، از وقت و كمترين امكانات خود، بيشترين استفاده را مي كرديم.
يكي از كارهاي مهم و اصولي ما در اسارت ، برنامه ريزي و تقسيم مسئوليتها بود. مثلاً هرآسايشگاه ، مسئول تبليغات داشت. اردوگاه نيز يك مسئول تبليغات داشت كه مسئولان تبليغات آسايشگاهها، زير نظر مسئول تبليغات اردوگاه كار مي كردند. وظيفۀ مسئول تبليغات ، برنامه ريزي براي ايام مختلف و برگزاري مراسم جشن و عزاداري ، برگزاري كلاسهاي آموزشي، تشكيل گروه سرود و اجراي تئاتر، تجليل از خانوادشهداييكه در بين بچه ها بودند، برگزاري نمازجماعت، خواندن دعاي كميل، توسل، زيارت عاشورا، گراميداشت ايام الله دهۀ فجر و...بود.
شبهاي جمعه،دعاي كميل داشتيم شبهاي چهار شنبه ، دعاي توسل. بچه ها آن قدر به خواندن دعاها پايبند بودند كه حتي دريكي از سالها كه ولادت پيامبر اسلام مصادف شده بود با شب جمعه، هم دعاي كميل را خوانديم و هم جشن ميلاد پيامبر را برگزار كرديم. هر جمعه بعد از ظهر نيز زيارت عاشورا به راه بود كه با سوز و گداز و اشك خوانده مي شد.
مسئول آسايشگاه ما گروه سرودي را سروسامان داده بود كه با سرود بسيار زيبا و احساس بر انگيزشان، همه را متأثر كردند. گروه سرود كه پيشاني بندهايي را بر پيشاني خود بسته بودند، وقتي روبه روي بچه ها قرار گرفتند.و سرودشان را خواندند، همگي گريه كردند. ايثار ، محبت و صميميت بچه ها با هم زبانزد بود.و همين بگو- بخندها و صداقتها باعث شده بودكه روحيۀ بچه ها خيلي خوب باشد. هركس كاري داشت،
ديگران با جان و دل برايش انجام مي دادند. كمك به مجروحها،پيرمردها و اسراي كم و سن وحتي افسران – كه عزّت آنها حفظ شود0 در ذات بچه ها بود. اين برنامه نيز آگاهانه پياده شده بودكه در مقاومت اسرا خيلي تأثير مثبت وخوبي داشت. بعدازبرنامه هاي مختلف معنوي ، يكي ديگر ازبرنامه ها ي ما دراسارت، كلاسهاي آموزشي بود. اين كلاسهاكه به همّت معلّمها ، دانشجويان ، افراد تحصيلكرده و روحانيها برپا مي شد، به قدري پربار و مفيد بود كه ثمره هاي خوبي نيز ازآن به دست آمد.
ما در رشته هاي «تاريخ اسلام ، عربي، تاريخ، جغرافي، آموزش قرآن، نهج البلاغه، رياضي، انگليسي و سواد آموزي »كلاس داشتيم .
تاريخ اسلام را «منوچهر شعباني»كه معلم بود تدريس مي كرد. قرآن و عربي را هم من و چند نفر از طلبه هاي ديگر . يادم است وقتي مي خواستيم قواعد عربي را روي دفترچه پياده كنيم ،سه –چهار نفر مي نشستيم دور هم و هر كس از ذهنش كمك مي گرفت و يك قسمت از جزوه را تكميل مي كرد. در همان روزهاييكه ما در تلاش براي نوشتن قواعد عربي بوديم، كتابي به نام «جامع الدروس» از طرف افراد صليب سرخ برايمان آورده شدكه در تكميل آن جزوه خيلي مؤثر واقع شد.
اين مشكل براي معلّمهاي ساير رشته ها نيز بود. چون دراوايل اسارت . كتابي در كارنبودفقط كلنجار رفتن با آموخته هاي قبلي مي توانست به داد انسان برسد.«محمود زارع» براي پيدا كردن يك فرمول رياضي ، شبها تا ساعت دو بعدازنصف شب بيدار مي ماندو آن قدر بر روي پاكت كاغذهاي سيمان تمرين كرد، نوشت و خط زد تا اينكه پس از يك هفته ، نه تنها جواب فرمول را به دست آورده بود ، كه راههاي جديدي نيز اختراع كرده بود كه آسانتر از راه حل كتاب ،جواب به دست مي آمد.
دانش آموزان براي ياد گرفتن، خيلي شور و شوق داشتندو حتي كساني را داشتيم كه از سال اول راهنمايي شروع كرده بودندو توانستند تا سال چهارم دبيرستان پيش بروند
بچه ها علاوه بر يادگرفتن درسهاي اموزشي، به ياد گرفتن و حفظ كردن قرآن و نهج البلاغه هم مي پرداختند. «اصغر شجاعي »با آنكه اصلاً سواد نداشت، سورۀ جمعه را حفظ كردو خيلي از بچه ها نيز حدود 400 پند واندرز و سخن حكيمانه از نهج البلاغه را حفظ كرده بودند.
غير ازاين فعّاليتها، براي تنوع دادن به فعاليتها بچه ها ، مسابقه هاي ورزشي را هم آورده بوديم جزء برنامه ها. واليبال، پينگ پنگ و فوتبال پرطرفدارترين ورزشها بود . وقتي دو تيم با هم مسابقه مي داند، روحيّۀ بچه ها آن قدر با ديانت آميخته شده بود كه براي تشويق ، صلوات
مي فرستادند. .اين ، با مذاق عراقيها جوردر نمي آمد. آنها اصرار داشتند كه بچه ها كف و سوت بزنند.
ابتكار،يكي ديگر از فعّاليتهاي دوستان ما بود. ما به كمك هم تقويمي درست كرديم. هر كس مناسبت روزي را كه در آن قرار داشتيم، مي گفت و يك نفر در دفترچه اي يادداشت مي كرد. يكي از بچه ها نيز عكس حضرت امام را نقاشي كرد. وقتي اين عكس را به بچه ها نشان داديم ، همه زدند زير گريه .
بعد از مدتي تصميم گرفتيم فعّاليت خود را بيشتر كرده ، به قاطعهاي ديگر نيز برويم .قبل از اين، به آسايشگاه ها يا قاطعهاي ديگر ، با واسطۀ بچه هاي مطمئن نامه مي فرستاديم يا از آنها نامه مي گرفتيم و همديگر را در جريان اخبار و اطلاعات قرار مي داديم . اتفاقاً درهمان روزهاييكه در فكر توسعه دادن به فعاليتهاي خود بوديم ، عراقيها به اين فكر افتاده بودند كه اگر اسيري در يك آسايگشاه و يا يك قاطع غير از قاطع خود فاميلي دارد، او را به آن قاطع منتقل كنند. ما كه منتظر چنين فرصتي بوديم، رفتيم و گفتيم كه در فلان قاطع، فاميلي داريم. آنهااز اينكه ما مي خواستيم از قاطع خودمان برويم ، نه تنها خوشحال شدندكه استقبال نيز كردند. قتي پيايمان به قاطع جديد رسيد،مسئول قاطع كه خبر داشت ما از اسراي فعال هستيم ، تهديدمان كردن كه در اينجا نبايد فعاليتي بكيند؛ اما در همان شب اول آقاي «همدا ني » براي بچه ها صحبت كردو ما هم كلاسهاي نهج البلاغه ، عربي ، سواداموزي و..را راه انداختيم .
مدتي كه گذشت ، منافقين به عراقيها خبر دادند كه دست از فعّاليتمان برنداشته ايم و قبل از عيد سال 68 بود كه دوباره مارا برگرداندند به جاي اّولمان .
يكي از سنگهاي بزرگ راه فعاليت ما درتمام دوران اسارت ، هواداران منافقين بودند . اين عده كه خودشان نيز مثل ما اسير بودندو فقط براي يك مشت خورد و خوراك بيشتر و يا ترس از هارت و پورتهاي تو خالي ،دستشان را گذاشته بودند دردست منافقين ، لاي هر چرخ فعاليت ما چوب مي گذاشتند. بعد از آن فعاليتي كه ما داشتيم و به آسايشگاهها و قاطعهاي دير رفتيم، اينهاهم به تقليد از ما شروع كردند به دوره افتادن و اصطلاح كلاس گذاشتن جذب اسرا به سازمان منافقين. ما به عراقيها گفتيم كه اگر اين بچه منافقها دست از فعاليتشان برندارند، با آنهادرگير مي شويم.. البته هيچ شكي نبود كه دست عراقيها با دست منافقين دريك كاسه است و به همين دليل ، تهديد ما نيز راه به جايي نبرد و پس از آنكه خيلي از آنها را بارها و بارها نصيحت كرديم كه دست ازكارشان بردارند، بالاخرده –وقتي نصيحتها كارگر نشد- يك روز رفتيم سروقت رئيسشان . آن روز من با «فيض الله رحمتيان »و «اصغر شجاعي » تا مي توانستيم، آن پسرك منافق را زديم و ساير بچه ها نيز به سراغ سه – چهار نفر بعدي رفتند و حقشان را گذاشتند كف دستشان!
منافقين كه حسابي وارفته بودند شكايت بردند به عراقيها . عراقيها هم كوتاهي نكردندو ما را كه 11نفر بوديم به پاي ميز محاكمه كشاندند . در آن – به اصطلاح- دادگاه ، عراقيها قبل از اينكه به فكر محاكمه و خواندن اتهام ، وكيل و ... باشند ، فقط مي خواستند از ما اعتراف بگيرند كه تقصير از ما است.به هر كلكي بود، از دادگاه بيرون آمديم و بعد از چند روز زنداني شدن به آسايشگاه برگشتيم .