آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۱۷۰۳۸
۰۷:۱۲

۱۳۸۸/۰۵/۰۷

آزادباش




هر روزصبح، يك افسر مي آمدداخل آسايشگاه،درسمت راست و چپ آن افسر،دوسرباز مي ايستادند تا با اشارۀ فرماندۀ خود،يكي ازاسرا را بگيرند به بادكتك. همين كه افسرقدم به آسايشگاه مي گذاشت، بايد بلند مي شديم ومثل نظاميها برايش پا مي كوبانديم .
بعدازرفتن افسر و بعدازاينكه درسوتش مي دميد،ازاتاقها بيرون مي آمديم.كارما درمحوّطه، قدم زدن بود. ما بايد تا ظهردرآفتاب داغ قدم مي زديم و در يك محدودۀ كوچك وبسته ، بارها مي رفتيم و برمي گشتيم . به هيچ وجه هنگام قدم زدن ، نه حق صحبت با همديگر را داشتيم و نه حق سر بلند كردن . فقط به اندازه اي كه بتوانيم دومتري خودمان را ببينيم ،مي توانستيم سرمان را بلند كنيم.
وقتي دونفري قدم مي زديم، با هزارترس و لرز، با نفر بغل دستي سلام عليك و احوالپرسي مي كرديم . تماس با بچّه هاي قديمي خيلي برايمان گران تمام مي شد و از طرفي برايمان مفيد نيز بود ، چون مي توانستيم از تجربه هايشان استفاده كنيم .
ظهر ، سوت داخل باش را مي زدند. بايد ظرف سه –چهار دقيقه مي رفتيم داخل و به ستون 5 ، سرپا به خط مي شديم .باز يك افسر و دو سربازمي آمدند و بعداز گرفتن آمار كه حدود يك ساعت طول مي كشيد، چند نفر را كتك مالي مي كردند و مي رفتند.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه