استخبارات بغداد

چشمها و دستها را بستندو سوار ماشين كردند. يكي –يكي بچه ها را مي آوردند و نزديك ماشين رها مي كردند. كورمال – كورمال جلومي رفتيم و با دست كشيدن به بدنۀ اتوبوس، درش را پيدا مي كرديم و سوار مي شديم
همه در فكر بوديم و خيلي هم نگران كه حالا چه مي شود؟ عده اي مي گفتند كارمان تمام است!و جوخه هاي اعدام برايمان لحظه شماري مي كنند. عده اي هم مي گفتند ما را اعدام نخواهند كرد.
قبل از سوار شدن، داخل اتوبوس و وقتي كه پياده شديم ، كتك خورديم/ سربازان بعثي ، از جلو در اتوبوس تا فاصلۀ حدود 30 متري ، دو به دو، رو به روي هم ايستاده و كوچه اي درست كرده بودند و هر كس را كه از بين آنها مي گذشت ، مي گرفتند به باد كتك. بعد از آنكه همه را زدند، آنهايي را كه احتمال مي دادند بسيجي يا سپاهي باشند، از بين جمع بيرون كشيدند و جداگانه زدند.
ديگر نايي برايمان نمانده بود. با بدنهايي كوفته، زخمي و پر از درد، به سلولهايي رفتيم كه كوچكترين امكاناتي براي زندگي نداشت.روي زمين ولو شديم . با آنكه آن ماه ، ماه فروردين بود و هوا هم سرد ، آمدند و پنكۀ سقفي سلول را روشن كردند.
هواي سرد، زخمهاي شكاف برداشته، شكمهاي خالي، بدنهاي كوفته... نمي دانم چگونه زنده بوديم! اما هيچ كس كُفر نمي گفت و همه سر تحمل بر زانوي صبر گذاشته بودند.
يك روز بعد، مارا منتقل كردند به يك پادگان ديگر . در اين پادگان بود كه براي اولين بار اجازه دادند دستهايمان را بشوييم و چون اتاقها را پر نكرده بودند، مي توانستيم پاها را دراز كنيم و خوابي و استراحتي.
در اينجا هم هر روز كتك بود و شكنجه و بازجويي. هر وقت مي آمدند و اجازه مي دادند كه بچه ها به دستشويي بروند، نزديك توالتها چند سرباز مي ايستادند. نرسيده به توالتها، چند متر ي سرازير بود كه زمينش را با صابون مالي سُر كرده بودند. سربازهايي كه كنار آن سرازيري ايستاده بودند ، هر كس را كه مي خواست به توالت برود، مي زدند. اگر مي خواستي بدوي ، زمين مي خوردي و اگر نمي دويدي كت. در هر صورت، تفريحي مي شدي براي آن چند سرباز كه نيششان را تا بنا گوش باز كنند.