آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۱۰۰۴۱
۰۶:۵۰

۱۳۸۸/۰۲/۳۰

حاج اسدالله عابدي (پدر معظّم شهيدان؛ «ابوالفضل»؛ «حسن» و «علي» عابدي)




آسيابان گچ
«حاجي زمان عابدي» تكفرزند خانواده، شاگرد «گچكوب» بود. طبق معمول، به سوي معدن از قم بيرون رفت، تا از نزديك كوه «خضر» كه معدن سنگگچ بود، سنگگچ بكنَد و با گارياي كه به الاغ بسته بود به حياط بزرگ خانه آورده و با كوره اي كه، هيزم آن «كُنده » چوب و بوتههاي صحرائي بود و توسط خودش تهيّه مي شد، گچ را پخته و با آسياب بزرگي كه شبيه آسياب گندم، امّا خيلي بزرگتر بود، سنگ آن را كه به وسيله قاطر مي چرخيد و سنگهاي پخته شدهي قبلي را، خُرد كرده، پس از غربال، به فروش ميرساند.
اين كار هميشه او بود، در كارش مهارت داشت و مهارت خود را، بارها با كسب رضايتِ اوستاي خود به اثبات رسانده بود.
امّا اين بار چه شد كه اتّفاق تلخي افتاد؟! كسي چه ميداند كه او در چه عالمي به سر ميبرد كه با غفلتي! زندگي خود را به خطر انداخت!
او ميبايست، پس از ديناميت گذاري، به سرعت محل را ترك كرده و خود را به حدّ كافي از محّل انفجار دور نمايد.
كمك...! كمك...! سوختم... كمك...! خدايا خودت به فريادم برس.... گردو خاك ناشي از انفجار ديناميت، فضاي معدن را پر كرده، چشم چشم را نميديد و سرو صورتش را سوزانده بود!
«اسدالله» چهار ساله بود كه اين اتّفاق افتاد. سال 1306، پدرش با يك تب خيلي ساده فوت كرد و دنياي پرالتهاب زندگي اش آغاز شد.
مادر اسدالله... برايش نقل ميكند؛ پدرت وقتي از سركار آمد، گفت:
رباب!... سرم درد ميكنه و بدنم داغِ داغه!
به حكيم محلي هم نرسيد! با اينكه در «چهار مردان» قم، مركز شهر زندگي ميكرديم، او جوانِ 27 سالهاي بود كه، چنين ساده در گذشت!! و مادري20 ساله و كودكي 6 ساله را تنها گذاشت!
اسدالله، توسط دايي اش، به بازار كهنه فرستاده شد تا نمدمالي كند. حقوقش، برابر يك وعده غذاي او بود! همه دلخوشي اش اين بود كه وقتي به خانه برگردد. مادر با يك چاي داغ خستگي اش را به دركند، تا او بخوابد و فردا، روز از نو، روزي از نو!
يه روز برگشت و ديد، مادر نيست! خيلي خسته بود، از پذيرايي هر روز مادر، خبري نبود! وقتي، زندايي براش چايي آورد، تعجّب كرد! تو هواي سرد زمستان!...
ـ نه نه كو؟!
ـ رفته جايي! مياد! شامتو بخور....
شام را نيمه نصفه نخورده، از شدّت خستگي بيهوش شد و به خواب رفت!
ـ اسد...! اسد...! بلند شو ديره برو بازار، جا نموني؟!
باز همين بازي فردا و فرداها تكرار شد!
ـ نهنه كو؟!
ـ نهنهت مياد...
و بالاخره يه روز گفتند: نهنهت شوهر كرده!! بردنش «گلستان» يه روستاي دور افتاده، پنجاه كيلومتري قم...
واي! چه بر سر اين طفلك آمد؟! دلتنگي! غم!! بيكسي! ... چرا؟ چرا؟ اينقدر تلخ و بيخبر؟!
خُب، بچّه بود! يهو دلش ريخت، دنيا به سرش خراب شد، از روزي كه پدرش مرده بود، حالش بدتر شد! بياختيار زد به گريه... نهنه...! كجايي؟! نهنه...! چرا منو تنها گذاشتي؟! به اميّدكي؟ آخه چرا؟!...
ولي اتّفاقي بود كه افتاده بود!
پيش خودش گفت:
فردا ميرم پيشش! ولي او، چه ميدانست، گلستان كجاست؟!
فردا سركار نرفت، تا غروب ، همهاش، اين ور و اون ور رفت...! سه روز تمام كارش اين بود.
دايي براي سركشي رفته بود و از غيبتش باخبر شده بود. غروب، عصباني گفت:
كجا بودي؟!
ـ سركار!
ـ دروغم كه ميگي؟!
خيلي سعي كرد او را دلداري دهد، امّا اسد، نميتوانست مادر را فراموش كند! تصميم گرفته بود، به گلستان برود. در اين مسير، زحمات زيادي كشيد و كتك هاي مفصّلي خورد!
چهل روز از نهنه بيخبر بود و عطش ديدار او را به جنون ميكشاند! كه يهو، پسر بزرگِ شوهر نهنه ش، اومد قم و احوالش را گرفت.
ـ نهنهت خواسته كه من تو رو ببرم پيشش!
دايي، اسد را تحويل پسر شوهر مادرش داد. و او اسد را در «كرباسي» ضخيم پيچيد و سوار بر تركِ الاغ، پشتِ پسر بزرگِ شوهر ننه كرد، آنهم از زمستان سردي كه برف سنگيني آمده بود! سرِ ظهر راه افتادند و 10 شب و شايد ديرتر به گلستان رسيدند!
اسد، يخ زده بود! نميتوانست حرف بزند! سوز سرما، امانش را بريده بود! او واقعاً با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد!
ـ ميرزا! بيا پسرِ زنتو آوردم! ميرزا شوهر مادرش بود، كدخداي گلستان!
فوري او را زير كرسي بزرگي كردند تا يخ تنش آب شد و از زير كرسي بيرن آمد! گرم كه شد، زبان باز كرد!
از سياهي خانه، چشماش سياهي ميزد، آخه؛ مثلاً مادرش شده بود زن كدخدا!
با همه كودكيش، پيش خودش گفت:
اين كه كدخدا است، ببين بقيّه مردم، چه حال و احوالي دارند؟!
ميرزا، سيو هشت سال، از مادر 22 سالهي او بزرگتر بود! اسدالله، از همان روز اوّل شيطوني خودش را ثابت كرد و به قول معروف «ميخ خودش را كوبيد»! صبح روز اوّل، از خونه نهنه زد بيرون و بچّهاي را كه داشت الاغهايشان را به سر چشمه ميبرد، به بار كتك گرفت!! پدرش با عصبانيّت، آمد در خانهي ميرزا:
ـ ميرزا! مگه تو سگ آوردي خونت بستي؟! پسر زنت، پسرم رو، بيخود و بي جهت كتك زده...!
خلاصه، اسد تا 15 سالگي، پيش ميرزا و مادرش در گلستان ماند و با قابليّتهايي كه از خودش بروز داده بود، عزيز خونه ميرزا شد! همه مايحتاج مردم از شهر «قند و چايي» بود، كه اسدالله را براي قند و چاي، به قم ميفرستادند.
مادر اسد، از ميرزا نيز صاحب يك پسر و يك دختر شد، زين العابدين و فاطمه.
مادر اسد، سي ساله شد كه ميرزا فوت كرد! و او با اسد 15 ساله و يك پسر و يك دختر باز بيوه شد! اسد ديگر، واقعاً ادّعاي بزرگي داشت!
يهسال رفته بود ورامين و 12 تومان پساندار داشت! يه روز برگشت و به پسرهاي ميرزا گفت:
تكليف مادر منو مشخّص كنين؟!
ـ تو چه كارهاي گمشو! زنِ ميرزا اينجاست و اين هم خونهشه و...
اسد، با قهر، از گلستان، به قم برگشت. چهل روز كار كرد و روزي 3 قران مزد گرفت. براي مادرش، به گلستان سفارش فرستاد كه بياين قم پيش من!
آنها هم آمدند و درخانهي دايي ساكن شدند!
دايي و پسردايي، يه روز دعواي زرگري راه انداختند و اسد فهيمد داستان، رفتن آنها از آن خانه است.
خانهاي اجاره كرد و مادر و بچّهها را در آن گذاشت و با پسرعمّه خود، راهي ورامين شد! سال اوّل خربزه كاري 800 تومان سود نصيب او شد! و به اعتقاد او، اين بركت، بركتي بود كه خدا، بابت نگهداري و احترام به مادر، نصيب او كرد!
حالا، همه اقوام فهميده بودند كه اسد، مايه دار شده است!
دايي پيغام داده:
ـ دخترم را ميخوام شوهر بدم، اگه ميخواي، ياعلي!
ـ بهش بگو: سهتا دختر داري، اگه سه تاشون، با هم بميرن، زير تابوتِ هيچكدامشون نميرم!
ولي، يه روز نهنه اسدالله، آمد و گفت:
يه دختري رو ديدم مثل ماهِ14.
ـ من بايد ببينمش ننه.
ـ باشه! برو 15 شاهي بده آجيلِ مشكل گشا، تا امشب بريم، ببينش!
اسد، يه دستمال پر كرد از آجيل مشكل گشا و رفتند خونه دختره!
«ذكري» از خانوادهي سرشناس و سرمايه داري قمي بودند كه 6 برادر و 2 خواهر داشت. او فرزند اوّل بود و 14 ساله و اسد 22 سال داشت. سال 1322 ازدواج كردند.
اسدالله، ده ـ پانزده سال، در ورامين،خربزه كاري كرد؛ زيرا از خربزه بركت ديده بود؛ پول خوبي در مي آورد.
ازدواج كه كرد، رفت مشهد و با امام هشتم، صادقانه به گفتگو نشست:
يا امامرضا! يه اتاق تو قم بهم ميدي؟!
همينكه برگشت قم، پسر عمّه ش گفت:
خونه نهنه م رو ميخوام بفروشم؛ اسد 700 تومان از پسر عمّه طلب داشت، معمار قيمت را 90 تومان تعيين كرد؛ 610 تومان هم پول نقد گرفت و بدهيش رو صاف كرد. اسد 600 تومان فرش گرفت و روي هم انداخت تو خونه! به خودش گفت: اينهم جواب امام رضا(ع)
9 سال بعد از ازدواج به تهران مهاجرت كرد و در خيابان مولوي، يه اتاق اجاره كرد؛ خانه اي بود 15 اتاق داشت و در هر اتاق يه خانواده 5ـ6 نفره ساكن بودند؛ يعني 70ـ80 نفر، ولي زندگي خوب و آرامي داشتند. شش سال بعد، خانهاي نزديك به 50 متر در خيابان شهباز، به قيمت 800 تومان خريد و 50 سال است كه در آنجا سكونت ميكند. همهي بچّهها در آنجا بزرگ شدند. درس خواندند و به جبهه رفتند؛ زن گرفتند و بعد از مدّتي رفتند سر زندگي خودشون. مدّتي مستأجر هم داشت؛ امّا بچه ها كه بزرگ شدند، بالاي آن را هم ساخت و ديگر مستأجرم نگرفت.
حاصل زندگي مشترك اسدالله و ذكري 7 پسر و يك دختر؛ همه انقلابي و جبههاي و حتّي دامادش هم حزب الّهي و مؤمن است.
اسدالله، قبل از انقلاب، از پا منبريهاي مريد آقاي «علم الهدي» در مسجد «امام جعفر صادق(ع)» بود. بچّه ها همه پاي منبر ايشان كسب علم و اطّلاعات كردند و انقلابي، حزب الهي و طرفدار امام(ره) شدند.
«محسن» با فرمان امام(ره)، مبني بر فرار از خدمت سربازي، در حالي كه 10 ماه خدمت بود، با اسلحه و لباس، فرار كرد. اسلحه را پنهان نمود تا پس از پيروزي به كميته تحويل داد.
«ابوالفضل» بسيار جبهه رفت و آخرين بار، مريض بود، اسد به او گفت:
تو مريضي و لزومي نداره كه به جبهه بري...
ـ مقداري كمكهاي مردمي است، آنها را تحويل ميدم و زود برميگردم؛ به اين بهانه رفت و پس از عمليّات «كركوك» عراق، موقع برگشت، در كردستان شهيد شد.
«حسن» 16سال داشت و سوّم راهنمايي بود، تا قبل از شهادت 3 بار جبهه رفته بود،آخرين بار در تاريخ 12/8/62 در حين عمليّات« والفجر4» در «پنجوين» عراق، مفقودالاثر شد.
«علي» عاشق شيفته ايست، كه حتّي براي رسيدن به معشوق، از آثار مادّي عاشقِ راه يافته ديگر، بهره ميگيرد. او بچّه بود، آغاز جنگ10ساله بود، آنقدر تأمل كرد تا راهكاري يافت و همه را بهت زده كرد! سال 64 ديگر 15ساله شده بود و فرصتي داشت تا نقشهي خود را عملي كند. حسين، مفقودالاثر بود و همه انتظار بازگشت جسد مطهرش را ميكشيدند. علي با شناسنامهي او به جبهه رفته بود. برادران سپاه خبر آوردند كه جنازه حسن را آورده اند، اسد و ذكري، حسب ظاهر، خيالشان راحت شد؛ زيرا مادر خيلي بيتاب جنازه حسن بود. از اينكه وضعيّت حسن مشخّص ميشد خيالشان نيز راحت ميگرديد؛ وقتي جنازه را ديدند. اين حسن نبود كه خود را به آنها مينمود؛ علي كوچولو بود كه با خندهاي مليح! پيروزي خود را به آنان تبريك ميگفت! آخرين فرزند خانواده، به آنان كه هيچ، به همه رو دست زده بود! عاشقي كه از عشق عاشقيِ ديگري بهره جسته بود. تا به معشوق خود دست يابد!
اسد ميگويد:
هنوز صدّام سركار بود. زمستان78 با ذكري و عروسم و پسرم رفتيم كربلا! سامرا و كاظمين را زيارت كرديم. فردايش قرار زيارت نجف و بعد كربلا را داشتيم، سرفهي پي درپي، شب امانش نداد! عرق كرد! يه ليوان آب بهش دادم! خيلي راحت گفت:
حاجي! حلالم كن و تمام كرد!! قبل از اينكه به كربلا برسه!
مدير كاروان، پيشنهاد داد:
در «وادي السلام نجف» دفنش كنيم. اوّلش قبول كردم؛ ولي يهو به ياد حرفاي ذكري افتادم:
ـ من قميام! نكنه منو ببريد قم. بعد از فوتم، منو نزديك بچّه هام، در بهشت زهرا(س) دفن كنيد!
به همين خاطر گفتم:
من پشيمان شدم، برش گردوندم تهران! خيلي سخت بود! جنازه رو گذاشتم كاظمين؛ و خود ما، بدون اون، رفتيم نجف و كربلا! عجب حالي داشتم آن روز! آدمي كه يه عمر، همدم و همسر و همراز و همدردم بود! حالا هيچ كاري از دستم براش، برنمياومد!خيلي سخت بود، سخت!
شايد باور نكنيد، جنازه را آورديم تهران، كه بين قطعه والدين شهدا، براش قبري آماده ميكرديم چيز عجيبي توجهّم را به خودش جلب كرد! عجب جاي آماده خوبي! ديدم جاش ميشه... فاصله بين ابوالفضل و علي! بدون اجازهي سازمان بهشت زهرا(س) او را در طرفهالعيني، بين اون دو دفن كرديم.
او علي را خيلي دوست داشت؛ آخرش هم پيش علي كوچولو خوابيد؛ يه طرفش علي كوچولو و يه طرفش ابوالفضل قهرمان.
آرامِ آرام خوابيد!

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه