حاج عبدالحسين واضحي فرد(پدر معظم شهيدان؛ «جواد»، «عباس» و «حميدرضا» واضحيفرد)

به اميد شفاعت نمينشينم!
«آقا اسماعيل» كه به رحمت ايزدي پيوست. سال 1310 «غلامحسين» آخرين بچّه اش، تازه 6 سالگي را شروع ميكرد؛ او كمي تحصيلات قرآني داشت، امّا اهل علم و كسب كمالات بود. كودكي با معنوّيت و اهل دل بود «آشتيان» زادگاه او، برايش از همان سنين، منشأ تفكّر و دوراندشي شد؛ چرا كه ضمن كمك به برادر بزرگش «غلامحسين» در امور كشاورزي ِ باقيمانده از پدر، تا سن 13 سالگي، به آينده اي جز آنچه داشتند مي انديشيد.
همين كه قدرت بدني بيشتري به دست آورد، وارد حرفه ي بنّايي شد؛ تا 16 سالگي در آشتيان ماند؛ امّا پيشرفت خود را در هجرت ميديد. به سوي تهران حركت كرد و در خانه پسردايي اش، اتاقي اجازه نمود؛ پس از مّدّتي مادر را نيز به تهران آورده و مسئوليّت او را عهده دار شد.
خدمت سربازي را، در تبريز به پايان برد و پس از آن مجدداً به بنّايي ادامه داد؛ به سرعت مسير پيشرفت را طي كرد و معمار كاملي شد. عبدالحسين رمز موفقيِت خود را، احترام به مادر ميداند. او ميگويد:
باور كنيد، هنوز هم تا نام مادر را ميشنويم، اشك در چشمانم حلقه ميزند.
او اصولاً آدم سختگير و دقيقي بود و حالا كه وارد 25 سالگي شده، تصميم دارد ازدواج كند؛ امّا سختگيريها مانع اقدام اوست! يك روز مادرش، با زن عموي عبدالحسين درد دل ميكند:
نميدانم با اين سختگيريهاي پسرم براي ازدواج چه كار كنم؟! زن عمو، كه با «صغري» در يك خانه زندگي ميكند، ترتيبي ميدهد تا مادر عبدالحسين به همراه ايشان به خانه ي صغري بروند و براي اولين بار او را ببينند؛ البته صغري از اين قرار بيخبربوده است.
صغري خود زندگي عجيبي داشته. او نيز در آشتيان و در سال 1315 متولد شده، پدرش «علي اكبر» حمام دار آشتيان و مادرش «هما» خانه دار بوده اند. در هفت سالگي پدرش را از دست داده و دو خواهر و يك برادر داشت، كه پس از فوت پدر، دو سال بعد عمويش «محمدباقر» كه پيشتر از همسرش جدا شده و او نيز دو پسر و يك دختر دارد، با مادر وي ازدواج ميكند. هما از عموي صغري هم صاحب 4 فرزند ميشود؛ يعني يك خانوادهي پر جمعيّت دوازده نفره! محمدباقر كارمند اداره ي پست بوده و آدمي بسيار مذهبي. وقتي به تدّين و تقواي عبدالحسين پي ميبرد با اين وصلت موافقت نموده و در سال 1330، چهارماه پس از اولين گفتگو، صغري با 750 تومان مهريّه راهي خانه ي بخت ميشود و جهيزيّه ي اندكي نيز با خود ميبرد.
ابتداي زندگي مشترك:
صغري ميگويد: زندگي را در اتاقي كه در ميدان كلانتر اجاره كرده بود آغاز كرديم، درست يكسال و نيم بعد از آنكه به خانهي بخت رفتم صاحب فرزند شدم. فرزند اولم «جواد» بر اثر «ديفتري» خفه شد. بسيار از اين حادثه غمگين و غصه دار بودم، تقريباً دچار افسردگي شدم!
سه ماه بعد از مرگ جواد، باردار شدم و در آذرماه 33 «اسماعيل» متولد شد. پس از او، در 1/12/1335 «اكرم» به دنيا آمد.
سال 1341 پسر ديگري به دنيا آوردم كه نام او را نيز «جواد» گذاشتم. سالي كه جواد ديپلم گرفت، دانشگاهها تعطيل شد. او نيز وارد سپاه پاسداران شده و در پرسنلي لشكر 27 حضرت رسول (محمدرسول الله) به انجام وظيفه پرداخت. جواد در جبهه بود كه برايش خواستگاري كرديم؛ او 23 سال و همسرش 16 سال داشت.
به مرخصي كه آمد برايش تدارك خريد و عروسي ديديم؛ يك فرزند پسر به نام «امين عباس» دارد كه اكنون 23 ساله است. پسرش 10/4/64 به دنيا آمد و جواد در علميات كربلاي5 در تاريخ 19/10/65 شهيد شد.
صغري ميگويد:
هنگام تولد اولين فرزندم شانزده سال و نيم بيشتر نداشتم، هميشه و در طول بارداري دعا ميكردم:
خدايا! فرزندم از صالحين باشد.
جواد، قبل از شهادت، خواب ميبيند: با پدر در جبهه هستند و در عملياتي عراقي ها آنان را تعقيب ميكنند! جواد فرار ميكند ـ به سوي خاك عراق ـ امّا پدر جا مي ماند! او ميگفت:
همانطور كه ميدويدم از مرز عراق گذشتم و خودم را به حرم امام حسين(ع) رساندم، در ذهنم بود تا داخل حرم رفته و ضريح 6 گوشه را ببينم، داخل شدم و دقيقاً 6 گوشه را ديدم!!
خواهرش اكرم ميگويد:
روزي به جواد گفتم: تو به جبهه نرو! چون تو بسيار مستعدّي و استعدادهاي فراواني داري!! جواب داد:
ـ هيچ ضمانتي براي بهتر زندگي كردن نيست؛ پس بهتر است من به شيوهي خود بهتر زندگي كنم!
روزي يكي از دوستان او، به جواد ميگويد: ديگر به جبهه رفتن تو نياز نيست، چرا كه 2 برادر شهيدت حتماً شفاعتت را ميكنند. جواد پس از پوزخندي ميگويد:
اگر چند كوهنورد براي فتح قله اي بروند، تعدادي آغاز سفر كند و تعدادي پائين بمانند؛ آيا هنگامي كه قلّه فتح شد آنان كه بالا هستند به پائين ايستادگان مي انديشند يا منطقي تر آن است كه پائينيان به بالاروندگان بينديشند و طريقه ي آنان را پيگيرند؟!
«عباس» در حال تحصيل بوده، سيكل را كه ميگيرد به حوزهي علميه ميرود. پس از پنج سال تحصيل در حوزه، همزمان دورهي متوسطه را نيز ميگذراند. او سال 1343 به دنيا آمد؛ روزي كه ميخواهند او را به خاك بسپارند، اوضاع داخل خانه، در هم ريخته شده، حميدرضا خود را به اتاق مادر كه وضعيّت نامساعدي داشته رسانده و از خواهرش ميخواهد كه مادر را صدا بزند! اكرم با توجه به حال مادر، ابتدا سعي ميكند كه حميدرضا را منصرف كند، امّا او شديداً مصّر است. مادر نزد حميدرضا آمده، حميد ميگويد:
اكنون قصد دارم به پايگاهي كه عباس را اعزام نمودند بروم و بگويم، نام او را خط بزنند و نام مرا بجايش بنويسند! مادر با اينكه همان روز فرزندش را بخاك سپرده و ضربهي روحي سختي خورده، رضايتنامه حميدرضا را نيز امضا ميكند و بعد از آن به او ميگويد:
نبايد بگذاري اسلحهي عباس زمين بماند!
صغري ميافزايد: هنگاميكه حميدرضا را باردار بودم، بسيار بيمار و آزرده بودم، به ائمه (عليهم السلام) متوسّل شدم. شبي در خواب ديدم، در خانه ي ديگري هستم كه در آنجا عزاداري اباعبدالله الحسين(ع) است، سه روحاني آمدند وارد مجلس شدند، هر سه در خواب با من رو بوسي كردند و رفتند، عجيب مرا تسكين دادند. بعد از شهادت بچّه ها فهميدم كه آن سه روحاني شهيدانم بوده اند!
عبدالحسين ميگويد: چهارم فروردين آجيل تهيه كرده بوديم كه به ملاقات مجروحين در بيمارستانها برويم كه خبر شهادت عباس را برايمان آوردند. با آنهمه حزن و اندوه، صغري بسيار استوار و صبور بود و من با ديدن او تسلاي خاطر گرفتم!
هميشه به ياد دارم، عباس به مادرش ميگفت:
مادر! چون تو از ما ناراضي هستي، ما شهيد نميشويم، ما را ببخش و از ما راضي باش!
خواهر شهيدان، در ارتباط با شهادت حميدرضا ميگويد:
وقتي خبر به تهران رسيد، جواد بيست روز پيشتر فهميده بود؛ امّا صبر كرد شايد جنازه را پيدا كنند. بالاخره بعد از 20 روز با خانواده در ميان گذاشت.
در اين ميان روحيّه ي جواد بسيار بالا بود، بطوري كه وقتي وارد خانه شد و ديد اكرم و صغري مشكي پوشيده اند به آنها خرده گرفت كه چرا سياه پوشيدهايد؟! سپس همه را گرد خود جمع كرد و گفت:
شهيد نوري فرماندهي حميدرضا، نحوهي شهادت را چنين نقل كردهاند:
حميد به كمك يك بيسيم چي و كمك بيسيم چي، باعث نجات سيصد نفر از رزمندگان شده اند!
به طوري كه اگر ايشان پيش نمي رفتند يا عقب مينشستند، جان اين گروه در خطر بوده است.
بعد از به پايان رساندن خبر نحوهي شهادت، جواد فرزندش را به گونه اي مينشاند كه صورتش را ببيند! آنگاه ميگويد:
مادر! اين فرزند من اگر روزي بزرگ شد و به درد اسلام نخورد به درد جرز ديوار ميخورد!
نام او را عباس گذاشتم تا مثل ايشان، اوّل دست چپ، بعد دست راست، بعد چشم...راست حال صغري ديگر طاقت نمي آورد... از جواد ميخواهد كه تمامش كند...
جواد هر بار كه ميخواست به جبهه برود، كودكش را از روبرو در آغوش نميگرفت، مبادا كه مهر او مانع رفتنش شود.
پدر شهدا در آخر كلام ميفرمايد:
«شهدا به خاطر اسلام جنگيدند، از جوانان انتظار داريم پيرو راه آنان باشند و بدانند كه آنها هم جواني كردند، امّا به درستي جواني كردند».
و مادر ميافزايد:
«اگر فرزندي را خواستي و به دنيا دعوت كردي، از همان ابتدا مراقب او باش! مراقب نانش، رفتارش، بسترش!... و بدانيد اي پدر و مادرها شما مسئول تربيت فرزندانتان هستيد».